برچسب: شعر

سیاه‌مشق ۸۳

۲۸ بهمن ۱۴۰۴

در ناگوار دلهره آسان گریستیم
از خویش کم شدیم و فراوان گریستیم
شب‌های شعرخوانی ما بی‌فروغ بود (۱)
هم‌درد آن کبوتر ایمان گریستیم (۲)
مثل ولشت خسته و دلتنگ رودها 
ابری شدیم و رو به بیابان گریستیم
مانند سنگ در ید قدسی غزه و 
مانند دود در غم تهران گریستیم
در غفلت عمیق زمان در هجوم شک
با هل اتای سورهٔ انسان گریستیم
ادرک اخاک گفتی و از خاک پا شدیم
همراه م...

تصویر پست

قفسه‌نوشت ۳۵۲: بیمارستان؛ از مهدی مظفری ساوجی

۲۴ دی ۱۴۰۳

بعضی از تصاویر این مجموعه بسیار جالب هستند. از جمله این شعر کوتاه (ص ۶۰)
 
تاریکی
پنجره‌هایی را در دست گرفته می‌دود
 
قطار می‌رود
 
 
یا این بخش از یکی از شعرها که اتفاقاً شعر پشت جلد هم هست:
 
یکی از شمع‌ها
به تاریکی نزدیک‌تر است
یکی از شاخه‌ها
به پاییز
یکی از ما
به مرگ

تصویر پست

قفسه‌نوشت ۳۴۵: وجود؛ از فاضل نظری

۱۵ آبان ۱۴۰۳

جهان درخت بدون جوانه‌ای شده‌ است
که طعمه‌ی طمع موریانه‌ای شده است
به گریه سنگ به هم می‌زنند و می‌خندند
بیا ببین که دیوانه‌خانه‌ای شده است
"امیدواری بهبود" را چه توصیفی
جز اینکه دلخوشی کودکانه‌ای شده است
به شیر در دل آتش نگاه کن که چه تلخ
مطیع شعبده‌ی تازیانه‌ای شده است
دلی که در فلک سعد بال و پر می‌زد
کنون فلک‌زده‌ی آب و دانه‌ای شده‌ است
غمی که چشم...

تصویر پست

قفسه‌نوشت ۳۴۴: دنیا را گشتم بدون تو؛ از ناظم حکمت

۱۰ خرداد ۱۴۰۳

وقت رفتن است
وقت افتادن به تهی تاریک، یک‌باره
هرگز نخواهم فهمید
خزیدن کرم‌ها درون جمجمه‌ام را
پوسیدن گوشت تنم را
یاد مرگ لحظه‌ای تنهایم نمی‌گذارد
این یعنی مرگ همین نزدیکی‌هاست
«ص ۱۲۸»
 
پی‌نوشت ۱:
 
یاد این شعر از غلامرضا بروسان افتادم که مرگ ناظم حکمت را اشاره کرده است:
بی تو
خودم را بیابان غریبی احساس می‌کنم
که باد را به وحشت می‌اندازد
جویبار ناز...

سیاه‌مشق ۸۲

۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۳

در این شب تاریک جز اندوه و آهی نیست
جز پت‌پت شمعی تمنای پگاهی نیست
ماییم و نفرین زمان بر قامت هستی
در احسن تقویم انسان اشتباهی نیست
سربازهای خستهٔ شطرنج تقدیریم
در کیش و مات مهلکه انگار شاهی نیست
شیطان به جام شوکرانم سجده کرد و گفت
در جرعهٔ تلخی که می‌نوشی گناهی نیست
بر سنگ قبر لحظه‌هایم بازمی‌خوانم
دنیا برای ما به جز آرامگاهی نیست
در چشم‌های مردم ...

تصویر پست

قفسه‌نوشت ۳۳۳: دوربین قدیمی؛ از عباس صفاری

۲۲ دی ۱۴۰۲

از دنیا برایش
یک خیابان کپک‌زده مانده است
از خیابان یک خانهٔ ورم‌کرده
و از خانه
یک اتاق خواب کوچک
با تخت‌خوابی که شب به شب
بزرگ‌تر می‌شود
واقعاً به جز تکه‌های محدودی مثل قطعه‌ای که نوشته‌ام، نتوانستم از شعرهایش لذت ببرم و جهانش را بفهمم.

سیاه‌مشق ۸۱

۱۸ آبان ۱۴۰۲

بار دیگر به دنیا می‌آیم
از رَحِمِ این هواپیما
از دالان تولدم: فرودگاه
در سفر از میلادی به خورشیدی
در شبی تاریک
نوزادی بی‌گریه
خیره‌
به چمدان‌هایی که گیج‌اند روی غلتک‌ها
چون کودکان گم‌شده دنبال چادر مادر
مادرم کبوتری است سپید
با قلبی از آهن
که مرا هر بار
به شکلی غیرطبیعی
می‌زاید
تنها به اندازهٔ روزهای مرخصی‌ام
وقت زندگی دارم
و باید حال همهٔ گربه‌های...

سیاه‌مشق ۸۰

۰۵ آبان ۱۴۰۲

زیبایی تو 
بمب ساعتی است
و من
محکومی که عاشق جلادش شده
به ثانیه‌شمار این بمب ساعتی نگاه می‌کنم
 
مردمک راست: صفر دقیقه
مردمک چپ: صفر ثانیه

گُر می‌گیرم
بیا و لااقل 
تکه‌های تنم را از این خیابان بردار
به این پیاده‌رو اگر بیایی
قدم روی چشمم گذاشته‌ای
برای تو چه فرقی می‌کند
پلک پیاده‌رو باز باشد یا بسته
 
مگر که باد به داد این تکه‌پاره بیفتد
شاید تکه...

سیاه‌مشق ۷۹

۰۲ آبان ۱۴۰۲

دلم از
جای خالی‌ات
پر است
هنوز رفتنت را
مرور می‌کنم
این که کفش‌هات 
قدم روی چشمم گذاشتند
و باران
بی‌اجازه از ابرها
بارید
این که رفتی و
خاطره‌ای از تو ماند
پر از جای خالی
چای سرد روی میز
و چند قرص بی‌مصرف 
 
زمان چگونه باید بگذرد وقتی
عقربه‌ها
از جای خالی‌ات
جا می‌خورند؟
 
پرسه می‌زنم در شهر
به یاد تو
از پا
می‌افتم
در تمام این سازه‌های سیمانی
رد سیم...

سیاه‌مشق ۷۸

۲۷ مهر ۱۴۰۲

دست به سر شده است
از دست بمب‌ها
 
سری به دست دارد
پیِ تن 
تنها بی‌تن
تنها میان تن‌ها: 
    تن
       تن
           تن
در این جستجوی تن به تن
چقدر بگردد
تا تنی به سری سر به سر شود؟
فرصتی برای گریه نیست
نه حتی ایستادن
کی این قصه به سر می‌رسد: نمی‌داند
 
چه سِری است در این سر
که هر چه بیشتر
روی تن سنگینی می‌کند
سربلندتر می‌شود؟
 
دستی
ناگهان
گلاویز آس...

