سیاهمشق ۸۳
در ناگوار دلهره آسان گریستیم
از خویش کم شدیم و فراوان گریستیم
شبهای شعرخوانی ما بیفروغ بود (۱)
همدرد آن کبوتر ایمان گریستیم (۲)
مثل ولشت خسته و دلتنگ رودها
ابری شدیم و رو به بیابان گریستیم
مانند سنگ در ید قدسی غزه و
مانند دود در غم تهران گریستیم
در غفلت عمیق زمان در هجوم شک
با هل اتای سورهٔ انسان گریستیم
ادرک اخاک گفتی و از خاک پا شدیم
همراه م...
سیاهمشق ۸۲
در این شب تاریک جز اندوه و آهی نیست
جز پتپت شمعی تمنای پگاهی نیست
ماییم و نفرین زمان بر قامت هستی
در احسن تقویم انسان اشتباهی نیست
سربازهای خستهٔ شطرنج تقدیریم
در کیش و مات مهلکه انگار شاهی نیست
شیطان به جام شوکرانم سجده کرد و گفت
در جرعهٔ تلخی که مینوشی گناهی نیست
بر سنگ قبر لحظههایم بازمیخوانم
دنیا برای ما به جز آرامگاهی نیست
در چشمهای مردم ...
سیاهمشق ۸۱
بار دیگر به دنیا میآیم
از رَحِمِ این هواپیما
از دالان تولدم: فرودگاه
در سفر از میلادی به خورشیدی
در شبی تاریک
نوزادی بیگریه
خیره
به چمدانهایی که گیجاند روی غلتکها
چون کودکان گمشده دنبال چادر مادر
مادرم کبوتری است سپید
با قلبی از آهن
که مرا هر بار
به شکلی غیرطبیعی
میزاید
تنها به اندازهٔ روزهای مرخصیام
وقت زندگی دارم
و باید حال همهٔ گربههای...
سیاهمشق ۸۰
زیبایی تو
بمب ساعتی است
و من
محکومی که عاشق جلادش شده
به ثانیهشمار این بمب ساعتی نگاه میکنم
مردمک راست: صفر دقیقه
مردمک چپ: صفر ثانیه
…
گُر میگیرم
بیا و لااقل
تکههای تنم را از این خیابان بردار
به این پیادهرو اگر بیایی
قدم روی چشمم گذاشتهای
برای تو چه فرقی میکند
پلک پیادهرو باز باشد یا بسته
مگر که باد به داد این تکهپاره بیفتد
شاید تکه...
سیاهمشق ۷۹
دلم از
جای خالیات
پر است
هنوز رفتنت را
مرور میکنم
این که کفشهات
قدم روی چشمم گذاشتند
و باران
بیاجازه از ابرها
بارید
این که رفتی و
خاطرهای از تو ماند
پر از جای خالی
چای سرد روی میز
و چند قرص بیمصرف
زمان چگونه باید بگذرد وقتی
عقربهها
از جای خالیات
جا میخورند؟
پرسه میزنم در شهر
به یاد تو
از پا
میافتم
در تمام این سازههای سیمانی
رد سیم...
سیاهمشق ۷۸
دست به سر شده است
از دست بمبها
سری به دست دارد
پیِ تن
تنها بیتن
تنها میان تنها:
تن
تن
تن
در این جستجوی تن به تن
چقدر بگردد
تا تنی به سری سر به سر شود؟
فرصتی برای گریه نیست
نه حتی ایستادن
کی این قصه به سر میرسد: نمیداند
چه سِری است در این سر
که هر چه بیشتر
روی تن سنگینی میکند
سربلندتر میشود؟
دستی
ناگهان
گلاویز آس...

سیاهمشق ۷۷
به خیابان میروم
همراه سی و پنج سالگیام
که شاید
در یک صبح بیتفاوت پاییزی
بیخداحافظی از برگهای افتاده روی پیادهرو
به سفر برود
سرم را
به عقب برمیگردانم
شاید
راه رفته را
گذشته را ببینم
اما دوباره همان خیابان
دوباره همان من
و دوباره همان تو که نمیشناسمت
نمیدانم چرا
از دیدن این همه اکنون
دردم میآید
دلخوش نیستم به چیزی
حتی این صدای بی...
سیاهمشق ۷۶
پرندهای
از دهانم گریخت
پر زد موسیقی
-تنها دو واژه کافی بود-
لالههای کارگر
خیره به شب شدند
و جوی خشک کشاورز
از خجالت آب شد
با خودم گفتم
آیا این منم
کاینچنین جسور
دل به آواز قناری دادهام؟
تو سکوت کردی
کلید سُل شدم
در خودم پیچیدم
سکوت
قلبم دُرّاب شد
سکوت
درختها جوانه زدند
سکوت
و من به گلی میاندیشیدم
که نامش را
بدهکار چشمهایت بود
سان...
سیاهمشق ۷۵
چه پرندهای
غمگینتر از من
میتوانی یافت
در آسمان این قفس؟
دلم
برای قفس
پر میزند
که هر میلهاش
راهیست به آسمان
-این راهراه پر از بنبست-
بیا
بیا و قبل از آن که بمیرم
مرا تنگ در آغوش گیر
و گلویم را بفشار
و بشمار
تمام اعداد اول را
دو
سه
پنج
هفت…
نه!
صبر کن
پرنده مردنیست
حتی صدایش هم نمانده است
۳۱ ژانویه ۲۰۲۳
مانتنویو، ساختمان مایکروسافت
«پ...
سیاهمشق ۷۴
“احساس می کنم
کسی که نیست
کسی که هست را
از پا درمیآورد...”
― گروس عبدالملکیان
میخواهم شعری بنویسم
چرا که باید!
چرا که این جام شراب
این قهوهٔ بیکافئین
کف کرده است
چرا که تو را نمیشناسم دیگر
تو را دیگر نمیشناسم
دیگر نمیشناسم تو را
نمیشناسم دیگر تو را
کجا بودی تا حالا
که نیستی و نبودی
و من با تو که نیستی حرف نمیزنم
و به تو که نیستی فکر نم...
سیاهمشق ۷۳
العلم هو الحجاب الاکبر
تو آب دیدهای آیا؟ سراب خواهد شد
خیال خام خمارت خراب خواهد شد
چه سود ندبهٔ ماهیِ تُنگِ تنهایی؟
که عاقبت تب و تابش حباب خواهد شد
به قلب یخزده میگفت آدم برفی
همین که آب شوی انقلاب خواهد شد
به شیخ شهر بگویید هر چه میداند
میان او و حقیقت حجاب خواهد شد
میان مرگ و تجاهل کسی چه میفهمد
تن تکیدهٔ ما گورخواب خواهد شد
ز ...
