لختی بمان بهار، دل من گرفته است
این دل هوای گریه و شیون گرفته است
اینجا هوا گرفته، هوس پُرطنین شده
ظلمت عجیب شیوۀ ماندن گرفته است
رنگ ریا به رنگ بهاران درآمده
آشوب رنگهاست که دامن گرفته است
دیگر کسی به فکر بهار و پرنده نیست
عشق –از قرار- قصد پریدن گرفته است
پلهای پشتِ سر که شکسته است، پیشِ رو
بغضیست در گلو که شدیداً گرفته است
سرخ است رنگ شهر ز سیلیِّ روزگار
خون، نام دیگریست که میهن گرفته است
پنجشنبه 28 خرداد 1388
دیدگاهها (۰)