تصویر پست

قفسه‌نوشت ۳۰۹: ویترین خالی؛ از واهه آرمن

۲۴ مهر ۱۴۰۲

نوشته‌های این مجموعه سبک خاصی دارد: شعر و در ادامه نثری کوتاه در توضیح اتفاقی یا خاطره‌ای مرتبط با شعر. در مجموع به نظرم رسید باید شعرها را پشت هم خواند چرا که سبکی شبه‌روایی دارند. یک جورهایی مرا یاد آثار «هوشنگ ایرانی» انداخت. اما این سطح از استفاده از زبان ساده بدون پیرایه‌ها و آرایه‌های ادبی دلچسب نیست.
 
 
او
به ماه نگاه می‌کرد
و من
به فکر شعر...

تصویر پست

قفسه‌نوشت ۳۰۴: آشویتس خصوصی من؛ از حسن همایون

۱۷ شهریور ۱۴۰۲

دوستت دارم یعنی
سر بچرخان به سمتی که شانه‌ام می‌لرزد
با سر انگشت‌هات   اشک‌هام را پاک  کن
بپرس            اتفاقی افتاده است    
سر می‌چرخانم    به   پهلوم  
خیره می‌مانم  به    طرح  ناتمام درختی که بر دیوار کشیده است
به  سایه‌اش که  بر  روی   پاهام    جا     مانده است  
آفتاب بالاتر  می‌آید    سایه‌اش را در شکمش جمع می‌کند
سر بر  می‌دارم   از  زانو...

تصویر پست

قفسه‌نوشت ۳۰۳: یک بغل کاکتوس؛ از امید مهدی‌نژاد

۱۶ شهریور ۱۴۰۲

برای من شعر طنز بیشتر شنیدنی است تا خواندنی. مخصوصاً به خاطر آن که به دلایل تقریباً واضح انتخاب واژگانی در شعر طنز روی به کلمات کوچه‌بازاری دارد و به همین خاطر خیلی نمی‌شود انتظار لذت ادبی‌ای که از شعر جدی می‌شود برد داشت.
 
این شعر از ناصر فیض جالب بود:
 
آینه دنبال سنگ افتاده است
ماه دنبال پلنگ افتاده است
رفته و برگشته، اما بی‌هدف
تیر دنبال تفنگ ...

تصویر پست

سیاه‌مشق ۷۷

۱۰ شهریور ۱۴۰۲

به خیابان می‌روم
همراه سی و پنج سالگی‌ام
که شاید
در یک صبح بی‌تفاوت پاییزی
بی‌خداحافظی از برگ‌های افتاده روی پیاده‌رو 
به سفر برود
 
 
سرم را
به عقب برمی‌گردانم
شاید
راه رفته را
گذشته را ببینم
اما دوباره همان خیابان
دوباره همان من
و دوباره همان تو که نمی‌شناسمت 
 
نمی‌دانم چرا
از دیدن این همه اکنون
دردم می‌آید
 
دل‌خوش نیستم به چیزی
حتی این صدای بی...

سیاه‌مشق ۷۶

۲۵ اسفند ۱۴۰۱

پرنده‌ای
از دهانم گریخت
پر زد موسیقی
 
-تنها دو واژه کافی بود-
لاله‌های کارگر
خیره به شب شدند
و جوی خشک کشاورز
از خجالت آب شد
 
با خودم گفتم
آیا این منم
کاین‌چنین جسور
دل به آواز قناری داده‌ام؟
 
تو سکوت کردی
کلید سُل شدم
در خودم پیچیدم
 
سکوت
قلبم دُرّاب شد
 
سکوت
درخت‌ها جوانه زدند
 
سکوت
و من به گلی می‌اندیشیدم
که نامش را
بدهکار چشم‌هایت بود
سان...

سیاه‌مشق ۷۵

۲۳ اسفند ۱۴۰۱

چه پرنده‌ای
غمگین‌تر از من
می‌توانی یافت
در آسمان این قفس؟
دلم
برای قفس
پر می‌زند
که هر میله‌اش
راهی‌ست به آسمان
-این راه‌راه پر از بن‌بست-
 
بیا
بیا و قبل از آن که بمیرم
مرا تنگ در آغوش گیر
و گلویم را بفشار
و بشمار
تمام اعداد اول را
دو
سه
پنج
هفت…
نه!
صبر کن
پرنده مردنی‌ست
حتی صدایش هم نمانده است
 
۳۱ ژانویه ۲۰۲۳
مانتن‌ویو، ساختمان مایکروسافت
 
«پ...

تصویر پست

قفسه‌نوشت ۲۸۰: منظومهٔ بازگشت و اشعار دیگر؛ از محمد شمس لنگرودی

۱۹ اسفند ۱۴۰۱

این کتاب شامل منظومهٔ‌ بازگشت (شعر سپید بلند) و چند شعر سپید کوتاه است. آن چیزی که این دفتر شعر را خاص می‌کند، همان منظومهٔ بازگشت است. ظاهراً شاعر که فرزند آیت‌الله جعفر شمس لنگرودی از علمای به‌نام استاد گیلان است، برای مرگ مادرش به گیلان می‌رود و بعدش دست به کار نوشتن منظومهٔ بازگشت می‌شود که به زعم خودش تداعی بازگشت مادرش به خاک و بازگشت او به ل...

تصویر پست

قفسه‌نوشت ۲۷۲: برای سنگ‌ها؛ از سارا محمدی اردهالی

۲۰ بهمن ۱۴۰۱

این دفتر مجموعهٔ شعرهای سپید سارا محمدی اردهالی (۱۳۵۴-) است که شعرهای سال‌های ۱۳۸۷ تا ۱۳۸۹ شاعر را دربرمی‌گیرد و سال ۱۳۸۹ از سوی نشر چشمه منتشر شده است و چاپ سوم آن از سال ۱۳۹۳ که در سال ۱۴۰۱ خریده‌ام در دست من است. در مجموع، شعرهای این کتاب از آن‌هایی است که حس کردم آنِ شاعرانه‌ای در شعرها و ریزبینی در برخی از تعبیرات وجود دارد ولی در مجموع من از ...

تصویر پست

قفسه‌نوشت ۲۷۰: هیچ چیز مثل مرگ تازه نیست؛ از گروس عبدالملکیان

۱۴ بهمن ۱۴۰۱

این کتاب مانند « هر دو نیمهٔ ماه تاریک است » در واقع مجموعهٔ شعر جدیدی نیست بلکه گزینه‌ای از اشعار با تصاویر همراه شده است. در این کتاب ۳۶ قطعه شعر با ۳۶ عکس از عکاسان معروف از جمله عباس کیارستمی همراه شده است. کیفیت نشر کتاب با توجه به کاغذ براق (گلاسه) خیلی خوب است. چیزی که مرا اندکی آزار داد آن بود که بسیاری از شعرها پاره‌ای از شعری بزرگ‌تر بودن...

