برچسب: غزل

سیاه‌مشق ۸۳

۲۸ بهمن ۱۴۰۴

در ناگوار دلهره آسان گریستیم
از خویش کم شدیم و فراوان گریستیم
شب‌های شعرخوانی ما بی‌فروغ بود (۱)
هم‌درد آن کبوتر ایمان گریستیم (۲)
مثل ولشت خسته و دلتنگ رودها 
ابری شدیم و رو به بیابان گریستیم
مانند سنگ در ید قدسی غزه و 
مانند دود در غم تهران گریستیم
در غفلت عمیق زمان در هجوم شک
با هل اتای سورهٔ انسان گریستیم
ادرک اخاک گفتی و از خاک پا شدیم
همراه م...

تصویر پست

قفسه‌نوشت ۳۴۵: وجود؛ از فاضل نظری

۱۵ آبان ۱۴۰۳

جهان درخت بدون جوانه‌ای شده‌ است
که طعمه‌ی طمع موریانه‌ای شده است
به گریه سنگ به هم می‌زنند و می‌خندند
بیا ببین که دیوانه‌خانه‌ای شده است
"امیدواری بهبود" را چه توصیفی
جز اینکه دلخوشی کودکانه‌ای شده است
به شیر در دل آتش نگاه کن که چه تلخ
مطیع شعبده‌ی تازیانه‌ای شده است
دلی که در فلک سعد بال و پر می‌زد
کنون فلک‌زده‌ی آب و دانه‌ای شده‌ است
غمی که چشم...

سیاه‌مشق ۸۲

۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۳

در این شب تاریک جز اندوه و آهی نیست
جز پت‌پت شمعی تمنای پگاهی نیست
ماییم و نفرین زمان بر قامت هستی
در احسن تقویم انسان اشتباهی نیست
سربازهای خستهٔ شطرنج تقدیریم
در کیش و مات مهلکه انگار شاهی نیست
شیطان به جام شوکرانم سجده کرد و گفت
در جرعهٔ تلخی که می‌نوشی گناهی نیست
بر سنگ قبر لحظه‌هایم بازمی‌خوانم
دنیا برای ما به جز آرامگاهی نیست
در چشم‌های مردم ...

تصویر پست

قفسه‌نوشت ۳۲۳: این هم از این؛ از امیرعلی سلیمانی

۲۷ آبان ۱۴۰۲

برخی از غزل‌های این مجموعه نشان از قریحهٔ خوب و مطالعهٔ فراوان این شاعر جوان دارد از جمله غزلی که در آغاز کتاب آمده است:
 
شبی که سوختم از خاطرات خام گذشتم
حلالت آن‌همه دلتنگیِ مدام، گذشتم
غرور با تو برایم حقیر بود، همیشه
به احترام تو از خیر احترام گذشتم
پس از تو از همه‌ی بوسه‌های ساعت مستی
اگر حلال بریدم، اگر حرام گذشتم
نخواستم که به هر آب‌و‌دانه ...

تصویر پست

قفسه‌نوشت ۳۱۹:‌ غزل هزارهٔ دیگر؛ از محمدسعید میرزایی

۱۸ آبان ۱۴۰۲

اوایل دههٔ هشتاد در دوران نوجوانی پای ثابت جلسات ادبی بودم و در آن جمعی که شعر موزون به هیچ گرفته می‌شد، حرف از پدیده‌ای در غزل امروز بود به اسم محمدسعید میرزایی. کسی که غزل روایت را پی گرفته است، می‌تواند از کلمات امروزی در غزل استفاده کند و مانند داستان غزل بگوید. از وزن‌های جدید در غزل استفاده می‌کند و توانایی خارق‌العاده‌ای در استفاده از قوافی ...

تصویر پست

قفسه‌نوشت ۲۵۵: لوطی‌کشی؛ از محمدرضا طاهری

۱۱ آذر ۱۴۰۱

روزی که دل بستم به خود گفتم: با رنج دل کندن چه خواهی کرد؟
این زن دلش پابند ماندن نیست، با رفتن این زن چه خواهی کرد؟
 
او دیگر آن شیدای سابق نیست، آنگونه که می گفت عاشق نیست
تو فرض کن آمد در آغوشت، با یک بغل آهن چه خواهی کرد؟
 
تسلیم شو ای جنگجوی پیر، سهم تو پیروزی نخواهد بود
با این خشاب خالی و این زخم، در لشکر دشمن چه خواهی کرد؟ 
 
گیرم سلامی هم رس...

