برچسب: آیینی

سیاهمشق ۴۸
چلهٔ عزا به سر آمد، چلهٔ پیاده رفتن شد
موقع شکست حصر آمد، نوبت رهایی از تن شد
راه خسروی چه شیرین شد، رد شدن ز مرز خواهشها
موقع زیارتی دیگر، وقت ترک مام میهن شد
اربعین برای بعضیها، سرگذشت کهنهٔ تقویم
از برای عاشقان اما، علت اصیلِ بودن شد
ای عجب که ماندهایم اینجا، در حصار تنگ این دنیا
دیگران که پر کشیدند و سهمشان شکستن من شد
ما سوارهها چه میفهم...

سیاهمشق ۴۷
ابتدای قصه بیآب و ابتدای تشنگی با تو
انتهای قصه تا هیهات انتهای تشنگی با تو
انتهای قصه را او دید، از عتاب فاطمه ترسید
ناگهان زمین جان لرزید در هوای تشنگی با تو
کفشها به روی گردن بود، بین ماندن و نماندن بود
آن طرف جهنم و اینجا کربلای تشنگی با تو
دستهدسته چیده شد گلها، غنچههای باغ آزادی
در کویر تشنه پرپر شد، جان فدای تشنگی با تو
گفت من میانتان ه...