تصویر پست

قفسه‌نوشت ۲۶۶: شمعدانی‌ها؛ از میلاد عرفان‌پور

۰۶ بهمن ۱۴۰۱

در سوگ بهار خود، کسی گریه نکرد
بر آخر کار خود، کسی گریه نکرد
جز سنگ‌تراش پیر این آبادی
بر سنگ مزار خود، کسی گریه نکرد
 
این مجموعه را در اوج خستگی در هواپیمای مسیر ایران به ترکیه و سپس ترکیه به آمریکا خواندم و با این همه، بسیار لذت‌بخش بود. فکر می‌کنم مطلب «بهاءالدین خرمشاهی» برای تعریف از این کتاب کفایت بکند. به نظرم مقدمهٔ کتاب را خوب است نگاهی ب...

تصویر پست

قفسه‌نوشت ۲۵۵: لوطی‌کشی؛ از محمدرضا طاهری

۱۱ آذر ۱۴۰۱

روزی که دل بستم به خود گفتم: با رنج دل کندن چه خواهی کرد؟
این زن دلش پابند ماندن نیست، با رفتن این زن چه خواهی کرد؟
 
او دیگر آن شیدای سابق نیست، آنگونه که می گفت عاشق نیست
تو فرض کن آمد در آغوشت، با یک بغل آهن چه خواهی کرد؟
 
تسلیم شو ای جنگجوی پیر، سهم تو پیروزی نخواهد بود
با این خشاب خالی و این زخم، در لشکر دشمن چه خواهی کرد؟ 
 
گیرم سلامی هم رس...

تصویر پست

قفسه‌نوشت ۲۵۴:‌ الف؛ خم خسروانی؛ از حافظ ایمانی

۰۹ آذر ۱۴۰۱

من از می‌زادگانم، جدّ من انگور عرفانی‌ست
و نامم حافظ بن مولویّ بن خراسانی‌ست
و آئینم نظر انداختن بر روی خوبان شد
و دینم؛ مهرورزی... مهربانی... مهرافشانی‌ست
و جانم جبههٔ صلح است دائم در سلام عشق
و روحم روضهٔ ابراز شطحیّات روحانی‌ست
 
پی‌نوشت: اصلاً این سبک از ابن‌عربی‌بازی را در این زمانه برای شعر فارسی نمی‌فهمم. شاید اشکال از من است اما این کتاب ۱۷...

تصویر پست

قفسه‌نوشت ۲۵۳: زنی آهسته گفت عشق؛ از فریاد شیری

۰۹ آذر ۱۴۰۱

به هم که می‌رسیم
سه نفریم؛
من و تو و بوسه
 
از هم که جدا می‌شویم
چهار نفریم؛
تو و تنهایی
من و عذاب
 
ص ۲۰۸، از لطیف هلمت
 
پی‌نوشت: حس می‌کنم شعر ترجمه در اکثر موارد چیزی است مثل زنبور بی‌عسل. ترجمه شعریت شعر را در بسیاری موارد از بین می‌برد.

سیاه‌مشق ۷۴

۰۳ آذر ۱۴۰۱

“احساس می کنم
کسی که نیست
کسی که هست را
از پا درمی‌آورد...”
― گروس عبدالملکیان
 
می‌خواهم شعری بنویسم
چرا که باید!
چرا که این جام شراب
این قهوهٔ بی‌کافئین
کف کرده است
چرا که تو را نمی‌شناسم دیگر
تو را دیگر نمی‌شناسم
دیگر نمی‌شناسم تو را
نمی‌شناسم دیگر  تو را
 
کجا بودی تا حالا
که نیستی و نبودی
و من با تو که نیستی حرف نمی‌زنم
و به تو که نیستی فکر نم...

تصویر پست

قفسه‌نوشت ۲۵۰: دیوار؛ از شیرکو بی‌کس

۲۴ آبان ۱۴۰۱

اولین بار از شیرکو بی‌کس در جلسهٔ شعر استنفورد سال ۲۰۱۸ شنیدم. سخنران کردزبان بود و تاریخچهٔ شعر کردستان عراق را ارائه می‌داد. آنجا بود که با قصهٔ عملیات انفال آشنا شدم و چه بد که اینقدر کم از تاریخ مشترک ایران و کردستان عراق می‌دانیم. شیرکو بی‌کس شاید معروف‌ترین شاعر معاصر کردستان عراق باشد.
 
 
«آخ خدایا، آخ…
کی سری به کردستان می‌زنی؟»
مادرم همیش...

تصویر پست

قفسه‌نوشت ۲۴۹: تاریخ اندوه؛ از عدنان الصائغ

۲۴ آبان ۱۴۰۱

عدنان الصائغ اهل کوفه است؛ در جنگ ایران و عراق به صورت اجباری شرکت کرده است، بعد از جنگ از کشور فرار کرده و مدتی در سوئد و اکنون در لندن زندگی می‌کند. این کتاب مانند دیگر اثر این مترجم ( تاریخ دلتنگی از محمود درویش ) گردآوری شده است و همان نقاط ضعفی که برای دیگر کتاب برشمردم، در اینجا وجود دارد و اطالهٔ مطلب نمی‌کنم.
 
سرزمینی کشید روی رومیزی
مملو ...

تصویر پست

قفسه‌نوشت ۲۴۷: تاریخ دلتنگی؛ از محمود درویش

۲۰ آبان ۱۴۰۱

ای پدر مرا به کجا می‌بری؟
- به سمت باد
چرا اسب را تنها گذاشتی؟
- به خاطر این که با خانه انس پیدا کند
که خانه‌ها
بی‌حضور ساکنین ویران و مرده‌اند
 
محمود درویش از مهم‌ترین شاعران معاصر جهان عرب است که به خاطر فلسطینی بودنش هم‌زمانی که شاعر عاشقانه‌سراست، حماسه‌سرایی نیز کرده است و از این جهت جایگاه منحصر به فرد در شعر معاصر عرب دارد. این کتاب دو بخش ...

تصویر پست

قفسه‌نوشت ۲۴۶: اتاق بر آب راه می‌روم؛ از علی باباچاهی

۱۸ آبان ۱۴۰۱

سابق بر این که به عبارتی می‌شود دورهٔ دبیرستان و اوایل دورهٔ کارشناسی، به خاطر تأثیری که حضور در جلسات ادبی پر از نوگرایان در من داشت، اندک شبه‌لذتی از این سبک ادبی که بیشترش بازی زبانی است می‌بردم. اما الان هر چه بالا پایین می‌کنم از این دست شعرها و شاعرها که کم هم نیستند و به نحوی تالی فاسد جریان نوگرای بعد از شاملو بودند، هیچ خوشم نمی‌آید. گویا ...

