سوگسرودهای برای خودم
شاید از اوّل هم میدانستی
من تنها مترسکی بودهام
که کلاغها را به مذاکره میخواندم
ððð
این روزها
دیگر دستم به دهانم نمیرسد
آسمان که سهل است
وقتی باران اسیدی میبارد
بر تن زخمی شهر
نه نردبانی دارم
و نه بالی
و مرغ همسایه هم تا بوده غاز بوده
ððð
من
شاید با اتوبوسهای کندوان خو گرفته باشم
با کوههایی که کمکم دارند روسها را از یاد میبرند
-من که از کوه بیشتر نیستم-
ððð
شاید تو هیچ وقت
دریا را با عینک دودی تماشا نکرده باشی
وقتی که چارقد مشکی تن میکند
و چشمان آبیاش را به آسمان پس میدهد
این روزها ماهیگیرها هم دیگر حوصلۀ چشمچرانی ندارند
ððð
همه چیز
عادی و خوب است
و ما عادت کردهایم
که لبهای دریا دیگر به دهان شهر پیشروی نکند
آسمان را دارند از ما میگیرند
من هم که دستم به دهانم نمیرسد
چشمان آبی دریا پیش چشمم سیاهی میرود
ððð
دلم گرفته
از این حجم راهراه
از دودکشهایی که
آبی چشمان تو را از من مضایقه کردهاند
ððð
حالا عادت کردهایم
که عادت داشته باشیم
مثل مترسکی
که کلاغها هم جدّیشان نمیگیرند
جدّی جدّی مردهایم
و دلخوشیم
که دارند سوراخهای اوزون را پر میکنند
ððð
این روزها
چشمهای خستۀ ما
پیازها را هم جدّی نمیگیرند
تنها نشستهایم
که بیایند و نام مرغان دریاییمان را
در کتابهایشان ثبت کنند
ððð
دلم گرفته
فقط کمی آسمان برایم بفرست
سلام را به مرغان دریایی برسان
و بگو
این شاعر بدجوری خودش را به مردن
عادت داده است
شنبه 21 دی 1387
*************************
من بی تو ای سبز جاری، باغ و بهاری ندارم
برگرد! بر من نظر کن! من بیتو یاری ندارم
گفتم فدای نگاهت هر آن چه دارم، ولیکن
من آن گدایم که بی تو، دار و نداری ندارم
دار و ندار دل من، دیوانگی دو چشمت
در انتخاب جنونم، هیچ اختیاری ندارم
آه ای نگارا نظر کن، بر قامت من که بی تو
دیوار بی روح و رنگم، نقش و نگاری ندارم
تنهاییام بی تو تلخ است، با بوسهای وارهانم
از آن دو لبهای شیرین، من یادگاری ندارم
در بستر من که تنها، یاد تو همبسترم بود
با گریهها میسرودم: بی تو قراری ندارم
من منتظر تا نگاهت بر چشمهای من افتد
جز این دلیلی برای چشمانتظاری ندارم
از خویشتن دل بریدم، پیوند از تو ندیدم
امّا دریغا به جز تو، من کار و باری ندارم
عاشورا 1430 ه.ق.
دیدگاهها (۰)