برچسب: نیمایی
تصویر پست

قفسه‌نوشت ۲۸۵: جهان را به شاعران بسپارید؛ از محمدرضا عبدالملکیان

۱۷ فروردین ۱۴۰۲

ساده با تو حرف می‌زنم
مثل آب با درخت
مثل نور با گیاه
مثل شب‌نوردِ خسته‌ای
با نگاه ماه
ساده با تو حرف می‌زنم
ناگهان مرا چرا چنین
به ناکجا کشانده‌اند؟!
کیست اینکه خیره مانده این‌چنین
مات و مضطرب در نگاهِ من؟
 
من؟ نه،
        این، نه من
                  نه، نیستم!
                                                             
                        ...

سیاه‌مشق ۷۱

۲۲ آبان ۱۴۰۰

کلافه‌ام از این سیاه یک‌سره
از این هراس
از این تلاش بی‌دریغ چشم‌های ناسپاس
کلافه‌ام از آسمان و نور آبی‌اش
از این چراغ خانگی
از اضطراب دردها و بی‌ترانگی
من از سیاه شب درون روز
و از هراس بی‌دریغ آفتاب 
من از نگاه‌های خسته‌ام 
چقدر خسته‌ام
 
چرا کلاف کور این کلافگی به چشم‌های خسته‌ام نشسته است؟
چرا ترانه از صمیمی نگاه من
به ناگهانی سکوت، رخت بسته است؟...

سیاه مشق ۷۰

۰۵ خرداد ۱۴۰۰

گرد سم خران شما نیز بگذرد
«سیف فرغانی»
گربهٔ وطن
در هجوم عوعو سگان هار ناشناس
در هراس زوزهٔ هزار گرگ ناسپاس
خسته از خروش بادها
خسته از هجوم خاطرات و یادها
دل‌بریده از شکوه روزگار دور
دل‌شکسته از هجوم موش‌های کور
موش‌های کور خانگی
برکنار از عروج لحظهٔ‌ ترانگی
آه و صد دریغ و صد دریغ
موش‌های کور خانگی
بر تن نحیف او خزیده‌اند
و جان خسته‌اش دریده‌اند
 
...

سیاه‌مشق ۶۸

۱۶ بهمن ۱۳۹۹

قرص‌های نصفه و نیمه
با عوارض خفیف جانبی
قرص‌های تحت پوشش بیمه
 
قرص‌های بی‌حجاب
قرص‌های رنگ‌رنگ بی‌حساب
سهم من از این همه
اندکی خمودگی و خواب
دل‌خوشم به این که درد را
با خیال تخت
با سلام قرص‌ها به خواب می‌برم
 
۱ ژانویه ۲۰۲۱
فیلادلفیا، پنسیلوانیا

تصویر پست

سیاه‌مشق ۶۷

۱۵ بهمن ۱۳۹۹

پشت بام‌ها سپید
جاده‌های پیش رو سیاه
قد سروها خم از شلوغ برف
بادهای سوزناک
در کمین گونهٔ پیاده‌ها
 
کفش‌های من
روی لیز ممتد پیاده‌رو
قلب من ولی کنار توست
در همان کویر بی‌نصیب
در پی سراب چشم‌های تو
 
آسمان کمی کبود
قصهٔ دلم همیشه قصهٔ همان که بود یا نبود
 
آه باز هم چراغ قرمز است
صبر می‌کنند کفش‌های من
رفته از دلم هر آنچه صبر و آنچه از قرار مانده بو...

سیاه‌مشق ۶۴

۰۹ بهمن ۱۳۹۹

بگذار باران
بنویسد از من
از تحیر
- لکنت بیچارهٔ بیهودگی‌هایم -
 
این چشم
این ابر عقیمِ رد پای سیل‌های خانمان دل برانداز
این نارفیق اما
در جستجوی سایهٔ خورشید
در آسمان تیرهٔ شب‌های دلتنگی‌ست
 
بگذار باران
آبرویم را به پای پُرپریشانی تنهایی بریزاند
 
بگذار پلک پنجره
از چک‌چک یک‌ریز تنهایی
این دل
- کویر لوت باقیمانده در پیکار پوچی را -
بلرزاند
 
در بی...

سیاه‌مشق ۶۱

۰۳ بهمن ۱۳۹۹

از پشت پنجره
با شیشه‌های دورتر از خواب ماسه‌ها
سرگرم خستگی
انگار می‌کنم
دریاچه خسته است
خمیازه می‌کشد و موج می‌شود
دیوانه در هوس خام ماهتاب
کف بر دهان خسته ریخته و آن جنون شور
بر سنگ‌های خفتهٔ شب
فوج می‌شود
 
 
۲۰۱۸
منلوپارک، کالیفرنیا

سیاه‌مشق ۵۷

۲۲ مرداد ۱۳۹۹

شب‌های بسیاری
شب‌های تلخ و خستهٔ لم‌داده بر تنهایی دیوار
شب‌های سرشار از فراموشی
کنار سردیِ‌ دم‌نوشِ از بیهودگی بیزار
شب‌های بسیاری گذشت و حرف گنگی
مثل شبه بر جای‌جایِ لحظه‌هایم سایه افکنده است
ای کاش شاعر باشم و 
آن حرف ناپیدای پیدا را
چون انفجار بغض بهمن
 بر سکوت برف این کاغذ بیالایم
تا این چنین
از اضطراب لحظه‌هایم
حتی به قدر یک رباعی یا غزل
لَخت...