سیاه‌مشق ۷۳

۱۲ مهر ۱۴۰۱

العلم هو الحجاب الاکبر
 
تو آب دیده‌ای آیا؟ سراب خواهد شد
خیال خام خمارت خراب خواهد شد
 
چه سود ندبهٔ ماهیِ تُنگِ تنهایی؟
که عاقبت تب و تابش حباب خواهد شد
 
به قلب یخ‌زده می‌گفت آدم برفی
همین که آب شوی انقلاب خواهد شد
 
به شیخ شهر بگویید هر چه می‌داند
میان او و حقیقت حجاب خواهد شد
 
میان مرگ و تجاهل کسی چه می‌فهمد
تن تکیدهٔ ما گورخواب خواهد شد
 
ز ...

تصویر پست

قفسه‌نوشت ۲۰۸: خوب‌ترین حادثه می‌دانمت؛ از محمدعلی بهمنی

۳۱ تیر ۱۴۰۱

رنگ سال گذشته را دارد همه‌ی لحظه‌های امسالم
سیصد و شصت و پنج حسرت را همچنان می‌کشم به دنبالم
 
قهوه‌ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی‌گنجم
دیده‌ام در جهان نما چشمی که به تکرار می‌کشد فالم
 
یک نفر از غبار می‌آید مژده‌ی تازه‌ی تو تکراری است
یک نفر از غبار آمد و زد زخم‌های همیشه بر بالم
 
باز در جمع تازه‌ی اضداد حال و روزی نگفتنی دارم
هم نمی‌دا...

سیاه‌مشق ۶۹

۲۰ بهمن ۱۳۹۹

زندگی با تو چه کرد ای عاشق شاعر مگر
کان دل پر آرزو از آرزو بیزار شد
«حسین منزوی»
درد در دوری و دیری در پی دیدار شد
این دل زارم از این تکرارها بیزار شد
 
از گلویم نفحهٔ داوود را می‌خواستم
هوی و هوی بوف کوری بر تنم رگبار شد
 
پشت میزم می‌نشینم درهوای زندگی
داغ‌های دور اما در دلم بیدار شد
 
در پی پرواز بودم در خیال خام خود
خان و مانم مسلخی بود و تنم پ...

سیاه‌مشق ۶۶

۱۴ بهمن ۱۳۹۹

هر چه روزى آرمان پنداشت، حرمان شد همه
هر چه مى‌پنداشت درمان است، عین درد شد
«قیصر امین‌پور»
باغ سبزم از پس پاییز داغی زرد شد
آسمان آرزو بارید و آهی سرد شد
 
پر درآوردم پریدم رو به سوی آسمان
در قفس با راه‌راهش بال‌هایم درد شد
 
خانه‌ام، شیر ژیان سال‌های دوردست
خوار شد، آوار شد، چون گربه‌ای شبگرد شد
 
چون پرستوها غریبم، هر کجا که می‌روم
قاصدک هستم که...

سیاه‌مشق ۶۳

۰۸ بهمن ۱۳۹۹

جاده نگذاشت که از فاصله حرفی بزنم
از دل خستهٔ بی‌حوصله حرفی بزنم
 
جاده نگذاشت که در تاب و تب تنهایی
با تو از پای پر از آبله حرفی بزنم
 
سخت بود این که تو باشی و نباشم پیشت
سخت‌تر آن که به تو بی‌گله حرفی بزنم
 
زل بزن به دل زارم: سورهٔ زلزالم
رخصتم ده که از این  زلزله  حرفی بزنم
 
کاش دریا شده بودی که من از دلتنگی
چشم در چشم تو در اسکله حرفی بزنم
 ...

سیاه‌مشق ۶۲

۰۶ بهمن ۱۳۹۹

حالم چو دلیری‌ست که از بخت بد خویش
در لشکر دشمن پسری داشته باشد
«حسین جنتی»
 
 
گنگ است حال روزهای من، چون بغض باران پیش اقیانوس
فانوس سردی در سیاه روز، در دست‌های پیر جالینوس
 
رؤیای کور سال‌ها رفتن در روزگار سردی لبخند
رؤیای قرص ماه خواب‌آور، یک عمر شب در محضر کابوس
 
حالم شبیه مرد تنهایی‌ست، در گوشهٔ دنج اتوبوسی
خیره به برف درهٔ گچسر، در گیج و گ...

سیاه‌مشق ۵۵

۱۶ مرداد ۱۳۹۸

با پای خواب در آن کافهٔ شلوغ، لختی قدم به ساحت رؤیا گذاشتم
دل را در آن هوای پر از هرم التهاب، با های و هوی دلهره تنها گذاشتم
 
تنهاتر از تمام جهان بود لحظه‌ام وقتی که خواب چشم مرا تا سراب برد
صبح آمد و نشد که بفهمم چگونه من، با پلک روی حرف دلم پا گذاشتم
 
با بغض گفتمش بنشینیم لحظه‌ای تا فرصتی برای تماشا فراهم است
آمد نشست و به چشمش نگاه... نه! داغی...