سیاهمشق ۷۲
چه میدانی
چه رنگی دارد
دلتنگی
وقتی از هر چیز سادهای
خاطرهای دارد
از سهتاری مشقی
که کاسهاش روی دست مغازه
باد کرده است
تابلوهای عبور-ممنوع
خسته از بیخیالی موتور سیکلتها
میدانهای دلتنگ حق تقدم
قهرمان فرهادی
آویزان از دار سینما بهمن
کنار گشت ارشاد و
باعث و بانیاش
چهرهٔ سفید البرز
به یمن وجود باد
هر چیز سادهای
حتی بوق ممتد آمبولانس خس...
سیاهمشق ۷۱
کلافهام از این سیاه یکسره
از این هراس
از این تلاش بیدریغ چشمهای ناسپاس
کلافهام از آسمان و نور آبیاش
از این چراغ خانگی
از اضطراب دردها و بیترانگی
من از سیاه شب درون روز
و از هراس بیدریغ آفتاب
من از نگاههای خستهام
چقدر خستهام
چرا کلاف کور این کلافگی به چشمهای خستهام نشسته است؟
چرا ترانه از صمیمی نگاه من
به ناگهانی سکوت، رخت بسته است؟...
سیاه مشق ۷۰
گرد سم خران شما نیز بگذرد
«سیف فرغانی»
گربهٔ وطن
در هجوم عوعو سگان هار ناشناس
در هراس زوزهٔ هزار گرگ ناسپاس
خسته از خروش بادها
خسته از هجوم خاطرات و یادها
دلبریده از شکوه روزگار دور
دلشکسته از هجوم موشهای کور
موشهای کور خانگی
برکنار از عروج لحظهٔ ترانگی
آه و صد دریغ و صد دریغ
موشهای کور خانگی
بر تن نحیف او خزیدهاند
و جان خستهاش دریدهاند
...
سیاهمشق ۶۹
زندگی با تو چه کرد ای عاشق شاعر مگر
کان دل پر آرزو از آرزو بیزار شد
«حسین منزوی»
درد در دوری و دیری در پی دیدار شد
این دل زارم از این تکرارها بیزار شد
از گلویم نفحهٔ داوود را میخواستم
هوی و هوی بوف کوری بر تنم رگبار شد
پشت میزم مینشینم درهوای زندگی
داغهای دور اما در دلم بیدار شد
در پی پرواز بودم در خیال خام خود
خان و مانم مسلخی بود و تنم پ...
سیاهمشق ۶۸
قرصهای نصفه و نیمه
با عوارض خفیف جانبی
قرصهای تحت پوشش بیمه
قرصهای بیحجاب
قرصهای رنگرنگ بیحساب
سهم من از این همه
اندکی خمودگی و خواب
دلخوشم به این که درد را
با خیال تخت
با سلام قرصها به خواب میبرم
۱ ژانویه ۲۰۲۱
فیلادلفیا، پنسیلوانیا

سیاهمشق ۶۷
پشت بامها سپید
جادههای پیش رو سیاه
قد سروها خم از شلوغ برف
بادهای سوزناک
در کمین گونهٔ پیادهها
کفشهای من
روی لیز ممتد پیادهرو
قلب من ولی کنار توست
در همان کویر بینصیب
در پی سراب چشمهای تو
آسمان کمی کبود
قصهٔ دلم همیشه قصهٔ همان که بود یا نبود
آه باز هم چراغ قرمز است
صبر میکنند کفشهای من
رفته از دلم هر آنچه صبر و آنچه از قرار مانده بو...
سیاهمشق ۶۶
هر چه روزى آرمان پنداشت، حرمان شد همه
هر چه مىپنداشت درمان است، عین درد شد
«قیصر امینپور»
باغ سبزم از پس پاییز داغی زرد شد
آسمان آرزو بارید و آهی سرد شد
پر درآوردم پریدم رو به سوی آسمان
در قفس با راهراهش بالهایم درد شد
خانهام، شیر ژیان سالهای دوردست
خوار شد، آوار شد، چون گربهای شبگرد شد
چون پرستوها غریبم، هر کجا که میروم
قاصدک هستم که...
سیاهمشق ۶۵
غروب، جز برای غمگین کردن
به چه درد میخورد؟
«گروس عبدالملکیان»
چه فرقی میکند
کجای دنیا باشی
یا
دنیا
کجای دلت
جا خوش کرده باشد
و بغض کجای گلویت را…
گلویت را
به من بسپار
که بخوانم
دلت را…
راستی
به جز تنگ شدن
به چه دردی میخورد؟
آهت را
همراهت را
در راه…
راهت کجاست؟
اصلاً تو کجای این همه هستی
که نیستی
که نیست واژهای
برای گفتن
که نیست لح...
سیاهمشق ۶۴
بگذار باران
بنویسد از من
از تحیر
- لکنت بیچارهٔ بیهودگیهایم -
این چشم
این ابر عقیمِ رد پای سیلهای خانمان دل برانداز
این نارفیق اما
در جستجوی سایهٔ خورشید
در آسمان تیرهٔ شبهای دلتنگیست
بگذار باران
آبرویم را به پای پُرپریشانی تنهایی بریزاند
بگذار پلک پنجره
از چکچک یکریز تنهایی
این دل
- کویر لوت باقیمانده در پیکار پوچی را -
بلرزاند
در بی...
سیاهمشق ۶۳
جاده نگذاشت که از فاصله حرفی بزنم
از دل خستهٔ بیحوصله حرفی بزنم
جاده نگذاشت که در تاب و تب تنهایی
با تو از پای پر از آبله حرفی بزنم
سخت بود این که تو باشی و نباشم پیشت
سختتر آن که به تو بیگله حرفی بزنم
زل بزن به دل زارم: سورهٔ زلزالم
رخصتم ده که از این زلزله حرفی بزنم
کاش دریا شده بودی که من از دلتنگی
چشم در چشم تو در اسکله حرفی بزنم
...
سیاهمشق ۶۲
حالم چو دلیریست که از بخت بد خویش
در لشکر دشمن پسری داشته باشد
«حسین جنتی»
گنگ است حال روزهای من، چون بغض باران پیش اقیانوس
فانوس سردی در سیاه روز، در دستهای پیر جالینوس
رؤیای کور سالها رفتن در روزگار سردی لبخند
رؤیای قرص ماه خوابآور، یک عمر شب در محضر کابوس
حالم شبیه مرد تنهاییست، در گوشهٔ دنج اتوبوسی
خیره به برف درهٔ گچسر، در گیج و گ...
سیاهمشق ۶۱
از پشت پنجره
با شیشههای دورتر از خواب ماسهها
سرگرم خستگی
انگار میکنم
دریاچه خسته است
خمیازه میکشد و موج میشود
دیوانه در هوس خام ماهتاب
کف بر دهان خسته ریخته و آن جنون شور
بر سنگهای خفتهٔ شب
فوج میشود
۲۰۱۸
منلوپارک، کالیفرنیا
سیاهمشق ۶۰
دلم میخواهد
کسی برای دل من سهتار بزند
و دلم سهتار بزند
چقدر دلم میخواهد که
دلم بزند
«بیژن نجدی»
روزی سهتاری داشتم
تنها
که یکتنه
مدیون تمام درختان جهان بود
حالا
او
تنها
یکتنه
در اتاقی کسل
در کنج خستگیهایش
سکوتی نمور را
زیر لب میخواند
-سکوت سادهٔ نرفتن را-
حالا او
در غربت وطن
و تن من
اینجا
بی تردید چهارراه نواختن
بی تن او
که ارث تمام د...
