آهنگ حزین "باز باران" در شب
دلتنگی ناگزیر انسان در شب
آغازگر قصۀ ما؛ بغضی تلخ
با گریه گرفته بود پایان در شب
یکشنبه 7 تیر 1388
****
لبریزم از صدای نهانی که در من است
از لحظههای پُر هیجانی که در من است
سرشارم از نگاه پر از مهر آفتاب
از روشنا و نور و نشانی که در من است
در من هزار رود به جریان رسیده است
زیباست امتداد روانی که در من است
قلبم شبیه موج تپش میکند وَ من
درحیرتم از این ضربانی که در من است
آتشفشان عشقم و چون کوه آتشم
این عشق حاصل از فورانی که در من است
جنگل، ستاره و دریا و آبشار
سرمستم از زمین و زمانی که در من است
با لهجۀ مقدس باران مرا بخوان
با من سخن بگو به بیانی که در من است
آنَک منم خلاصۀ پروردگار خویش
بیهوده نیست جان و جهانی که در من است
شنبه 6 تیر 1388
****
پینوشت:
1
کودک بودم، کودکتر از امروز. در دلم آرزوهای زیادی داشتم. دلم کبوتری شده بود. میخواست پَر بگیرد. کبوتری از آنسوی آسمان پر کشید. پری از پرهایش در آسمان رها شد. تلو تلو داشت زمینگیر میشد. روی هوا گرفتمش، روی هوا. هوایی شده بودم. گرفتمش. فکر میکردم که این نشانهایست برای رسیدن به آرزوهایم... -گفتم که از الان خیلی کودکتر بودم.- پَر را گرفتم و بردم آن را در آلبوم عکسهایم گذاشتم. تا سالها آن پر را داشتم و با دیدن آن، پر میکشیدم به قلّههای خیال.
2
بعد از سالها برگشته بودم به همانجا. با کولهباری از کودکی. میخواستم تجدید آرزو کنم. به خیال خودم که دیگر کودک نبودم و مانند آدمبزرگها آرزو میکردم. برای همه آرزو کردم. آمدم بیرون. نه آنقدر بیرون که نتوانی مرا ببینی. یادم آمد که برای همه آرزو کردم جز خودم.
3
باز هم رفتم آنجا. آرزوهایم کودکانهتر شده بود. ولی به خیال خودم دیگر کودک نبودم. به خیال خودم بزرگ شده بودم. تا روی ماهت را دیدم؛ تا چشمهایت دلم را ربود؛ آرزو کردم. گفتم میخواهم مثل آن کبوتر بشوم و به دیگران بال هدیه بدهم تا در آلبومهای کودکانگیشان نگهشان دارند. گفتم؛ خواستم ولی نخواستم. رفتم تا هر وقت بزرگتر شدم برگردم.
4
دوباره همانجا بود و همانجا. آرزوها کودکانهتر و کودکی که بدجوری بزرگ شده بود. آدم بزرگی که دیگر بلد نبود کبوترانه دعا کند. آرزو کرد و مستجاب شد و پاهای کودکانگیاش در گِل فرو رفت.
5
حالا باز هم این آدم بزرگ میخواهد بیاید پیش نگاه تو، تا آرزوی کودکانهتری کند. اصلاً انگار کن آهویی هستم که از ترس چنگال بیرحم شیری به چشمانت پناه آورده است. تویی که میگفتی: "و من از شروط آن هستم". میدانی که این آدمبزرگ هم شرطی شده است. باز این آدمبزرگ با تمام کودکانگیاش میخواهد در نگاه دریاییات غرق شود. میگویند غریبترینی. ولی من از تو آشناتر سراغ ندارم.
چشمانت را از من مگیر. این کودک بدجوری آدمبزرگ شده امّا هنوز که هنوز است دست محبت تو را در کاسههای شاعرانگیاش گدایی میکند. میخواهم طواف گدایان را باز هم به جای آورم. گدایی که همیشه هشتاش در گروِ نُهاش بوده، آمده است تا در هشت تو بماند که تا تو هشتمین باشی دوست دارد هشتاش همیشه در گروِ نُهاش باشد. گدای چشمهای دریاییات هستم. چشمانت را از من مگیر.
****
اذ اراد الله امراً سَلَبَ العبادَ عقولهم فاَنفَذَ اَمرَهُ و تمَّت اِرادتُهُ فاِذا انفَذَ امرهُ ردَّ اِلی کلِّ ذی عقلٍ عقله. فَیَقولُ کَیفَ ذا؟ و مِن اَینَ ذا؟
امام رضا علیهالسلام، تحفالعقول، ص 442
****
در پیوندهای روزانه فایلهایی هست. اگر مایلید استفاده کنید.
دیدگاهها (۰)