تصویر پست

قفسه‌نوشت ۲۴۵: لغت‌نامهٔ کلمات مهجور؛ از سید رسول پیره

۱۷ آبان ۱۴۰۱

«جلای وطن»
آموختن گریه چقدر زمان می‌برد؟
چقدر طول می‌کشد
یک درخت اسمش را یاد بگیرد؟
برای دوستی که رفته است
چند روز باید محزون ماند؟
 
رفتن تو اما
شباهت عجیبی
به باران در گرم‌ترین روز سال دارد
تو تنها چمدانی کوچک را بردی
و نمی‌شود زبان فارسی را سوار هواپیما کرد
نمی‌شود کلمات را به سرزمین دیگری برد
و در سرزمین دیگری کاشت
 
نه!
نمی‌شود با آفتاب سرزمین...

تصویر پست

قفسه‌نوشت ۲۴۴: ی؛ از حسین جنتی

۱۳ آبان ۱۴۰۱

این دومین مجموعهٔ شعر حسین جنتی است. جنتی در مجموع یک سر و گردن از هم‌نسلانش بالاتر است، اما واقعیت تلخ آن است که هم‌نسلان کوتاه‌قدی دارد. شعرهای جنتی اجتماعی و سیاسی است و قرینه‌های روزآمدش را می‌شود کاملاً رصد کرد:
 
به دست بسته، عبث در پی گشایش کاری
هزار قفل گران را که واکند به کلیدی؟! (ص ۳۷) 
 
تک‌بیت‌های زیبا هم زیاد پیدا می‌شود؛ مثلاً:
اگر به...

تصویر پست

قفسه‌نوشت ۲۴۳: چشم‌های تو، سرنوشت من؛ از غادة السمان

۱۲ آبان ۱۴۰۱

قبلاً دو مجموعه از کارهای غادة السمان را خوانده بودم (غم‌نامه‌ای برای یاسمن‌ها و زنی عاشق میان دوات) که هر دو ترجمهٔ کتاب‌هایی با همان نام بودند. این مجموعه ظاهراً گزیدهٔ ۳۶ شعر کوتاه عاشقانه است که از کتاب‌های مختلف برداشته شده است (ظرف نیم ساعت این کتاب تمام می‌شود!). جالب آنجاست که اولین باری که شعر غادة السمان را خوانده بودم، دبیرستانی بودم و ی...

تصویر پست

قفسه‌نوشت ۲۴۱: یحیی؛ از سید حمیدرضا برقعی

۱۰ آبان ۱۴۰۱

مشت نمونهٔ خروار:
 
"ابتدای باران"
من ِ شکسته، منِ بی قرار در اتوبوس
گریستم همهء جاده را، اتوبان را
نگاه خستهٔ  من تا به آسمان برسد
کشانده است به دنبال خویش باران را
ولی نخواسته در بین راه سوزاندم
دل اهالی محروم چند استان را
بر آن سرم که کنار ضریح یاد کنم
ولو به قدر نگاهی، تمام آنان را
نگاه‌های پر از حسرت کشاورزان
میان دشت، تکان‌های دست چوپان را
و ...

تصویر پست

قفسه‌نوشت ۲۳۰: جنگل گریان؛ از مهسا چراغعلی

۲۲ مهر ۱۴۰۱

«جنگل گریان» مجموعهٔ ۴۸ شعر سپید از مهسا چراغعلی است که در ۸۸ صفحه گردآوری شده و انتشارات فصل پنجم آن را به سال ۱۳۹۶ منتشر کرده است. این شعرهای برای سنین آغازین جوانی شاعر است (متولد ۱۳۶۸ و نشر ۱۳۹۶!) و پر است از شور جوانی و عشق. مضمون همهٔ شعرها عشقی زنانه به معشوقی است که اگر کلیت ادبیات عاشقانهٔ فارسی را در نظر بگیریم، خرق عادت است. این مجموعه ب...

سیاه‌مشق ۷۳

۱۲ مهر ۱۴۰۱

العلم هو الحجاب الاکبر
 
تو آب دیده‌ای آیا؟ سراب خواهد شد
خیال خام خمارت خراب خواهد شد
 
چه سود ندبهٔ ماهیِ تُنگِ تنهایی؟
که عاقبت تب و تابش حباب خواهد شد
 
به قلب یخ‌زده می‌گفت آدم برفی
همین که آب شوی انقلاب خواهد شد
 
به شیخ شهر بگویید هر چه می‌داند
میان او و حقیقت حجاب خواهد شد
 
میان مرگ و تجاهل کسی چه می‌فهمد
تن تکیدهٔ ما گورخواب خواهد شد
 
ز ...

تصویر پست

قفسه‌نوشت ۲۲۱: کلاغمرگی؛ از لیلا کردبچه

۳۱ شهریور ۱۴۰۱

«برای درخت‌ها»
 
برای درخت‌های کنار جاده فرقی ندارد،
کسی که سفرَست
می‌رود، یا می‌آید
برای من اما فرق زیادی دارند
درختان مسیری که از تو دورم می‌کند
و درختان مسیری که با تو نزدیکم
 
 
«کارگران مشغول کارند»
 
شیشه‌های پنجره را پاک می‌کنی
عرق،
بر صورت مات و خستهٔ کارگران برق می‌افتد
و بزرگراه
یکی از همین روزها افتتاح می‌شود
لعنت به جاده مادربزرگ!
لعنت ...

تصویر پست

قفسه‌نوشت ۲۱۵: چشم به راه ابریشم؛ از علی اسداللهی

۰۹ شهریور ۱۴۰۱

مربای بهار نارنج
بر میز صبحانه
...
بهار
خون درخت را
در شیشه کرده است
 
 
علی اسداللهی هم‌ورودی من در دانشگاه بود. چند درس پایه (عمومی) هم‌کلاس بودیم و چند باری در جاهای مختلف با هم در باب شعر حرف زدیم. قطعاً مرا یادش نمی‌آید چرا که بر خلاف او که پرشور و پرحاشیه(ی سیاسی) بود، من سرم در لاک خودم بود. از این جهت، تنها شباهت‌مان علاقه به شعر بود و بس. ...

تصویر پست

قفسه‌نوشت ۲۱۴: واقعیت رؤیای من است؛ از بیژن نجدی

۲۱ مرداد ۱۴۰۱

فکر می‌کنم سال ۸۲ بود که در جلسه‌ای ادبی در شهرستان بودم و کسی از کتاب «خواهران این تابستان» شعری خواند که بسیار برایم جذاب بود.  چند وقت بعد همان کس شعری دیگر خواند از همان کتاب که جذابیت کتاب را برایم دوچندان کرد (شعر ۱ و ۴ در پایین مطلب). آنقدر جذاب که در اولین فرصتی که به تهران رفتم آن را خریدم. در واقع پول زیادی نداشتم و این تنها کتابی بود که ...