سیاهمشق ۵۹
از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت
حالا سکوت کوچهٔ بنبست با من است
آری سکوت، لهجهٔ فریاد یادها
از چند و چون خاطرههایی پر از خطر
از گفتگوی این دل تنگ و گذشتهها:
آه ای گذشتههای دور که جا ماندهاید در
آن روزهای پر از قیل و قال دل
من را رها کنید در این ساکنِ سکوت
اکنون که من به کوچهٔ بنبست راضیام
۱۲ ژانویه ۲۰۱۹
منلوپارک، کالیفرنیا
سیاهمشق ۵۸
دلم برای تو تنگ است، آقای شاعر
که رفتی
از درختان بارور غربت
دختر شکوفه برداری
برنگشتی
که رفتی
روبروی رود غریبه بنشینی
از ماهیان شیمیایی رود
سرفههای تازه بشنوی
بر روی نیمکتی بنشینی
به قیمت خون ویتنام
در کنار یادوارهٔ سربازان جنگی
که تنها و تنها
چند هزار نفر را
از آغوش زندگی ربوده است
نشستی
نشنیدی
نخواندی
برنگشتی
دلم برای تو تنگ است آقای شاعر
برگرد...
سیاهمشق ۵۷
شبهای بسیاری
شبهای تلخ و خستهٔ لمداده بر تنهایی دیوار
شبهای سرشار از فراموشی
کنار سردیِ دمنوشِ از بیهودگی بیزار
شبهای بسیاری گذشت و حرف گنگی
مثل شبه بر جایجایِ لحظههایم سایه افکنده است
ای کاش شاعر باشم و
آن حرف ناپیدای پیدا را
چون انفجار بغض بهمن
بر سکوت برف این کاغذ بیالایم
تا این چنین
از اضطراب لحظههایم
حتی به قدر یک رباعی یا غزل
لَخت...
سیاهمشق ۵۶
رخصت بده از کوچه و از در نگویم
از دستهای بستهٔ حیدر نگویم
آنجا که کوچه معنیاش دستان بسته است
آنجا که جان مرتضی از کینه خسته است
این قصه را بگذار تا آخر نخوانم
این اشک دریا میشود دیگر نخوانم
پسلرزههای شانههایش را نگویم
یا غربت دردانههایش را نگویم
دیگر نگویم درد دل با چاه میگفت
آری خدا هم در غم او آه میگفت
آه از سقیفه از تب دنیاپرستی
از بیو...
سیاهمشق ۵۵
با پای خواب در آن کافهٔ شلوغ، لختی قدم به ساحت رؤیا گذاشتم
دل را در آن هوای پر از هرم التهاب، با های و هوی دلهره تنها گذاشتم
تنهاتر از تمام جهان بود لحظهام وقتی که خواب چشم مرا تا سراب برد
صبح آمد و نشد که بفهمم چگونه من، با پلک روی حرف دلم پا گذاشتم
با بغض گفتمش بنشینیم لحظهای تا فرصتی برای تماشا فراهم است
آمد نشست و به چشمش نگاه... نه! داغی...
سیاهمشق ۵۴
غیر از این خستگی جانفرسا
درد شکل دیگری دارد
شکل مرگ شاپرکهایی
در طواف کعبهٔ فانوس
-شبح آفتاب
در شبی گستاخ-
درد شکل دیگری دارد:
خبر خونی تب خورشید
از زبان گنگ جیرجیرکها
درد شکل دیگری دارد
چون که میشود گاهی
در هراس خستگی پا شد
در صمیمی کوچهای تاریک
غرق حیرتی دوباره پیدا شد
همقدم با ترانهٔ شبنم
امتداد...
سیاهمشق ۵۳
مثل یک داعشی که گم کرده دکمهٔ بمب انتحاری را
گیجم و گنگ و میشمارانم لحظههای بیقراری را
مثل کودکی که گم کرده چادر سیاه مادر را
من به جستجوی خود بودم روزگار آزگاری را
مثل آن گورخواب بیچاره که نفهمید زنده بودن چیست
میسپارم به خاطر تلخم لحظهٔ سخت جانسپاری را
مثل یخفروش غمناکی زیر تیر غیبی مرداد
دست من خالی است و میفهمم حسرت خالی نداری را
مثل اس...
سیاهمشق ۵۲
مار سیاه قرن آهن و تردید
آن ازدحام که خوابش دراز شد
آنک قطار آمده از قلب کوهها
در امتداد رود دلش سوز و ساز شد
بر زخمی کنارهٔ این رود میشود
فریاد عاجزانهٔ این قرن را شنید
با یک نگاه به این فاضلاب علم
-ادرار شیمیایی یک عمر ابتکار-
هیچِ هماره را به تماشا نشست و دید
از آسمان صدای کبوتر نمیرسد
جز آن کبوتران سنگدل پر سر و صدا
با فضلههای مشتعل از خفّ...
سیاهمشق ۵۱
شاید که جام او شراب دیگری دارد
مستی برایش جلوهٔ زیباتری دارد
گم بود دنیا در فراسوی نگاه او
شهر نگاهش وسعت پهناوری دارد
با هم قطاران بود اما خوب میدانست
این راه حتماً ایستگاه آخری دارد
باور نمیکردند خیلیها که این مرداب
غیر از سیاهیها، گل نیلوفری دارد
چون کاهنان وقتی که میدیدند عیسی را
انگار میکردند مریم همسری دارد
سردار بیسر میشود در های و ...
سیاهمشق ۵۰
چه کوچهها که خاطرات رفتنم به یادشان نمانده است
چه واژهها سروده و به بادهای خاطرات رفتهام سپرده شد
گدارهای پشت سر
مسیرهای رو به رو
هزار دام آرزو
و پای رفتنی که مانده در میان باتلاق زیستن
چه فایده گریستن
که غرق میکند مرا و بودن مرا
در این عمیق نیستی
چه فایده، چه فایده، گریستن
۲۵ می ۲۰۱۷
سیاهمشق ۴۹
اگر آغوش تو ای ماه به دریا نرسد
قسمات میدهم امروز به فردا نرسد
ترسم آن است نیایی و بخشکد دریا
بوسهات بر لب این ساحل تنها نرسد
جنگل سرخوش از سوسوی صدها شبتاب
غرق غفلت بشود، نور به افرا نرسد
تو بیا و قدمی بر سر باران بگذار
حیف باشد که درختی به تماشا نرسد
سیزده شب همه ماه از پی ماه آمده است
به یقین آمدنی هست به حاشا نرسد
چه شبی هست شب چهارده چشم ب...

