نه از ستارهها و از ماه
نه از کویر و نه از دریا
نه با چراغ در شهر
نه...
از آینهها بپرس انبوه آه را...
زمستان 1388
****
معرفی کتاب
![]()
یکی از دردهای اصلی جامعۀ ما دوستنشناسی است. بیش از دو سال از بیماری شدید احمد عزیزی میگذرد ولی نمیدانم چند نفر از کسانی که از آخرین حیلههای ماسونی و صهیونیستی و هالیوودی باخبرند اصلاً نام او را میشناسند.
در نوجوانی با مثنویهای «ملکوت تکلم» بسیار زندگی کردم. آری احمد عزیزی بیش از دو سال در اغما بود و ما...
ببینید: شعرخوانی احمد عزیزی در محضر رهبری

«یک لیوان شطح داغ» را انتشارات نیستان منتشر کرده است و مجموعهای است از شطحیات زیبای احمد عزیزی. این کتاب را باید جرعه جرعه خواند. شطحیات بسیار زیبا که نمونهاش در ادبیات معاصر با این قدرت و این محتوا کم است.
این هم بریدهای از یکی از شطحیات این کتاب:
«...هر جا از عاشقی بپرسید عشق چیست؟ تنها به زخمهای خود اشاره میکند. عشق، ترجمۀ زخم است. عشق، حاشیۀ انسان بر کتاب آفرینش است. عشق، خلاصۀ جهان است. عشق، چکیدۀ ذرات و شیرۀ کائنات است. عشق، پاسخ مبهم انسان به ابدیت است. عشق، جوابیۀ خدا به شیطان است. عشق، انفاکتوس تدریجی محبت است. عشق، سرطان دوست داشتن است. عشق، خرید و فروش پایاپای عاشق و معشوق است. عشق، پیغامیست که پرستوها به سرزمینهای دیگر میبرند. عشق لکلکیست که روی درخت خاطرات ما لانه دارد...
عشق، دل ماست تقسیم بر همۀ زیباییها. عشق، کوچهای است که دوست داریم از آن عبور کنیم. عشق، محلی است که دل ما در آن قرار ملاقات میگیرد. عشق، اولین کت و شلوار ما در شب عید خودآگاهیست. عشق، اولین حقوق ما از باجۀ معرفت است. عشق، اولین پاداش ما از حسابداری الهی است. عشق، عقد دائمی ما با غربت است. عشق، شب نامزدی ما با جداییست. عشق، کارت تبریکیست که الان برای معلم سال اول خود میفرستیم. عشق، لحظات نادرشاه زندگیست. عشق، اولین مژگانیست که از جیحون حیرت ما عبور میکند. عشق حملۀ مغول به رویاهای ماست. عشق، لحظات شکوهمندیست که کودکان بر تلفظ بابا پیروز میشوند. عشق، شماره تلفنیست که سالها به دنبال آن میگردیم. عشق، بزرگترین ثانیۀ ساعت شماطهدار زندگی ماست. عشق امتحان ورودی رحمت الهیست. عشق، آسانسور حیات بشرست، وای به حال کسی که در آسانسور گیر افتاده باشد. عشق، نردبانیست که ما را از خود بالا میکشد. عشق، عبور اضطراری انسان ار کریدور عادت است. عشق، اتوبانیست که تا ته ابدیت میرود. عشق، جناح رادیکال عرفان است. عاشقان پیوسته به دنبال یک تحول بنیادی در ساختار وجودند...
