من همسفر شراب از زرد به سرخ
من همره اضطراب از زرد به سرخ
یک روز به شوق هجرتی خواهم کرد
چون هجرت آفتاب از زرد به سرخ
«قیصر امینپور»
من همسفر شراب از زرد به سرخ
من همره اضطراب از زرد به سرخ
یک روز به شوق هجرتی خواهم کرد
چون هجرت آفتاب از زرد به سرخ
«قیصر امینپور»
پیشنوشت (توجیهیه)
همیشه توی این وبنوشت از شعر و داستان و نثر (بی)ادبی نوشتهام و کمتر از احوالات خودم بوده است ولی خودمانی بگویم سفرنامهنویسی یا حتی سفرنامچهنویسی هم گونهای ادبی است که از ابراهیمبیگ در زبان فارسی شکل جدیای به خودش گرفت. تا حالا خودم فقط سه چهار سفرنامه بیشتر نخواندهام («داستان سیستان» و «جانستان کابلستان» رضا امیرخانی، «در بهشت شداد» جلال رفیع و «هاروارد مکدونالد» سید مجید حسینی). قصدم از این نوشتن از جهتی تشریک تجربه است و از جهتی دیگر خالی کردن روح. بعید میدانم این وبنوشت از ده پانزده نفر بیشتر خواننده داشته باشد ولی نوشتن مرا آزاد میکند و روحم را سبک؛ پس حتی اگر کسی نخواند اینها را، ملالی نیست. سفر، سفری است تحصیلی برای گذراندن دورهٔ دکتری در رشتهٔ علوم رایانه به دانشگاه کلمبیا در شهر نیویورک. سعی میکنم تا آنجا که ممکن است سفرنامه را مصور بنویسم. کلاً هم خیالتان راحت. متن به شدت یکجانبهگرایانه است؛ به هر جانب که اندیشهام روا دارد! بیشتر هم میخواهم از فرهنگ و برداشتم از تفاوتها بنویسم تا اتفاقات معمولی.
عکس از ورودی آسمان نیویورک از داخل هواپیما
چرا همسفر شراب؟ (وجه تسمیه)
نیویورک به یک بیان ایالتی بزرگ است در شرق امریکا که از ساحل اقیانوس اطلس میآغازد و به مرز کشور کانادا میانجامد. به بیانی دیگر نام شهری است در همین ایالت که از قضا بزرگترین شهر امریکا نیز محسوب میشود. این شهر پنج ناحیهٔ اصلی دارد: منهتن، بروکلین، کوئینز، برانکس و جزیرهٔ استاتن. معروفترین بخش این شهر، جزیرهٔ منهتن هست که هم در سیاست شهره هست هم در ریاضیات هم در اقتصاد و هم در ادبیات. اگر «سهگانهٔ نیویورک» پل آستر را خوانده باشید یا فیلمهایی مانند «راننده تاکسی» اسکورسیزی را دیده باشید، معلوم میشود که این جزیره به شدت معروف هست و یک جورهایی نمادی است برای امریکای مدرن. این شهر پایتخت فرهنگی دنیاست و پر از موزههای مختلفی مثل موزهٔ پول، موزهٔ تاریخ طبیعی و موزههای مردمشناسی. از نظر ریاضیات هم این است که «فاصلهٔ منهتن» یا فاصلهٔ قدر مطلقی به این خاطر به وجود آمده است که تقریباً تمام خیابانهای منهتن مستطیلی هستند و وتری پیدا نمیشود که قضیهٔ حمار بر آن صدق کند. لذا شما ناچارید برای رفتن از گوشهای به گوشهٔ دیگر حداقل دو ضلع یک مربع (یا دو خیابان) را طی کرده باشید. از نظر اقتصاد هم یک جورهایی قطب اقتصادی دنیاست (والاستریت، بورس جهانی، سازمان تجارت جهانی و برجهای دوقلو رحمتالله علیه). از نظر سیاسی هم که شهر سازمان ملل هست و چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است. بر منهتن معانی مختلفی هست منجمله معروفترین معنیاش که میشود «شهر تپهها». یک معنی غریب هم دارد به معنای شراب مخلوط از شراب تلخ، ویسکی و شراب شیرین ورموث. دانشگاه کلمبیا در نیمهٔ شمالی منهتن است و لذا ما هم همسفر شراب تلخ و شیرین منهتنیم.