سیاهمشق ۴۸
چلهٔ عزا به سر آمد، چلهٔ پیاده رفتن شد
موقع شکست حصر آمد، نوبت رهایی از تن شد
راه خسروی چه شیرین شد، رد شدن ز مرز خواهشها
موقع زیارتی دیگر، وقت ترک مام میهن شد
اربعین برای بعضیها، سرگذشت کهنهٔ تقویم
از برای عاشقان اما، علت اصیلِ بودن شد
ای عجب که ماندهایم اینجا، در حصار تنگ این دنیا
دیگران که پر کشیدند و سهمشان شکستن من شد
ما سوارهها چه میفهم...

سیاهمشق ۴۷
ابتدای قصه بیآب و ابتدای تشنگی با تو
انتهای قصه تا هیهات انتهای تشنگی با تو
انتهای قصه را او دید، از عتاب فاطمه ترسید
ناگهان زمین جان لرزید در هوای تشنگی با تو
کفشها به روی گردن بود، بین ماندن و نماندن بود
آن طرف جهنم و اینجا کربلای تشنگی با تو
دستهدسته چیده شد گلها، غنچههای باغ آزادی
در کویر تشنه پرپر شد، جان فدای تشنگی با تو
گفت من میانتان ه...

سیاهمشق ۴۶
این رود که میرود آرام
تا خواب سرد نیاگارا را
رؤیای مرز جنون و سراب را
واگو کند برای منهتن
- این خفتهٔ بیدار-
و این قطار که میرود ناآرام
تا اضطراب شهر را
حجم شلوغ رنگهای آتشی
که مانده از او نعش خاکستر
آرام کند در خانهای ارزان
بر نرمی کاناپهای ارزان
تا چشمهای آن مسافر پر شود
از ازدحام رنگی تشویشهایی نو
از کورسوی...
سیاهمشق ۴۵
من همان شاعر پریروزم
که ز چشمان تو واژهای آموخت
و دلش گر گرفت، آتش شد
واژه واژه دلش به حالش سوخت
تو همانی منم همان حتماً
حرف تازهای میانمان جاری است
عشق مثل زندگی هر روز
واژهای تازه در کلامم ریخت
چشمهای تو طعم دریا را
با تپشهای قلب من آمیخت
نیویورک -- ۱۰ سپتامبر ۲۰۱۶
سیاهمشق ۴۴
با کاروان
آهسته آهسته
نجوای شبهایی لبالب از غمی لبریز...
باور ندارم تلخی آوازهایم را
-چو کاروان رود، فغانم از زمین بر آسمان رود... چه غمی دارم-
باور ندارم غربتم را...
لبریزم از یادی که در اعماق جانم ماند
از کاروانِ مانده بر جا و منی که رفتهام از دست...
پندار من این است...
نیویورک - فوریه ۲۰۱۳
سیاهمشق ۴۳
بگو باور کنند اینها که عاشق را رهایی نیست
زبان گنگ کفترها نشان بیصدایی نیست
بگو سجادههاشان را بسوزانند و برخیزند
که هر قد قامتی حتماً اشارات خدایی نیست
دلت را سوخت میدانم؛ دل است این چاره دیگر چیست
چه میدانند عاقلها که دل چون و چرایی نیست
در این بازار مکاره که دین با دین هماورد است
نمیفهمند بعضیها که شیدایی گدایی نیست
انا الحق گفتهای شاید ک...
سیاهمشق ۴۲
شاعرانههای صبح
گفت و گوی آفتاب با پرندهها
عاشقانههای آخرین ماه با نسیم و برکهها
روی باز کوچه سوی خندهٔ پیادهها
که نیستند
ای دریغ
کوچهها چه خالیاند و آسمان چه بینصیب
نیویورک -- سپتامبر ۲۰۱۶
سیاهمشق ۴۱
آنگه درخت…
و باران
که خیس شد
دریا که غرق شد وسط موجهای خود
چشمی ستاره ریخت به یک آسمان نگاه
رودی که رفت هراسان به پشت کوه
بر شانههای سنگ که سر میگذاشت خواند
با گریه میسرود غم داغهای خویش
آرام میگریست که هی...
هیش…
هیش…
هیش…
دل مانده است در این حال ناگهان
جان در میانهٔ بغض و سرود اشک
گیرم که کوچه هم شده پاسوز پنجره
گیرم شمرده است قدمهای لال ...
سیاهمشق ۴۰
عکست که حک شده در قلب خستهام
یادت که خیس میگذرد گونههام را
دل، سنگ نیست که از سوز دوریات
دم برنیاورد
از بغض نشکند
باران که میگرفت اگر دل گرفته بود
یاد تو بود و عطر تو را باد برده بود
باران و باد خاطرهٔ دوری تواَند
نیویورک -- آوریل ۲۰۱۳
سیاهمشق ۳۹
در جاری زمانه اگر نام روشنت
در پشت ابرهای تجاهل ز یاد رفت
در خشکسال بیرمق غفلت زمان
گلهای بینشان جهانم به باد رفت
نام تو در عمیق زمان جلوهگر شده
کو چشم روشنی که تو را جستجو کند
یا در سرود اشک ز باران صبحگاه
یاد تو را به گوش زمان بازگو کند
گوش دلم که کر شده از های و هویها
چشم مرا بدوز به انوار ماهتاب
ای تو امید روز و شبم، آفتاب جان
بر تیرگی غر...
سیاهمشق ۳۸
شاید به درد و داغ خودش خو گرفته است
دریا دلش به تنگی یک جو گرفته است
از بس که زخم باز دلش را رفو نکرد
مرداب شد، هوای دلش بو گرفته است
عمری گذشت ماه من از روزهداریاش
حتی ز چشم برکهٔ شب، رو گرفته است
اما دریغ که دریا به خواب رفت
در این خسوف، بغض هیاهو گرفته است
و این زورق خیال در این راه بیمسیر
بر سنگ ساحلی یله پهلو گرفته است
گیسو بریز بر سر مرداب...
سیاهمشق ۳۷
تمام شهرها و رودها
تمام واژهها، سرودها
تمام کوچههای خسته از عبورها
تو را همیشه یاد میکنند
تمام برگهای زرد بینصیب
که روی دست لخت کوچه باد کردهاند
به یاد تو بهار را
به آرزو نشستهاند
چرا چرا دلم گرفته است
اگر قرار بوده برگ بیقرار
بدون تو ز شاخهٔ خزان بیفتد و به خواب خیس خاکها رود
اگر شکوه رو به نور شاخهها
سقوط را... بهانهٔ خزان شود
بگو که ب...