سیاه‌مشق ۵۴

۰۲ بهمن ۱۳۹۷

غیر از این خستگی جان‌فرسا
درد شکل دیگری دارد
شکل مرگ شاپرک‌هایی 
در طواف کعبهٔ فانوس
-شبح آفتاب 
در شبی گستاخ-
درد شکل دیگری دارد:
                    خبر خونی تب خورشید
                       از زبان گنگ جیرجیرک‌ها
درد شکل دیگری دارد
چون که می‌شود گاهی
در هراس خستگی پا شد
در صمیمی کوچه‌ای تاریک
غرق حیرتی دوباره پیدا شد
هم‌قدم با ترانهٔ شبنم
امتداد...

سیاه‌مشق ۵۲

۲۹ مرداد ۱۳۹۷

مار سیاه قرن آهن و تردید
آن ازدحام که خوابش دراز شد
آنک قطار آمده از قلب کوه‌ها
در امتداد رود دلش سوز و ساز شد
بر زخمی کنارهٔ این رود می‌شود
فریاد عاجزانهٔ این قرن را شنید
با یک نگاه به این فاضلاب علم
-ادرار شیمیایی یک عمر ابتکار-
هیچِ هماره را به تماشا نشست و دید
از آسمان صدای کبوتر نمی‌رسد
جز آن کبوتران سنگ‌دل پر سر و صدا
با فضله‌های مشتعل از خفّ...

تصویر پست

سیاه‌مشق ۴۶

۰۶ آبان ۱۳۹۵

این رود که می‌رود آرام
تا خواب سرد نیاگارا را
         رؤیای مرز جنون و سراب  را
واگو کند برای منهتن
                      - این خفتهٔ بیدار-
و این قطار که می‌رود ناآرام
تا اضطراب شهر را
حجم شلوغ رنگ‌های آتشی
که مانده از او نعش خاکستر
آرام کند در خانه‌ای ارزان
بر نرمی کاناپه‌ای ارزان
تا چشم‌های آن مسافر پر شود
از ازدحام رنگی تشویش‌هایی نو
از کورسوی...

سیاه‌مشق ۴۵

۲۷ مهر ۱۳۹۵

من همان شاعر پری‌روزم
که ز چشمان تو واژه‌ای آموخت
و دلش گر گرفت، آتش شد
واژه واژه دلش به حالش سوخت
تو همانی منم همان حتماً
حرف تازه‌ای میانمان جاری است
عشق مثل زندگی هر روز
واژه‌ای تازه در کلامم ریخت
چشم‌های تو طعم دریا را
با تپش‌های قلب من آمیخت
نیویورک -- ۱۰ سپتامبر ۲۰۱۶

سیاه‌مشق ۴۴

۰۵ مهر ۱۳۹۵

با کاروان
آهسته آهسته
نجوای شب‌هایی لبالب از غمی لبریز...
باور ندارم تلخی آوازهایم را
-چو کاروان رود، فغانم از زمین بر آسمان رود... چه غمی دارم-
باور ندارم غربتم را...
لبریزم از یادی که در اعماق جانم ماند
از کاروانِ مانده بر جا و منی که رفته‌ام از دست...
پندار من این است...
نیویورک - فوریه ۲۰۱۳

سیاه‌مشق ۴۲

۳۱ شهریور ۱۳۹۵

شاعرانه‌های صبح
گفت و گوی آفتاب با پرنده‌ها
عاشقانه‌های آخرین ماه با نسیم و برکه‌ها
روی باز کوچه سوی خندهٔ پیاده‌ها
 که نیستند
ای دریغ
کوچه‌ها چه خالی‌اند و آسمان چه بی‌نصیب
نیویورک -- سپتامبر ۲۰۱۶

سیاه‌مشق ۴۱

۲۶ شهریور ۱۳۹۵

آن‌گه درخت…
و باران
که خیس شد
دریا که غرق شد وسط موج‌های خود
چشمی ستاره ریخت به یک آسمان نگاه
رودی که رفت هراسان به پشت کوه
بر شانه‌های سنگ که سر می‌گذاشت خواند
با گریه می‌سرود غم داغ‌های خویش
آرام می‌گریست که هی...
هیش…
هیش…
هیش…
دل مانده است در این حال ناگهان
جان در میانهٔ بغض و سرود اشک
گیرم که کوچه هم شده پاسوز پنجره
گیرم شمرده است قدم‌های لال ...

سیاه‌مشق ۴۰

۲۳ شهریور ۱۳۹۵

عکست که حک شده در قلب خسته‌ام
یادت که خیس می‌گذرد گونه‌هام را
دل، سنگ نیست که از سوز دوری‌ات
دم برنیاورد
                           از بغض نشکند
باران که می‌گرفت اگر دل گرفته بود
یاد تو بود و عطر تو را باد برده بود
باران و باد خاطرهٔ دوری تواَند
نیویورک -- آوریل ۲۰۱۳