نگاه عاشقانه را دوباره میشود شنید
دوباره میشود به تو، به فرصت غزل رسید
به لحظۀ سرودن نگاه بیکران تو
کبوترانه تا سرود چشمهای تو پرید
نگو که اشتباه کرده قلب بیگناه من
که روز و شب به یاد تو تمام خویش را تپید
نگو که عشق ناب ما زمینی است و بیهدف
مگر نمیشود ز خاک تا به آسمان رسید؟!
خدا خلاصه میشود درون آههای ما
و میشود در آینه، خدایْ را همیشه دید
هم او که سرنوشت را در آسمان رقم زده
من و تو را کنارِ هم درون نقشها کشید
سرود تازهای بخوان ز سرنوشت عاشقان
که رنگ بخت ما شود شبیه ابرها سپید
چهارشنبه 8 مرداد 1388
*****
پینوشت (پارهای از اعترافات یک دیوانه):
… و هنوز دیوانهای منتظر است تا آسمان پاسخش گوید.
رنجی به فراخنای این حادثه را انگار نمیکردم. انگار شد. آن قدر کارگردان صحنه را خوب چیده بود که بازیگر خود را باخت. بازیگر دیوانه شد. بازیگر بیچاره، همیشه فکر میکرد تماشاگرانی به شلوغی تمام دنیای کوچک دور و برش داشته باشد. ولی صحنهْ تماشایی بود و بازیگر تنها خودش را به بازی گرفته بود. در خودش میرقصید، میگریست، آواز سَر میداد.
15 فرودین 1388
چالوس
دیدگاهها (۰)