سیاه‌مشق ۵۳

۲۲ دی ۱۳۹۷

مثل یک داعشی که گم کرده دکمهٔ بمب انتحاری را
گیجم و گنگ و می‌شمارانم  لحظه‌های بی‌قراری را
مثل کودکی که گم کرده چادر سیاه مادر را
من به جستجوی خود بودم روزگار آزگاری را
مثل آن گورخواب بیچاره که نفهمید زنده بودن چیست
می‌سپارم به خاطر تلخم لحظهٔ سخت جان‌سپاری را
مثل یخ‌فروش غمناکی زیر تیر غیبی مرداد
دست من خالی است و می‌فهمم حسرت خالی نداری را
مثل اس...

سیاه‌مشق ۵۱

۲۸ فروردین ۱۳۹۷

شاید که جام او شراب دیگری دارد
مستی برایش جلوهٔ زیباتری دارد
گم بود دنیا در فراسوی نگاه او
شهر نگاهش وسعت پهناوری دارد
با هم قطاران بود اما خوب می‌دانست
این راه حتماً ایستگاه آخری دارد
باور نمی‌کردند خیلی‌ها که این مرداب
غیر از سیاهی‌ها، گل نیلوفری دارد
چون کاهنان وقتی که می‌دیدند عیسی را
‌انگار می‌کردند مریم همسری دارد
سردار بی‌سر می‌شود در های و ...

سیاه‌مشق ۴۹

۰۸ آذر ۱۳۹۶

اگر آغوش تو ای ماه به دریا نرسد
قسم‌ات می‌دهم امروز به فردا نرسد
ترسم آن است نیایی و بخشکد دریا
بوسه‌ات بر لب این ساحل تنها نرسد
جنگل سرخوش از سوسوی صدها شب‌تاب
غرق غفلت بشود، نور به افرا نرسد
تو بیا و قدمی بر سر باران بگذار
حیف باشد که درختی به تماشا نرسد
سیزده شب همه ماه از پی ماه آمده است
به یقین آمدنی هست به حاشا نرسد
چه شبی هست شب چهارده چشم ب...

علی

۲۸ آذر ۱۳۹۵

به دنیا آمدی دنیا چه شیرین شد برای ما
چه زیبا هدیه‌ای هستی تو از سمت خدای ما
کنار رود تنها شهر ابری چارم آذر
به بیداری رسیدی و شنیدی لای‌لای ما
تو را در مهربانی‌های مادر دوست‌تر دارم
تو را و چشم‌های روشنت را در سرای ما
چه زیبا گریه کردی تو به حال مردم دنیا
چه اشکی آمد از شادی به چشم آشنای ما
بیا تا گوش‌های تو اذان در پرده اندازد
تو و سجاده چشمت من ...

تصویر پست

سیاه‌مشق ۴۸

۲۶ آبان ۱۳۹۵

چلهٔ عزا به سر آمد، چلهٔ پیاده رفتن شد
موقع شکست حصر آمد، نوبت رهایی از تن شد
راه خسروی چه شیرین شد، رد شدن ز مرز خواهش‌ها
موقع زیارتی دیگر، وقت ترک مام میهن شد
اربعین برای بعضی‌ها، سرگذشت کهنهٔ تقویم
از برای عاشقان اما، علت اصیلِ بودن شد
ای عجب که مانده‌ایم اینجا، در حصار تنگ این دنیا
دیگران که پر کشیدند و سهم‌شان شکستن من شد
ما سواره‌ها چه می‌فهم...

تصویر پست

سیاه‌مشق ۴۷

۱۳ آبان ۱۳۹۵

ابتدای قصه بی‌آب و ابتدای تشنگی با تو
انتهای قصه تا هیهات انتهای تشنگی با تو
انتهای قصه را او دید، از عتاب فاطمه ترسید
ناگهان زمین جان لرزید در هوای تشنگی با تو
کفش‌ها به روی گردن بود، بین ماندن و نماندن بود
آن طرف جهنم و اینجا کربلای تشنگی با تو
دسته‌دسته چیده شد گل‌ها، غنچه‌های باغ آزادی
در کویر تشنه پرپر شد، جان فدای تشنگی با تو
گفت من میانتان ه...

سیاه‌مشق ۴۳

۰۲ مهر ۱۳۹۵

بگو باور کنند اینها که عاشق را رهایی نیست
زبان گنگ کفترها نشان بی‌صدایی نیست
بگو سجاده‌هاشان را بسوزانند و برخیزند
که هر قد قامتی حتماً اشارات خدایی نیست
دلت را سوخت می‌دانم؛ دل است این چاره دیگر چیست
چه می‌دانند عاقل‌ها که دل چون و چرایی نیست
در این بازار مکاره که دین با دین هماورد است
نمی‌فهمند بعضی‌ها که شیدایی گدایی نیست
انا الحق گفته‌ای شاید ک...