تصویر پست

قفسه‌نوشت ۲۰۸: خوب‌ترین حادثه می‌دانمت؛ از محمدعلی بهمنی

۳۱ تیر ۱۴۰۱

رنگ سال گذشته را دارد همه‌ی لحظه‌های امسالم
سیصد و شصت و پنج حسرت را همچنان می‌کشم به دنبالم
 
قهوه‌ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی‌گنجم
دیده‌ام در جهان نما چشمی که به تکرار می‌کشد فالم
 
یک نفر از غبار می‌آید مژده‌ی تازه‌ی تو تکراری است
یک نفر از غبار آمد و زد زخم‌های همیشه بر بالم
 
باز در جمع تازه‌ی اضداد حال و روزی نگفتنی دارم
هم نمی‌دا...

تصویر پست

قفسه‌نوشت ۲۰۴: شاخ‌نامه؛ از مسلم حسن‌شاهی واریز

۲۴ خرداد ۱۴۰۱

باورت می‌شد که ما روزی پفک صادر کنیم؟
خوردنی‌های مجاز و خوش‌نمک صادر کنیم؟
 
هفته‌ای یک بار اینجا جشنِ نیکوکاری است
باز هم باید به دنیا ما کمک صادر کنیم؟
 
حیف! اگر آقا محمدخان هم‌اکنون زنده بود
می‌توانستیم کلّی مردمک صادر کنیم!
 
مردم مظلومِ لندن اندکی افسرده‌اند
همتی کن تا به آنجا قلقلک صادر کنیم
 
«غرب» خود دیوارِ تحریمش ترک برداشته
هیچ لازم نیس...

سیاه‌مشق ۷۱

۲۲ آبان ۱۴۰۰

کلافه‌ام از این سیاه یک‌سره
از این هراس
از این تلاش بی‌دریغ چشم‌های ناسپاس
کلافه‌ام از آسمان و نور آبی‌اش
از این چراغ خانگی
از اضطراب دردها و بی‌ترانگی
من از سیاه شب درون روز
و از هراس بی‌دریغ آفتاب 
من از نگاه‌های خسته‌ام 
چقدر خسته‌ام
 
چرا کلاف کور این کلافگی به چشم‌های خسته‌ام نشسته است؟
چرا ترانه از صمیمی نگاه من
به ناگهانی سکوت، رخت بسته است؟...

سیاه مشق ۷۰

۰۵ خرداد ۱۴۰۰

گرد سم خران شما نیز بگذرد
«سیف فرغانی»
گربهٔ وطن
در هجوم عوعو سگان هار ناشناس
در هراس زوزهٔ هزار گرگ ناسپاس
خسته از خروش بادها
خسته از هجوم خاطرات و یادها
دل‌بریده از شکوه روزگار دور
دل‌شکسته از هجوم موش‌های کور
موش‌های کور خانگی
برکنار از عروج لحظهٔ‌ ترانگی
آه و صد دریغ و صد دریغ
موش‌های کور خانگی
بر تن نحیف او خزیده‌اند
و جان خسته‌اش دریده‌اند
 
...

سیاه‌مشق ۶۹

۲۰ بهمن ۱۳۹۹

زندگی با تو چه کرد ای عاشق شاعر مگر
کان دل پر آرزو از آرزو بیزار شد
«حسین منزوی»
درد در دوری و دیری در پی دیدار شد
این دل زارم از این تکرارها بیزار شد
 
از گلویم نفحهٔ داوود را می‌خواستم
هوی و هوی بوف کوری بر تنم رگبار شد
 
پشت میزم می‌نشینم درهوای زندگی
داغ‌های دور اما در دلم بیدار شد
 
در پی پرواز بودم در خیال خام خود
خان و مانم مسلخی بود و تنم پ...

سیاه‌مشق ۶۸

۱۶ بهمن ۱۳۹۹

قرص‌های نصفه و نیمه
با عوارض خفیف جانبی
قرص‌های تحت پوشش بیمه
 
قرص‌های بی‌حجاب
قرص‌های رنگ‌رنگ بی‌حساب
سهم من از این همه
اندکی خمودگی و خواب
دل‌خوشم به این که درد را
با خیال تخت
با سلام قرص‌ها به خواب می‌برم
 
۱ ژانویه ۲۰۲۱
فیلادلفیا، پنسیلوانیا

تصویر پست

سیاه‌مشق ۶۷

۱۵ بهمن ۱۳۹۹

پشت بام‌ها سپید
جاده‌های پیش رو سیاه
قد سروها خم از شلوغ برف
بادهای سوزناک
در کمین گونهٔ پیاده‌ها
 
کفش‌های من
روی لیز ممتد پیاده‌رو
قلب من ولی کنار توست
در همان کویر بی‌نصیب
در پی سراب چشم‌های تو
 
آسمان کمی کبود
قصهٔ دلم همیشه قصهٔ همان که بود یا نبود
 
آه باز هم چراغ قرمز است
صبر می‌کنند کفش‌های من
رفته از دلم هر آنچه صبر و آنچه از قرار مانده بو...

سیاه‌مشق ۶۶

۱۴ بهمن ۱۳۹۹

هر چه روزى آرمان پنداشت، حرمان شد همه
هر چه مى‌پنداشت درمان است، عین درد شد
«قیصر امین‌پور»
باغ سبزم از پس پاییز داغی زرد شد
آسمان آرزو بارید و آهی سرد شد
 
پر درآوردم پریدم رو به سوی آسمان
در قفس با راه‌راهش بال‌هایم درد شد
 
خانه‌ام، شیر ژیان سال‌های دوردست
خوار شد، آوار شد، چون گربه‌ای شبگرد شد
 
چون پرستوها غریبم، هر کجا که می‌روم
قاصدک هستم که...

سیاه‌مشق ۶۵

۱۳ بهمن ۱۳۹۹

غروب، جز برای غمگین کردن
به چه درد می‌‌خورد؟
«گروس عبدالملکیان»
 
چه فرقی می‌کند
کجای دنیا باشی
یا
دنیا
کجای دلت
جا خوش کرده باشد
و بغض کجای گلویت را…
 
گلویت را 
به من بسپار
که بخوانم
دلت را…
راستی
به جز تنگ شدن
به چه دردی می‌خورد؟
 
 
آهت را
همراهت را
در راه…
راهت کجاست؟
 
 
اصلاً تو کجای این همه هستی
که نیستی
که نیست واژه‌ای
برای گفتن
که نیست لح...

سیاه‌مشق ۶۴

۰۹ بهمن ۱۳۹۹

بگذار باران
بنویسد از من
از تحیر
- لکنت بیچارهٔ بیهودگی‌هایم -
 
این چشم
این ابر عقیمِ رد پای سیل‌های خانمان دل برانداز
این نارفیق اما
در جستجوی سایهٔ خورشید
در آسمان تیرهٔ شب‌های دلتنگی‌ست
 
بگذار باران
آبرویم را به پای پُرپریشانی تنهایی بریزاند
 
بگذار پلک پنجره
از چک‌چک یک‌ریز تنهایی
این دل
- کویر لوت باقیمانده در پیکار پوچی را -
بلرزاند
 
در بی...