باید شیشههای افتادۀ پنجره را متواضع کرد. باید پردههای تماشا را کشید و نماز شب خواند. باید مثل جلبکها به حوض خیره شد. باید به موقع، حیرت آیینهها را عوض کرد. باید مواظب تُنگ تنفّس بود. این اهل کتابند که به سنّت احترام میگذارند. اهل قلم، از اهل کتاب بالاترند. قلم یک قلندر سینهچاک است؛ مثل آهوان معرفت میرمد و غبار تکلّم باقی میگذارد. ما خودمان کتابیم، لبهای ما، ترجمۀ فارسی بسماللّه الرّحمن الرّحیم است. ما کوک شدههای تقدیریم؛ داریم از اتوبان معصیت، با صدوهشتاد کیلومتر سرعت، رد میشویم. جلوترها پمپ بنزین تأمّل هست؛ کمی به لاستیکهای ساییدۀ جوانی نگاه کنیم. جهان، تصادفی نیست. اگر جهان تصادفی باشد، تا حالا جلوبندی آن را عوض کرده بودند. اگر جهان تصادفی بود، رنگ خوردگی گلها معلوم میشد. عالم، صفر کیلومتر است. اگر گل سرخ تصادفی باشد، باید چمن را بیمارستان مجروحین نامگذاری کنیم. انسان، نخستین موجودی است که وجود را درک میکند؛ باقی اشیا، منگ تجلّیاند. هیچ کس نمیتواند نرگس را از خواب مستی بیدار کند. هیچ کس نمیتواند به ذرّه پسگردنی خورشید بزند. عناصر، همه مبهوتند. شبنم حیرت، بر تمام پدیدهها نشسته است....
ماه رمضان، خانۀ ما پر از ملائکۀ مسافر میشد. همه برای تفریح به حوالی لیلةالقدر میرفتیم. کوچۀ ما، پر از خروسهای نمازخوان بود. نزدیکیهای صبح، تمام ده ما، به اندازۀ یک سجّاده بیشتر جا نداشت. مردم، عطر گلمحمدی میزدند. هر کس استطاعت لبخند داشت، به حج آیینه میرفت. هیچ کس مقروض تقدیر نبود. هیچ کس از گرانی آمرزش، شکایت نمیکرد. کوه، شبها میآمد لب رودخانه و گریه میکرد. شکوفهها، مثل لبخند خدا، باز میشدند. صبحها، مثل گنجشک، دور سماور خورشید جمع میشدیم....
وقتی که ضمیر آیینهها شکافته شود و همۀ تصویرها بیرون بریزند، وقتی که تصویرها مثل نوزادان بیمادر، بر آیینههای خود اشک بریزند، وقتی که کوه، چون شیشهای در آستانۀ انسان فرو بریزد، وقتی خُمکدۀ ترکیب، واژگون شود، وقتی که مردم از مقبرۀ بدن، سراسیمه برخیزند و در روحانیتِ طوفان، به رعد و برقِ اعمال خود نگاه کنند، وقتی که مسیح با شمشیر برگردد و برای تکلم خاموش ما، فانوس الهی بیاورد، دستهای ما را بگیرد و سرهای بریدۀ ما را بر شمشیرهای گردن کشیدهمان بگذارد، برای ما گرسنگی را تفسیر کند، برای ما تلفظ کبوتر را آسان سازد، برای ما تهجّی خورشید را متجانس کند، ما را به مشرق خود تسلّی دهد، ما را به کودکی الوهیت، به دامنههای نزدیک تجلی و به تیررس ملکوت برگرداند، به دخترانمان گوشوارۀ مریم ببخشد، نرگسها، در نگاه ما تلاوت کند، بر ما تازیانۀ تبسم بگشاید، بر ما شمشیر تضرع بکشد، ما بگوییم و او گریه کند، او بگوید و ما حرارت لبخند بگیریم، پس، صوابکاران آمرزیده شوند و گناهکاران در شعلۀ شقایقها بسوزند؛ پس قبطیان بر خوشبختی فرعون غبطه خورند و گناهکاران، در کرانۀ رحمت، کشتی برانند؛ پس طاعون، زیبا شود و دختران از مهلکۀ نیلوفر بگذرند و شعلۀ شبانان مجرّد را فراهم کنند. ما بر عرش لاهوت، فرش ناسوت بگستریم و آن گاه، باران بالا بیاید و دریا، نازل شود. آن گاه، خورشید، پهلو بگیرد و زمین، متفرق شود. پس ما از شرک تلاطم، پاک شویم و به ذات اقیانوس برگردیم...»
دیدگاهها (۰)