سیاهمشق ۳۶
کاشکی از چشمهایم عاشقی را بشنوی
چشم لال من چگونه بنگرد تا بشنوی؟
باید از باران بخواند چشمها تا لحظهای
تو از آن بالا بیایی با تماشا بشنوی
مثل دریا موج دارد چشم طوفاندیدهام
باید این اسرار را از موج دریا بشنوی
میشود این اشکهای خیس بارانگونه را
ذکر «یا هو»، «ای خدا»، «پروردگارا» بشنوی
گل بگویی بشنوم، باغ گلی روی سرم
من بخوانم چارده خورشید را، ت...
سیاهمشق ۳۵
در رهگذار غربت تنگ پیادهرو
دیوار رفته است و کوتاه آمده
بی آن که پنجره
لبخندی از تبار خیابان به ما دهد
اینجا درخت و دار… چه توفیر میکند
وقتی که هیچ چیز در این روزگار سرد
عمرش به قدر کوچه و دیوار خانه نیست
وقتی که جاده... به جز فرصتی عقیم
وقتی که شهر به جز ازدحام داغ
وقتی که کوچه به جز بغض پنجره
وقتی که هیچ چیز به جز استعاره نیست
هر جور هم که بخوان...
سیاهمشق ۳۴
در راه خاطرهها و خیالها، با نام اعظم باران قدم زدن
با بینهایت مهتاب دستهات، در وصف آیهٔ انسان قلم زدن
پیداست نام تو ای وارث زمین، در گوشه گوشهٔ دستان آسمان
ما را بس است که در روزگار غم، از راز واژهٔ توحید دم زدن
گر چه جوادی و نامت پناه دل، ذکر همیشهٔ قلبم رضا رضاست
آخر چه فرق که چون نور واحدید، بیهوده است دم از بیش و کم زدن
باید که رفت به راهی ...
آن کس که بود
تنها قدم زده است خیالم کنار تو
باران شنیده حرف دل بیقرار را
گویی که باد بوی تو را میکشد به دوش
جنگل به انتظار نشسته بهار را
این جاده، این ستاره و آن خاطرات سرخ
آه این ترانهای که هجی میشود به دل
نام تو را به چشم زمان گریه میکنند
شاید که بنگرند در این راه پرغبار
در یک اشاره، جلوهٔ ابروی یار را
وقتی غروب کوچه که حرفی دوباره داشت
خونگریه کرد و چ...
سیاهمشق ۳۳
انگار سهم ما شد، در خویشتن تنیدن
زندان خویش بودن، بی حسرت پریدن
بارانی از ستاره، محبوس ابر تیره
خورشید سوگوار مهتاب را ندیدن
سقفی کشیده شد تا بیآسمان بمانیم
ماییم و موج سودا، در گوشهای خزیدن
هر شب صدای تیشه از بیستون نیامد
با این سکوت ماندیم مشغول آرمیدن
در هست و نیست ماندیم همراه همقطاران
دلخوش به بودن خود بیمقصد و رسیدن
زخم زبان شن...
سیاهمشق ۳۲
دیگر
غرور جادهها را گل بگیرید
تقویمها
را مُهر شد باطل بگیرید
از
مزرعه تنها مترسک مانده و بس
آتش
بر این صحرای بیحاصل بگیرید
دریا
پریشان میشود وقتی که شبها
مهتاب
را از خلوت ساحل بگیرید
این
کاروان درجا زده در ماندن خویش
جان
را ز جان خستهٔ محمل بگیرید
در
کورهراه ماندن و تردید رفتن
باید
غبار از جان ناقابل بگیرید
وقتی
که چشمی جادهها را بیقرار است...
سیاهمشق ۳۱ (هفتاد کَل)
«یک دو سه ... سیزده چارده پونزده... چل و هش، چل و نه،
...، شصت و هف، شصت و هش، شصّ و نه ... فقط یکی مونده... یک نفر دیگه هم لازمه» عمه
کاغذ را داشت توی دستهایش تا میکرد که به بابابزرگ میگفت. بابابزرگ استکان چایی
را از دهانش دور کرد و گذاشت روی نعلبکی: «دوباره بشمار دختر، شاید اشتباه کرده
باشی. هر سال هفتاد تا جور میشد...»
...
«یک دو سه ... سیزد...
سیاهمشق ۲۹
گر
رنگ ریا به رسم دنیا بخورد
در
قحطی آسمان، زمین جا بخورد
در
سردی بازار محبت، ای وای
میترسم
از این که عشق سرما بخورد
2
فروردین 1389
سیاهمشق ۲۸
آن
لحظه دلم کم شد، از روحم و از جانم
جز
اشک ندیدم من، در خانۀ چشمانم
کم
نه، که دلم گم شد، گم نه که تلاطم شد
دل
غرق جنون تو، جان در پی جانانم
آن
لحظۀ جانفرسا، جادوی دو چشم تو
سحرش
به دلم چون شد... افسوس نمیدانم
زندانی
چشمام دل، از خویش گریزان بود
با
اشک فرود آمد از گوشۀ مژگانم
زمستان
1389
پینوشت: این عکس را این روزها دوستتر
دارم از قبل،...

سیاهمشق ۲۷
اسمت
به زبان هر مترسک پیداست
چون
لقلقه بر هر دل کوچک پیداست
شرمندهام
از این همه سرگردانی
در
مزرعۀ یقینمان شک پیداست
اسفند
1389
پینوشت
این
روزها حال و هوای جنوب خیلیها را میگیرد ولی من امسال ناگزیرم از نرفتن. بالأخره
زندگی در من چون پیلهای پیچید. امیدوارم دوستانی که میروند ما را نیز دعاگو
باشند.
معرفی
کتاب
تجربۀ
چهار سال اخیر در فضای راهی...

سیاهمشق ۲۶
بگو
این چیست؟
این
انگارۀ نفرینشده
تصویرهای
تارِ تو در تو
چرا
حتی ندارم محرمی تا رازهایم را
نگویم
باز با دریا
و
آن امواج مست کف به لب آورده
-آن
آوازهای گنگ و نامفهوم گیج از مستی شبها-
بگو
این چیست؟
این
نومیدی سرشار از امّید
یکی
با من بگوید نردبان چشمهایم را کجا بردند؟
کجا
بردند آن زنجیرۀ امّیدهایم را...
سیاهمشق ۲۵
روزی
برای دفترم میگویم
کسی
شعرهایم را از من دزدید
همان
که عطر خندههایش مرا مست میکرد
روزی
رازهایم را
روی
شانهات خواهم گریست
آن
روز که خواندن شعرهای فردا
از چشمهایت جرم نباشد
عطری
از نام تو را
بر
واژههایم میزنم
تا
حتی گلهای باغچۀ دلم
به
شعرهایم حسودی کنند
و
عطر نفسهایت را
برای
روز مبادا
در
زندان شعرهایم حبس میکنم
روزی
که آغوش تو
آخری...

سیاهمشق ۲۴
پیرم
کردی غروب جمعه
وقتی
که شادیهایم را برای فراموش کردنت
از
روزهای دیگرم قرض گرفتم
و
باز هم حالم از خودم به هم خورد
پیرم
کردی
وقتی
که آمدی و کنج آسمان پهلو گرفتی
دلم
گرفته از حرفهای دوپهلویت
همین
که میگویی
صبح
نزدیک است
و
این که از حرفهایت بوی شب میآید
پیرم
کردی
پیر...
