من اینجا خستهام
تنهاییام از مرزهای کشور صبرم گذر کرده
و من غرق هجوم لشکر تنهایی لبریز خود جانم به لب آمد
نمیدانی!
نباید هم بدانی
که اینجا شاعری غرق تماشای ندیدنهای تو
به دنبال رسیدن میرود تا ساحل امن نگاه تو
ولی شاید بدانی
آسمان هم قصۀ تنهایی من را
برای آفتاب خسته هر شب باز میخواند:
"لالا لالا
بخواب ای آفتاب روشن هر روز
بیا امشب بگویم قصهای از شاعری تنها
همان کس که گناهش عاشقی و تکیهگاه شانههایش گریه بود و
واژههایش حبس در زندان غم بودند
لالا لالا
بخواب ای آفتاب
اینک همان شاعر
به دنبال نشان بخت خود
آرامگاه آسمان را باز میگردد
و هر شب بوسهای از ماه میگیرد
میان واژههای خیس خود، گهگاه میمیرد..."
و هر شب آفتاب خسته میگرید برای دردهای من
نمیبینی مگر هر صبح هنگام فلق چشمان او انگار
از خونگریهها سرخ و ورمکردهست؟
نمیدانی!
نباید هم بدانی
که اینجا شاعری
روح خودش را در میان چشمهای مهربانت غرق کرده
نباید هم بدانی
غصههایم... دردهایم را...
ولی من مثل موجم
هِی سرم را بر سر بیرحم و سخت صخرهها و سنگهای درد میکوبم
ولی من مثل کوهم
اشکهایم مثل رودی از مسیر کوه غم تا سمت دریا ساختن در خویش میپویند
برای مردنم
یک لحظه از لبخند تو کافیست
بگو تا قاصدکها طعم لبخند تو را
برایم چون سرود مرگ
به دست باد بسپارند
بخند اینبار
جان من به لب آمد
بخند این بار
تا بوسهای جانانه از عطر نفسهای تو را از باد برگیرم
برای مردن من، لحظهای از عطر لبخند تو بر لبهای من کافیست
بخند اینبار
جان من به لب آمد
شهریور 1388
دیدگاهها (۰)