چلهٔ عزا به سر آمد، چلهٔ پیاده رفتن شد
موقع شکست حصر آمد، نوبت رهایی از تن شد
راه خسروی چه شیرین شد، رد شدن ز مرز خواهشها
موقع زیارتی دیگر، وقت ترک مام میهن شد
اربعین برای بعضیها، سرگذشت کهنهٔ تقویم
از برای عاشقان اما، علت اصیلِ بودن شد
ای عجب که ماندهایم اینجا، در حصار تنگ این دنیا
دیگران که پر کشیدند و سهمشان شکستن من شد
ما سوارهها چه میفهمیم شوکت پیاده رفتن را
تاول قدومتان گویا تیر بر نگاه دشمن شد
روی من سیاه چون تاریخ، رویتان سپید چون جون است
جز دریغ و حسرتی دیگر، سهم من کمی سرودن شد
نیویورک -- صفر ۱۴۳۸ (۲۰۱۶)

دیدگاهها (۵)
سلام. دلنشین بود. خیلی جالبه این حال تو نیویورک . خدا حفظ تون کنه .
کم کم دارم دوباره به شعرهات علاقمند میشم :)
با پرچم حسین به دل دنیا میزنیم... پیاده میرسیم ، با پیرهن سیاه به تن...
جناب رسولی سلام میخواستم پیشنهاد بدم، یه کانال تلگرامی برای سفرنامه تون درست کنید. خیلی دم دست تر و قابل استفاده تره. اگر هم که یه همچین کانالی دارید که نشانیش رو بذارید که استفاده کنیم.
چه حوصله ای دارین برا نوشتن....