جمعه
17 اردیبهشت 1389
معرفی دو کتاب از یک شاعر و یک ناشر
«کفشهای
م...
سیاهمشق ۲۳
نه
از ستارهها و از ماه
نه
از کویر و نه از دریا
نه
با چراغ در شهر
نه...
از
آینهها بپرس انبوه آه را...
زمستان 1388
معرفی کتاب
یکی
از دردهای اصلی جامعۀ ما دوستنشناسی است. بیش از دو سال از بیماری شدید احمد
عزیزی میگذرد ولی نمیدانم چند نفر از کسانی که از آخرین حیلههای ماسونی و
صهیونیستی و هالیوودی باخبرند اصلاً نام او را میشناسند.
در نوجوان...
سیاهمشق ۲۲
نمیدانم چرا تا پاسی از شب چشمهایت را
به رؤیاهای خود غمناک میدیدم
نمیدانم
که این رؤیاست، کابوسست، نفرین نگاه توست
یا پسلرزههای چشمهای تو
بر این دل
این دل ویران ز آوار نگاه توست
منم، آری
همان که حجم انبوه درختان را شبیه گیسوان تو
صدای رود را همچون صدای آشنای تو
و حتی مهرْبانیهای دریا را شبیه چشمهای مهربان تو
سراب مبهم و دور بیابان را
چو...
سیاهمشق ۲۱
با آن امیدی که برای تاج و تختم بود
تقدیرِ رنجی این چنین دشوار، سختم بود
پیرم؛ فریب ظاهر من را نخور هرگز
موی سیاه من نشان از رنگ بختم بود
سهشنبه 10 شهریور 1388
پینوشت:
....
ادامه مطلب
سیاهمشق ۲۰
شاعرم و
غرق غزلخوانیام
راوی صد
غصۀ پنهانیام
اشک مرا
حین سرودن ببین
خیسترین
واژۀ بارانیام
بوسۀ من بر
سر هر واژه هست
عشق تو شد
علّت حیرانیام
بر لب تو
بوسۀ من جاری است
در همه
هنگام که میخوانیام
میشود این
بار که با خندهات
با نگهت
باز بلرزانیام
خانۀ دل از
غمت آوار شد
شاعر آواره
ز ویرانیام
مِهر تو ای
ماه دلم را ربود
در قفس چشم
تو ...
سیاهمشق ۱۹
من اینجا خستهام
تنهاییام از مرزهای کشور صبرم گذر کرده
و من غرق هجوم لشکر تنهایی لبریز خود جانم به لب آمد
نمیدانی!
نباید هم بدانی
که اینجا شاعری غرق تماشای ندیدنهای تو
به دنبال رسیدن میرود تا ساحل امن نگاه تو
ولی شاید بدانی
آسمان هم قصۀ تنهایی من را
برای آفتاب خسته هر شب باز میخواند:
"لالا لالا
بخواب ای آفتاب روشن هر روز
بیا امشب بگویم قصها...
سیاهمشق ۱۸
خبری نیست
به جز بغض غریبی
که شب و روز سراغ دل غربتزده را میگیرد
خبری نیست
به جز اشک
که هر لحظه گلاویز دو چشمم شده است
و امیدی به رسیدن به نگاهی
که برایش کمی از درد دل خویش بگویم، هم نیست
چشم من روزنۀ بارانست
دلم آهستهترین راز خدا بود
که در بغض فرود آمد و ناگاه شکست
باورم نیست
که آوارهام و تنهایی
مثل آوار فرو ریخته بر خانۀ دلتنگی من
گلهای نیس...
سیاهمشق ۱۷
در من شاعریست که گاهی
بهشت را با سرنوشت
و انسان را با نسیان
همقافیه میکند
در من شاعری تنهاست که گاهی
-بی که از من اجازهای بگیرد-
عاشق میشود
اشکهای مرا وام میگیرد
و در چشمهای من میگرید
در من شاعریست که حتی
لبخند سادهای را
با شعر اشتباهی میگیرد
و در شعرهایش
تمام کودکیاش را آه میکشد
ولی من سالهاست خودم را گم کردهام
و مجبورم
به ...
سیاهمشق ۱۵
نگاه عاشقانه را دوباره میشود شنید
دوباره میشود به تو، به فرصت غزل رسید
به لحظۀ سرودن نگاه بیکران تو
کبوترانه تا سرود چشمهای تو پرید
نگو که اشتباه کرده قلب بیگناه من
که روز و شب به یاد تو تمام خویش را تپید
نگو که عشق ناب ما زمینی است و بیهدف
مگر نمیشود ز خاک تا به آسمان رسید؟!
خدا خلاصه میشود درون آههای ما
و میشود در آینه، خدایْ را همیشه د...
سیاهمشق ۱۴
ای لشکر آبها به دریا بروید
با جوش و خروش رود از اینجا بروید
اوضاع زمان قمر در عقرب شده است
ای عقربهها زود به فردا بروید
از خشت کج نخست معماری درد
سر راست کنید و تا ثریا بروید
این قلب شکستۀ مرا بردارید
در اوج جنون به نزد لیلا بروید
ما منتظران واژۀ موعودیم
تا لحظۀ زیبای تماشا بروید
با ما به مسیر جادهها برگردید
تا مقصد آخرینِ دنیا بروید
پایان زمان...
سیاهمشق ۱۳
شبیه حوض گلآلودهایست چشمانم
که مدتیست که عکس ماه
به روی آن نیفتادهست
گلایه ندارم
اگر در انتظار گُل روی ماه
گُل از گُلم نشکفت
اگرهمیشه ز حوض حزین چشمانم
غریو گریه آمده است
اگر شکسته شد دل دیوانهام
دلی که به قصد تماشای ماه، نیمهشبان
به اوج کوههای غم خود روانه شده
و در فراق نگاه همیشه روشن ماه، گریان شد
به شکل اشک درآمد دلم
چکید و در مسیر گونۀ...
سیاهمشق ۱۲
سرشارترین شعر خدایی؛
زینب
اسطورۀ طاقت و حیایی؛
زینب
تو زینت نقطههای بسمالله
وُ
تفسیر فصیح کربلایی؛
زینب
چهارشنبه 17
تیر 1388
سیاهمشق ۱۱
آهنگ حزین "باز
باران" در شب
دلتنگی ناگزیر انسان در
شب
آغازگر قصۀ ما؛ بغضی تلخ
با گریه گرفته بود پایان
در شب
یکشنبه 7
تیر 1388
لبریزم از صدای نهانی که
در من است
از لحظه های
پُر هیجانی که در من است
سرشارم از نگاه پر از مهر آفتاب
از روشنا و نور و نشانی که در من است
در من هزار رود به جریان رسیده است
زیباست امتداد روانی که در من است
قلبم شبیه موج تپش...