سیاه‌مشق ۶۳

۰۸ بهمن ۱۳۹۹

جاده نگذاشت که از فاصله حرفی بزنم
از دل خستهٔ بی‌حوصله حرفی بزنم
 
جاده نگذاشت که در تاب و تب تنهایی
با تو از پای پر از آبله حرفی بزنم
 
سخت بود این که تو باشی و نباشم پیشت
سخت‌تر آن که به تو بی‌گله حرفی بزنم
 
زل بزن به دل زارم: سورهٔ زلزالم
رخصتم ده که از این  زلزله  حرفی بزنم
 
کاش دریا شده بودی که من از دلتنگی
چشم در چشم تو در اسکله حرفی بزنم
 ...

سیاه‌مشق ۶۲

۰۶ بهمن ۱۳۹۹

حالم چو دلیری‌ست که از بخت بد خویش
در لشکر دشمن پسری داشته باشد
«حسین جنتی»
 
 
گنگ است حال روزهای من، چون بغض باران پیش اقیانوس
فانوس سردی در سیاه روز، در دست‌های پیر جالینوس
 
رؤیای کور سال‌ها رفتن در روزگار سردی لبخند
رؤیای قرص ماه خواب‌آور، یک عمر شب در محضر کابوس
 
حالم شبیه مرد تنهایی‌ست، در گوشهٔ دنج اتوبوسی
خیره به برف درهٔ گچسر، در گیج و گ...

سیاه‌مشق ۶۱

۰۳ بهمن ۱۳۹۹

از پشت پنجره
با شیشه‌های دورتر از خواب ماسه‌ها
سرگرم خستگی
انگار می‌کنم
دریاچه خسته است
خمیازه می‌کشد و موج می‌شود
دیوانه در هوس خام ماهتاب
کف بر دهان خسته ریخته و آن جنون شور
بر سنگ‌های خفتهٔ شب
فوج می‌شود
 
 
۲۰۱۸
منلوپارک، کالیفرنیا

سیاه‌مشق ۶۰

۰۲ بهمن ۱۳۹۹

دلم می‌خواهد
کسی برای دل من سه‌تار بزند
و دلم سه‌تار بزند
چقدر دلم می‌خواهد که
دلم بزند
«بیژن نجدی»
روزی سه‌تاری داشتم
تنها
که یک‌تنه
مدیون تمام درختان جهان بود
 
حالا
او
تنها
یک‌تنه
در اتاقی کسل
در کنج خستگی‌هایش
سکوتی نمور را
زیر لب می‌خواند
-سکوت سادهٔ نرفتن را-
 
 
حالا او
در غربت وطن
و تن من
اینجا
بی تردید چهارراه نواختن
بی تن او
که ارث تمام د...

سیاه‌مشق ۵۹

۲۰ شهریور ۱۳۹۹

از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت
حالا سکوت کوچهٔ بن‌بست با من است
آری سکوت، لهجهٔ فریاد یادها
از چند و چون خاطره‌هایی پر از خطر
از گفتگوی این دل تنگ و گذشته‌ها:
آه ای گذشته‌های دور که جا مانده‌اید در
آن روزهای پر از قیل و قال دل
من را رها کنید در این ساکنِ سکوت
اکنون که من به کوچهٔ بن‌بست راضی‌ام
 
۱۲ ژانویه ۲۰۱۹
منلوپارک، کالیفرنیا

سیاه‌مشق ۵۷

۲۲ مرداد ۱۳۹۹

شب‌های بسیاری
شب‌های تلخ و خستهٔ لم‌داده بر تنهایی دیوار
شب‌های سرشار از فراموشی
کنار سردیِ‌ دم‌نوشِ از بیهودگی بیزار
شب‌های بسیاری گذشت و حرف گنگی
مثل شبه بر جای‌جایِ لحظه‌هایم سایه افکنده است
ای کاش شاعر باشم و 
آن حرف ناپیدای پیدا را
چون انفجار بغض بهمن
 بر سکوت برف این کاغذ بیالایم
تا این چنین
از اضطراب لحظه‌هایم
حتی به قدر یک رباعی یا غزل
لَخت...

سیاه‌مشق ۵۶

۱۷ بهمن ۱۳۹۸

رخصت بده از کوچه و از در نگویم
از دست‌های بستهٔ حیدر نگویم
آنجا که کوچه معنی‌اش دستان بسته است
آنجا که جان مرتضی از کینه خسته است
این قصه را بگذار تا آخر نخوانم
این اشک دریا می‌شود دیگر نخوانم
پس‌لرزه‌های شانه‌هایش را نگویم
یا غربت دردانه‌هایش را نگویم
دیگر نگویم درد دل با چاه می‌گفت
آری خدا هم در غم او آه می‌گفت
آه از سقیفه از تب دنیاپرستی
از بی‌و...

سیاه‌مشق ۵۵

۱۶ مرداد ۱۳۹۸

با پای خواب در آن کافهٔ شلوغ، لختی قدم به ساحت رؤیا گذاشتم
دل را در آن هوای پر از هرم التهاب، با های و هوی دلهره تنها گذاشتم
 
تنهاتر از تمام جهان بود لحظه‌ام وقتی که خواب چشم مرا تا سراب برد
صبح آمد و نشد که بفهمم چگونه من، با پلک روی حرف دلم پا گذاشتم
 
با بغض گفتمش بنشینیم لحظه‌ای تا فرصتی برای تماشا فراهم است
آمد نشست و به چشمش نگاه... نه! داغی...

سیاه‌مشق ۵۴

۰۲ بهمن ۱۳۹۷

غیر از این خستگی جان‌فرسا
درد شکل دیگری دارد
شکل مرگ شاپرک‌هایی 
در طواف کعبهٔ فانوس
-شبح آفتاب 
در شبی گستاخ-
درد شکل دیگری دارد:
                    خبر خونی تب خورشید
                       از زبان گنگ جیرجیرک‌ها
درد شکل دیگری دارد
چون که می‌شود گاهی
در هراس خستگی پا شد
در صمیمی کوچه‌ای تاریک
غرق حیرتی دوباره پیدا شد
هم‌قدم با ترانهٔ شبنم
امتداد...

سیاه‌مشق ۵۲

۲۹ مرداد ۱۳۹۷

مار سیاه قرن آهن و تردید
آن ازدحام که خوابش دراز شد
آنک قطار آمده از قلب کوه‌ها
در امتداد رود دلش سوز و ساز شد
بر زخمی کنارهٔ این رود می‌شود
فریاد عاجزانهٔ این قرن را شنید
با یک نگاه به این فاضلاب علم
-ادرار شیمیایی یک عمر ابتکار-
هیچِ هماره را به تماشا نشست و دید
از آسمان صدای کبوتر نمی‌رسد
جز آن کبوتران سنگ‌دل پر سر و صدا
با فضله‌های مشتعل از خفّ...

