خبری نیست
به جز بغض غریبی
که شب و روز سراغ دل غربتزده را میگیرد
خبری نیست
به جز اشک
که هر لحظه گلاویز دو چشمم شده است
و امیدی به رسیدن به نگاهی
که برایش کمی از درد دل خویش بگویم، هم نیست
چشم من روزنۀ بارانست
دلم آهستهترین راز خدا بود
که در بغض فرود آمد و ناگاه شکست
باورم نیست
که آوارهام و تنهایی
مثل آوار فرو ریخته بر خانۀ دلتنگی من
گلهای نیست دگر
چینهدان سخنم سخت لبالب شده از لحن سکوت
باورم نیست
که تنها هستم
همۀ دلخوشی من این است
که خدا هم تنهاست
دیگر امّا خبری نیست
به جز تنهایی...
یکشنبه 25 مرداد 1388
دیدگاهها (۰)