سیاهمشق ۱۰
لبخند و ترانه از لبانت جاریست
جز آیۀ عاشقانه در چشمت نیست
از یاد ببر مرا؛ تو گفتی، امّا
زیباتر از این عشق در این عالم چیست؟
جمعه 5 تیر 1388
سیاهمشق ۹
لختی بمان بهار، دل من گرفته است
این دل هوای گریه و شیون گرفته است
اینجا هوا گرفته، هوس پُرطنین شده
ظلمت عجیب شیوۀ ماندن گرفته است
رنگ ریا به رنگ بهاران درآمده
آشوب رنگهاست که دامن گرفته است
دیگر کسی به فکر بهار و پرنده نیست
عشق –از قرار- قصد پریدن گرفته است
پلهای پشتِ سر که شکسته است، پیشِ رو
بغضیست در گلو که شدیداً گرفته است
سرخ است رنگ شهر ز ...
سیاهمشق ۸
ببین تو عزّت لات و منات و عُزّی را
تبر ز دست تو دلخور شدهست ابراهیم
آی ابراهیم! بسیار بزرگ انگاشتیام که تبر بر دوش بتی نهادی و رفتی. هیچ آیا انگار نکردی که آن صنم را خدا بینگارم؟ ابراهیم، اینجا پر از بتهایی است که تبر بر دوششان نهاده شده و حال آنکه من شکستهترینم. ابراهیم، یادم رفت که تبر بهانه بود و باید خدا را در تبار دیگری جُست. ولی آنقدر...
سیاهمشق ۷
از بازی سرنوشت بیزار شدیم
از هر چه قشنگ و زشت بیزار شدیم
آن قدر جهان پر شده است از شدّاد
ما از هوس بهشت بیزار شدیم
دوشنبه 18 خرداد 1388
سیاهمشق ۶
چشم تو مرا برد به آن سوی سرودن
تا لحظۀ زیبای دل از خویش زدودن
آهنگ صدایت شده آرامش این دل
موسیقی لبخند تو شد معنی بودن
شاید نشود اسم تو را باز بخوانم
از عشق تو، از لذّت آغاز بخوانم
شاید نشود نامهای از دل بنویسم
از درد دلم، از غمِ این راز بخوانم
شعرم همه مدیونِ نگاهیست که داری
سرگشتۀ آن حضرت آهیست که داری
دلگیر مشو از نفس سادۀ حرفم
زیبایی تو ...
سیاهمشق ۵
حتی اگر که یاد شیرین
مثل قند در دلت آب میشود
باید از مرز خسروی گذشته باشی
تا بر پیشانی تکیدۀ کویر
از خون گرم واژههای حکشده بر صفحههای آن
هزار آیۀ «شیرینتر از عسل» را
از لبان شوریدۀ عاشقی بشنوی که آب
در حسرت یک بوسه از لبانش
تا انتهای تاریخ
هزار دجله را گریست و بیآبرو شد
اردیبهشت 88
سیاهمشق ۴
ريخت كوه
استوار هر نگاه او
مثل بيستون
بر نگاه تلخ و خستهام
مثل خسروانی
نگفتهای كه میشود
از گلوی
مهربان آسمان شنيد
آه! اي شكوه
عشقهای بیكران
من هنوز در
تحيّرم
طعم تلخ قهوۀ دو
چشم من
با شيوع
ناگهانی نگاه او چه زود شيرين شد
بهار 1388
سیاهمشق ۳
سوگسرودهای برای خودم
شاید از اوّل هم میدانستی
من تنها مترسکی بودهام
که کلاغها را به مذاکره میخواندم
ð ð ð
این روزها
دیگر دستم به دهانم نمیرسد
آسمان که سهل
است
وقتی باران اسیدی میبارد
بر تن زخمی شهر
نه نردبانی دارم
و نه بالی
و مرغ همسایه هم تا بوده غاز بوده
ð ð ð
من
شاید با اتوبوسهای کندوان خو گرفته باشم
با کوههایی که کمکم دارند روسها را...
سیاهمشق ۲
برقص شعر جنون را به لهجۀ بدنت
به گوش باد بپیچان طنین عطر تنت
شب دو چشم سیاهت، شب ترانه و شعر
به شور آمده شعرم ز شیوۀ سخنت
جنون؛
گناه من این است:
جانیام، لیلا!
که جان گرفتهام از تو، ـز سرخی دهنتـ
بکارت دل شوریده تا زمانی بود
که دست دل نتپید از تکان پیرهنت
بچرخ! روسریت را به بادها بسپار
جنون ببار به هنگامۀ خدا شدنت
جنون ببار دوباره، برقص شعر جنو...
—
در این دنیا
اگر نادان بمانی بهتر از آنست
جواب پرسشت را با طناب دار بنویسند!
شبیه ماهی لجباز
که تنها آرزویش بوسهای بر گونۀ آبست
به دنبال جوابش پرسپرسان
علامتهای پرسش را
تکاپو میکند هر بار
گلوگیر و نفسگیر است
-مانند طنابِ دار-
پاسخهای بیرحمی
...
—
باران
ثانیهها را
بر دقایق ناگزیر جنگل
طعنه میزند.
گاوها
-که خوب میدانند
بالاتر از سیاهی رنگی نیست-
زیباترین شعرها را
در علفهای شلاقخورده بو میکنند
حتی سقوط ناگهانی آبشار
غرور ثانیهها را
زیر لگدهایش له نکرده است
ثانیههایی که نه سنگ
خاطرات انتظار رودند
برای به دریا رسیدن
شب همآغوش جنگل
و ماه روی گهوارۀ رود
زمان
زمانۀ سردی است
ابر خواهش آ...
—
دیدی ای دل که زمان روی زمین بند نشد
وعدههایی که به دلها همه دادند، نشد
دیدی امروز جهان پیش تو پا افتاده است
سنگ حتی به رویش ثابت و پابند نشد
چرخ گردید به میل من وماها امّا
لحظهای هیچ کسی راضی و خرسند نشد
کاروانی است جهان، ما پی ماندن ماندیم
چه کسانی که از این قافله رفتند، نشد
آسمان گریه بکن غربت انسانها را !
غربت یک غزل تازه که هر چند نش...
چند سیاهمشق
شهری که سقفش شب، چراغش تابش ماه
مردی مسافر در میانش بود ناگاه
مرد مسافر تو کجای قصه بودی؟
کاینگونه پیدا گشتهای، گم کردهای راه!
اینجا کسی در انتظار روشنی نیست
برگرد! اینجا نیست امّا شهر دلخواه
توی بوی نان یا رنگ ظلمت را نداری
تو عطر و بوی یاس داری، جلوۀ ماه
اینجا کسی از دوریت دردی ندارد
حتی برای لحظهای، اندازۀ آه
این مردمان با عشق تو ک...