تصویر پست

قفسه‌نوشت ۹۶: مجموعه اشعار، دفتر دوم؛ سرودهٔ محمدتقی شمس لنگرودی

۱۵ مرداد ۱۳۹۷

به نظر حقیر فقیر سراپا تقصیر، نوشتن شعر منثور دشوارتر از شعر موزون است. چرایش واضح است؛ شعر منثور عنصر مخدر موسیقی بیرونی را ندارد و باید از دیگر عناصر شعر استفاده کند. به نظرم یکی از مهم‌ترین نشانه‌های موفقیت یا عدم موفقیت شعر منثور فارسی میزان استقبال عموم به سمت آن شعر است. این که کتابی دو یا سه بار تجدید چاپ شود، با توجه به تعداد پایین شمارگان ...

سیاه‌مشق ۵۱

۲۸ فروردین ۱۳۹۷

شاید که جام او شراب دیگری دارد
مستی برایش جلوهٔ زیباتری دارد
گم بود دنیا در فراسوی نگاه او
شهر نگاهش وسعت پهناوری دارد
با هم قطاران بود اما خوب می‌دانست
این راه حتماً ایستگاه آخری دارد
باور نمی‌کردند خیلی‌ها که این مرداب
غیر از سیاهی‌ها، گل نیلوفری دارد
چون کاهنان وقتی که می‌دیدند عیسی را
‌انگار می‌کردند مریم همسری دارد
سردار بی‌سر می‌شود در های و ...

تصویر پست

قفسه‌نوشت ۲۲: فیض‌بوک؛ سرودهٔ ناصر فیض

۲۶ بهمن ۱۳۹۶

فیض‌بوک مجموعه شعرهای طنز ناصر فیض است. طرح جلد کتاب جالب است، دقیقاً شبیه صفحهٔ ورودی «فیس‌بوک». ولی متأسفانه فقط طرح جلد جالب است. کافی است چند صفحه از کتاب خوانده شود تا وارفتگی صفحات رو شود و کاغذها با شیرازهٔ زه‌واردررفته سر شوخی‌شان را باز کنند. حالا از مشکل نشر که بگذریم، بیتی دارد این کتاب که جوابش در شعرهای همین کتاب است:
در شگفتم از چه رو...

سیاه‌مشق ۵۰

۲۴ آذر ۱۳۹۶

چه کوچه‌ها که خاطرات رفتنم به یادشان نمانده است
چه واژه‌ها سروده و به بادهای خاطرات رفته‌ام سپرده شد
گدارهای پشت سر
مسیرهای رو به رو
هزار دام آرزو
و پای رفتنی که مانده در میان باتلاق زیستن
چه فایده گریستن
که غرق می‌کند مرا و بودن مرا
در این عمیق نیستی
چه فایده، چه فایده، گریستن
 ۲۵ می ۲۰۱۷

سیاه‌مشق ۴۹

۰۸ آذر ۱۳۹۶

اگر آغوش تو ای ماه به دریا نرسد
قسم‌ات می‌دهم امروز به فردا نرسد
ترسم آن است نیایی و بخشکد دریا
بوسه‌ات بر لب این ساحل تنها نرسد
جنگل سرخوش از سوسوی صدها شب‌تاب
غرق غفلت بشود، نور به افرا نرسد
تو بیا و قدمی بر سر باران بگذار
حیف باشد که درختی به تماشا نرسد
سیزده شب همه ماه از پی ماه آمده است
به یقین آمدنی هست به حاشا نرسد
چه شبی هست شب چهارده چشم ب...

علی

۲۸ آذر ۱۳۹۵

به دنیا آمدی دنیا چه شیرین شد برای ما
چه زیبا هدیه‌ای هستی تو از سمت خدای ما
کنار رود تنها شهر ابری چارم آذر
به بیداری رسیدی و شنیدی لای‌لای ما
تو را در مهربانی‌های مادر دوست‌تر دارم
تو را و چشم‌های روشنت را در سرای ما
چه زیبا گریه کردی تو به حال مردم دنیا
چه اشکی آمد از شادی به چشم آشنای ما
بیا تا گوش‌های تو اذان در پرده اندازد
تو و سجاده چشمت من ...

تصویر پست

سیاه‌مشق ۴۸

۲۶ آبان ۱۳۹۵

چلهٔ عزا به سر آمد، چلهٔ پیاده رفتن شد
موقع شکست حصر آمد، نوبت رهایی از تن شد
راه خسروی چه شیرین شد، رد شدن ز مرز خواهش‌ها
موقع زیارتی دیگر، وقت ترک مام میهن شد
اربعین برای بعضی‌ها، سرگذشت کهنهٔ تقویم
از برای عاشقان اما، علت اصیلِ بودن شد
ای عجب که مانده‌ایم اینجا، در حصار تنگ این دنیا
دیگران که پر کشیدند و سهم‌شان شکستن من شد
ما سواره‌ها چه می‌فهم...

تصویر پست

سیاه‌مشق ۴۷

۱۳ آبان ۱۳۹۵

ابتدای قصه بی‌آب و ابتدای تشنگی با تو
انتهای قصه تا هیهات انتهای تشنگی با تو
انتهای قصه را او دید، از عتاب فاطمه ترسید
ناگهان زمین جان لرزید در هوای تشنگی با تو
کفش‌ها به روی گردن بود، بین ماندن و نماندن بود
آن طرف جهنم و اینجا کربلای تشنگی با تو
دسته‌دسته چیده شد گل‌ها، غنچه‌های باغ آزادی
در کویر تشنه پرپر شد، جان فدای تشنگی با تو
گفت من میانتان ه...

تصویر پست

سیاه‌مشق ۴۶

۰۶ آبان ۱۳۹۵

این رود که می‌رود آرام
تا خواب سرد نیاگارا را
         رؤیای مرز جنون و سراب  را
واگو کند برای منهتن
                      - این خفتهٔ بیدار-
و این قطار که می‌رود ناآرام
تا اضطراب شهر را
حجم شلوغ رنگ‌های آتشی
که مانده از او نعش خاکستر
آرام کند در خانه‌ای ارزان
بر نرمی کاناپه‌ای ارزان
تا چشم‌های آن مسافر پر شود
از ازدحام رنگی تشویش‌هایی نو
از کورسوی...

