
قفسهنوشت ۳۰۳: یک بغل کاکتوس؛ از امید مهدینژاد
برای من شعر طنز بیشتر شنیدنی است تا خواندنی. مخصوصاً به خاطر آن که به دلایل تقریباً واضح انتخاب واژگانی در شعر طنز روی به کلمات کوچهبازاری دارد و به همین خاطر خیلی نمیشود انتظار لذت ادبیای که از شعر جدی میشود برد داشت.
این شعر از ناصر فیض جالب بود:
آینه دنبال سنگ افتاده است
ماه دنبال پلنگ افتاده است
رفته و برگشته، اما بیهدف
تیر دنبال تفنگ ...

قفسهنوشت ۲۸۱: ما کو تا اونا شیم؛ از اکبر اکسیر
«وظایف»
مادر
میپخت، میشست
میبرد میآورد
میدوشید میکاشت
کتک میخورد، فحش میشنید
درد میکشید، میزایید
ما گریه میکردیم
پدر
مثل کوه ایستاده بود
(ص ۶۱)
زندایی از دبی آمده بود
-انگار از فتح سومنات آمده باشد-
مادر را سورپرایز کرد:
سشوار، بابلیس، شانه، شامپو، آینه
کریپس، تاپ، سوتین…
مادر از تهران که آمده بود
نه سینه داشت نه موی سر!
(ص ۵۵)
شاعران...

قفسهنوشت ۲۰۴: شاخنامه؛ از مسلم حسنشاهی واریز
باورت میشد که ما روزی پفک صادر کنیم؟
خوردنیهای مجاز و خوشنمک صادر کنیم؟
هفتهای یک بار اینجا جشنِ نیکوکاری است
باز هم باید به دنیا ما کمک صادر کنیم؟
حیف! اگر آقا محمدخان هماکنون زنده بود
میتوانستیم کلّی مردمک صادر کنیم!
مردم مظلومِ لندن اندکی افسردهاند
همتی کن تا به آنجا قلقلک صادر کنیم
«غرب» خود دیوارِ تحریمش ترک برداشته
هیچ لازم نیس...