—
بی تو غروب شعرها، ناگاه پیدا شد
غمهای این پوسیده واژه باز افشا شد!
این خیمهشببازیِ غم تکرار گردید
بازیگر دیوانهای مجنونِ لیلا شد!
حتی نگاه آسمانها از دهان افتاد
غمواژههای تلخ هم سهمِ غزلها شد!
این قصّه گویی تا ابد پایان نخواهد داشت
بس کن! کلاغ قصّۀ ما باز رسوا شد!
یعقوب دیدی زندگی کابوس غم گشتهست؟!
تعبیر خوابم، چاه، زندان و زلیخا شد!...
—
غربت به کوچه دوباره سرک کشید
بختک به خواب شب کوچهها پرید
این اشکها همگی بیپدر شدند
خونگریه از شب هر کوچهای چکید
جاهای پای خدا ناپدید شد
دیگر نگاه خدا را کسی ندید
دنیا نگاه شما را به باد داد
از باغ چشم شما میوهای نچید
ضربت به فرق شما غبطه میخورد
کز عشق با همگان فرق میکنید
این کوچه بیتو مرا بغض میکند
ای گریهها همهتان قاتلِ منید
...
—
دریا بیا مهتاب پابرجاست امشب
از کوچههای شب خدا پیداست امشب
دریا بیا موجی بزن بر چشم دنیا
چشمان این دنیا پر از دنیاست امشب
چشمان شب سوسوزنان در انتظارست
بر خود خروشی تازه کن غوغاست امشب
دریا کجایی؟ شعر من بیآبرو شد
از بس که گفت امشب همان فرداست امشب
دیگر دلم از استعاره ناامید است
امّا حقیقت همچنان زیباست امشب
از جزر و مد، از ماه هم چیزی ...
—
این جاده بیتو عقبگرد میشود
خورشید بیتو بسی سرد میشود
دنبال مرد در این کوچهها شدم
مردانگیست که هی طرد میشود
در کوچه بوی تو گم شد، نیامدی
خون مثلِ یک سگ ولگرد میشود
مردان شهر همه ته کشیدهاند
آه این زمانه چه نامرد میشود
این جادههای نرفته وَ انتظار
این جا، تمامِ دلم درد میشود
باید که راه عقبمانده را دوید
باید گذشت وَ طی کرد! می...
—
از کودکیهایم بیا تعریف کن دریا
من ماندهام بیخاطره در حجمِ این دنیا
در خیلِ پر از خالی از تصویرهایی محض
در انتها در بیکسیها رو به فرداها
فردای من از دست شد با روزهایی تلخ
با روزهایی رفته اینجا ماندهام امّا
تنها میان این همه تنها، تتن تن تن
تنها بیا تصویر کن لحنم، صدایم را
دریا بیا کولاک کن یکسر مرا گم کن
تا حس کنم از عمق جانم، فهم ای...
—
همین جا دهها رو به آخر شدند
زمانها دگر دیرباور شدند
تو خاموش کن زودتر شمع را
که پروانهها سخت کافر شدند
و اینجا همه شکلشان قلب شد
مگسها شبیه کبوتر شدند
خدا پای این عهد امضا گرفت
چرا ناخدایان خداتر شدند؟
و میشان دنیا چه خوشبین و شاد
که با گرگها هم برادر شدند
چنان بیشه را بوی خون میگرفت
چو اشک مرا خوب از بر شدند
شهید جدیدی کفن میک...
—
می خواهم نوشتههایم را به گور انسانیتم روانه کنم
اینجا واژه شهید میشود
و هر شعری لایق ...
می خواهم بنویسم
اینجا
همین جایی که بوی تو را بیشتر میرساند
- حتی اگر گوشها را بگیری
بوی تو بیشتر شنیده میشود –
در شرماشرم حضور تو
آرام میشوم
و شرم میکنم
که
هستـــم
۱ خرداد ۱۳۸۶
—
وقتی آینهها جوابم نمیدهند
دلم میخواهد
خودم را
روبرویشان بشکنم .
شاید جواب
از خردهخرده تنم
بتابد روی آینه
تا پاسخ
شروعی دوباره باشد
برای سوالهای بیجواب .
۳۱ خرداد ۱۳۸۶
—
یک واژه
صد شعر میشود وقتی تو باشی
رودخانه ء ذهنم را
کاشکی میشد
سنگ تمام بگذاری
تا بادها نتوانند
مرا به دریاهای بیتویی ببرند.
وقتی ابدیت در ذهنم
روانه نشود
احساسِ منبودن
احاطهام میکند.
من در این سیال
- این رودخانه ء وهم –
حضور را هضم شدهام
و دیگر
طعمِ لبانت را
با چشمهایم
غریبه میبینم
قول داده بودم
دیگر برای خود
شعر...
—
به بانوی آبها قسم
دیگر نمیخواهم
چشمنم را در فضای منسوخ تنم چریده کنم
به اشک
و هر آنچه از آب است
قسم
که عشق را بایدم
و هر چه جز آن را
نباید
پس این من را
نباید
۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۶
—
این بار دیگر
در خودیهای بیخودیام
میتوانم تمامِ تو را بسرایم.
امّا نه دیگر بار
شعر را یارای با تو بودن نیست
که تو در مشاعرهات
عاشورایی آفریدی
که صد اربعین آفرین را
به معاشرت برخاست
من در این خودیهای بیخودیام
میخواهم تو را فقط بسرایم
که دیگر بار شعر اتفاق تازهای باشد
بر کربلای نگاهم
میشود آیا
نگاهت را با ماه قسمت کرد؟
۱ خرداد ۱۳۸۶
—
باورم نمیشود
که شعر
دست یک کودکِ فلسطینی
سنگ می شود.
و شعرپرانی
شبهای شعرِ یک کودک
به امید شاعری که میآید
که هر چه شعر را
به مشام بادها برساند
کاش
روزی
آن غزل که باید
قافیهها را ببازد
به صحنههای روسیاه میدانهای ردیفدار
دلم میخواهد
تمام ترانههایت را
بر روی قلبم بخوانی
تا شعرِ من هم
رنگِ سنگ ...
—
از این همه بودن
بیتو بودن
بی تو در نبودن
از این همه نبودن
بدم میآید
مرا با خود در هر بود و نبودی ببــر
نگذار
سرنوشتم را بادها رقم بزنند
۱۹ اریبهشت ۱۳۸۶
—
تمام هستیام را پیش رویت گذاشتهام
و میخواهم چیزی شبیه تو شوم
به کلمات مینگرم
و کلمات را با سوی تو همسو میکنم
و هر چه بیشتر دوست میدارمت را تکرار میکنم
کمکم کن
مگذار در این بیخودیها
بی تو شوم
و تو را گم کنم
نگریستن به تو را میخواهم نه دیدنت را ...
میخواهم تو را
سجده سجده ببوسم
و تکبیرت را با غرور
اقامه شوم
مرا کمک کن
ای راهنمای راهگمکرده...