سیاه‌مشق ۴۵

۲۷ مهر ۱۳۹۵

من همان شاعر پری‌روزم
که ز چشمان تو واژه‌ای آموخت
و دلش گر گرفت، آتش شد
واژه واژه دلش به حالش سوخت
تو همانی منم همان حتماً
حرف تازه‌ای میانمان جاری است
عشق مثل زندگی هر روز
واژه‌ای تازه در کلامم ریخت
چشم‌های تو طعم دریا را
با تپش‌های قلب من آمیخت
نیویورک -- ۱۰ سپتامبر ۲۰۱۶

سیاه‌مشق ۴۴

۰۵ مهر ۱۳۹۵

با کاروان
آهسته آهسته
نجوای شب‌هایی لبالب از غمی لبریز...
باور ندارم تلخی آوازهایم را
-چو کاروان رود، فغانم از زمین بر آسمان رود... چه غمی دارم-
باور ندارم غربتم را...
لبریزم از یادی که در اعماق جانم ماند
از کاروانِ مانده بر جا و منی که رفته‌ام از دست...
پندار من این است...
نیویورک - فوریه ۲۰۱۳

سیاه‌مشق ۴۳

۰۲ مهر ۱۳۹۵

بگو باور کنند اینها که عاشق را رهایی نیست
زبان گنگ کفترها نشان بی‌صدایی نیست
بگو سجاده‌هاشان را بسوزانند و برخیزند
که هر قد قامتی حتماً اشارات خدایی نیست
دلت را سوخت می‌دانم؛ دل است این چاره دیگر چیست
چه می‌دانند عاقل‌ها که دل چون و چرایی نیست
در این بازار مکاره که دین با دین هماورد است
نمی‌فهمند بعضی‌ها که شیدایی گدایی نیست
انا الحق گفته‌ای شاید ک...

سیاه‌مشق ۴۲

۳۱ شهریور ۱۳۹۵

شاعرانه‌های صبح
گفت و گوی آفتاب با پرنده‌ها
عاشقانه‌های آخرین ماه با نسیم و برکه‌ها
روی باز کوچه سوی خندهٔ پیاده‌ها
 که نیستند
ای دریغ
کوچه‌ها چه خالی‌اند و آسمان چه بی‌نصیب
نیویورک -- سپتامبر ۲۰۱۶

همسفر شراب (سفرنامهٔ نیویورک) - فصل ۳۶

۲۹ شهریور ۱۳۹۵

آدم اوایل که پا می‌گذارد در این مملکت غریب، همهٔ هم و غمش این می‌شود که گلیمش را از آب بکشد بیرون. بعد که کم‌کم حق آب و گل پیدا کرد، یک سر پیدا می‌کند و هزار سودا. من هم همین طور بودم. مثلنش این که، دوست داشتم ایرانی‌های امریکا را بیشتر بشناسم. فکر می‌کردم که اکثر این‌ها یک مشت نخبه‌اند با کلی مدال المپیاد و افتخار نژاد آریایی (بی‌شوخی می‌گویم) و ی...

سیاه‌مشق ۴۱

۲۶ شهریور ۱۳۹۵

آن‌گه درخت…
و باران
که خیس شد
دریا که غرق شد وسط موج‌های خود
چشمی ستاره ریخت به یک آسمان نگاه
رودی که رفت هراسان به پشت کوه
بر شانه‌های سنگ که سر می‌گذاشت خواند
با گریه می‌سرود غم داغ‌های خویش
آرام می‌گریست که هی...
هیش…
هیش…
هیش…
دل مانده است در این حال ناگهان
جان در میانهٔ بغض و سرود اشک
گیرم که کوچه هم شده پاسوز پنجره
گیرم شمرده است قدم‌های لال ...

سیاه‌مشق ۴۰

۲۳ شهریور ۱۳۹۵

عکست که حک شده در قلب خسته‌ام
یادت که خیس می‌گذرد گونه‌هام را
دل، سنگ نیست که از سوز دوری‌ات
دم برنیاورد
                           از بغض نشکند
باران که می‌گرفت اگر دل گرفته بود
یاد تو بود و عطر تو را باد برده بود
باران و باد خاطرهٔ دوری تواَند
نیویورک -- آوریل ۲۰۱۳

سیاه‌مشق ۳۹

۲۲ شهریور ۱۳۹۵

در جاری زمانه اگر نام روشنت
در پشت ابرهای تجاهل ز یاد رفت
در خشک‌سال بی‌رمق غفلت زمان
گل‌های بی‌نشان جهانم به باد رفت
نام تو در عمیق زمان جلوه‌گر شده
کو چشم روشنی که تو را جستجو کند
یا در سرود اشک ز باران صبحگاه
یاد تو را به گوش زمان بازگو کند
گوش دلم که کر شده از های و هوی‌ها
چشم مرا بدوز به انوار ماهتاب
ای تو امید روز و شبم، آفتاب جان
بر تیرگی غر...

سیاه‌مشق ۳۸

۲۰ شهریور ۱۳۹۵

شاید به درد و داغ خودش خو گرفته است
دریا دلش به تنگی یک جو گرفته است
از بس که زخم باز دلش را رفو نکرد
مرداب شد، هوای دلش بو گرفته است
عمری گذشت ماه من از روزه‌داری‌اش
حتی ز چشم برکهٔ شب، رو گرفته است
اما دریغ که دریا به خواب رفت
در این خسوف، بغض هیاهو گرفته است
و این زورق خیال در این راه بی‌مسیر
بر سنگ ساحلی یله پهلو گرفته است
گیسو بریز بر سر مرداب...

سیاه‌مشق ۳۷

۱۸ شهریور ۱۳۹۵

تمام شهرها و رودها
تمام واژه‌ها، سرودها
تمام کوچه‌های خسته از عبورها
تو را همیشه  یاد می‌کنند
تمام برگ‌های زرد بی‌نصیب
که روی دست لخت کوچه باد کرده‌اند
به یاد تو بهار را
به آرزو نشسته‌اند
چرا چرا دلم گرفته است
اگر قرار بوده برگ بی‌قرار
بدون تو ز شاخهٔ خزان بیفتد و به خواب خیس خاک‌ها رود
اگر شکوه رو به نور شاخه‌ها
سقوط را... بهانهٔ خزان شود
بگو که ب...

سیاه‌مشق ۳۶

۱۶ شهریور ۱۳۹۵

کاشکی از چشم‌هایم عاشقی را بشنوی
چشم لال من چگونه بنگرد تا بشنوی؟
باید از باران بخواند چشم‌ها تا لحظه‌ای
تو از آن بالا بیایی با تماشا بشنوی
مثل دریا موج دارد چشم طوفان‌دیده‌ام
باید این اسرار را از موج دریا بشنوی
می‌شود این اشک‌های خیس باران‌گونه را
ذکر «یا هو»، «ای خدا»، «پروردگارا» بشنوی
گل بگویی بشنوم، باغ گلی روی سرم
من بخوانم چارده خورشید را، ت...

سیاه‌مشق ۳۵

۲۶ مرداد ۱۳۹۵

در رهگذار غربت تنگ پیاده‌رو
دیوار رفته است و کوتاه آمده
بی آن که پنجره
لبخندی از تبار خیابان به ما دهد
اینجا درخت و دار… چه توفیر می‌کند
وقتی که هیچ چیز در این روزگار سرد
عمرش به قدر کوچه و دیوار خانه نیست
وقتی که جاده... به جز فرصتی عقیم
وقتی که شهر به جز ازدحام داغ
وقتی که کوچه به جز بغض پنجره
وقتی که هیچ چیز به جز استعاره نیست
هر جور هم که بخوان...