عکسی هوایی از منهتن نیویورک (عکس از من نیست)
تهماندههای باورم را میفروشم
«امید مهدینژاد»
چه شد که رفتم
این که چه شد رفتم قصه زیاد دارد ولی این قصه به شدت شبیه است به خیلیهای دیگری که میروند و بیشترشان نیز به راه بیبرگشت قدم میگذارند. نمیخواهم دلیلآوری کنم که اینکاره نیستم. خلاصه بگویم که اولاً در ایران بیکار نبودم و حقوق خوبی هم داشتم. ثانیاً پشت کنکور نماندم و موقع کنکور دکتری تخت خوابیدم و پول ثبتنام را هم دود کردم. ثالثاً که نه سبزی هستم و نه سلطنتطلب، نه ضدانقلاب و نه غربزده؛ نه سینما، شعر و موسیقی را حرام میدانم و نه متشرع بودن را عقبماندگی. خلاصه این که بگویند این بشر عقدهای شده و فرار را بر قرار ترجیح داده، قویاً تکذیب میشود.
آغاز سفر (شهریور ۱۳۹۱)
پیش از این نه هواپیما سوار شده بودم و نه خارج را از نزدیک دیده بودم. به معنای واقعی کلمه یک ندیدبدید شهرستانی از پشت کوه آمده بودم. تنها دو ماه قبل از سفر، به اجبار مسائل سیاسی و نبود سفارتخانه در تهران، برای گرفتن روادید به همراه همسرم با خط هوایی ارمنستان (آرماویا) به ایروان رفتیم. هم فال بود و هم تماشا. آنجا همه چیز رنگ و بوی وطنی داشت چون کشوری بود همسایه که قبل از قرارداد ترکمانچای جزئی از ایران بزرگ بوده است. «مسجد کبود» ایروان برای خودش یادگاری است از ندانمکاریهای قاجارها و در عین حال هوشمندی و ظرافت کار معماران ایرانی.
بایستی با پرواز ساعت پنج و نیم صبح خط هوایی ترکیه (ترکیش ایر) به استانبول میرفتیم و از آنجا هم با دو سه ساعت انتظار و استراحت با همان خط هوایی و با تغییر هواپیما به نیویورک. آن شب، مصادف بود با مجلس سران غیرمتعهد و جادهها پر از ایست بازرسی. از طرفی مصادف بود با بازگشت غرورآمیز مردم تهرانی از گشت و گذار به شهرهای دیگر در چند روز تعطیلی اجباری. سفرمان با سه اسم تاریخی عجین شده بود؛ «امام خمینی»، «کمال مصطفی آتاتورک» و «جان اف. کندی» و این سه اسم چیزی جز اسم سه فرودگاه نبودهاند.
فرودگاه امام خمینی چیزی بود بدتر از پایانهٔ جنوب و میدان راهآهن. یعنی صد رحمت به میدان شوش. برای مسافران و آشنایانشان حتی یک صندلی استراحت که نبود. آن طرف خط هم کلاً دو باجهٔ بانکی بود برای گرفتن عوارض که مرد و زن در هم میلولیدند و هی توی صف میزدند. کلاً دادن ۵۵ هزار تومان ناقابل بابت عوارض خروج از کشور برای همسرم بیشتر از ۴۵ دقیقه طول کشید. صف ورودی نیروی انتظامی برای بررسی گذرنامه هم خیلی طویل بود. داشت سفرمان دیر میشد. هیچ راهی جز صحبت مستقیم با آدمهای جلوی صف نداشتیم که پادرمیانی کنند تا ما رد شویم. فقط یک ربع مانده بود به پرواز و ما که از سه ساعت قبلش در فرودگاه بودیم بر سر تفهیم نظریهٔ صف اسیر شده بودیم. فرودگاه کمال آتاتورک خیلی شیک و خلوت بود. منظرهاش رو به رودخانهای در استانبول بود و به اندازهٔ کافی صندلی برای استراحت مسافرین در نظر گرفته شده بود. فرودگاه جان اف کندی را هم آنقدرها نتوانستیم تجربه کنیم؛ چون به محض رسیدن با تاکسی به سمت محل اسکان رفتیم.
وقتی به هواپیما رسیدیم همهٔ باربندها پر شده بود. ما هم از حداکثر ظرفیت بارگیریمان استفاده کرده بودیم. نشان به آن نشان که در گرمای تابستان تهران کت پوشیده بودم. مجبور شدیم هر کدام از کیفهای دستیمان را در یک جا بگذاریم. در قسمت معمولی هواپیما دو ردیف صندلی سه تایی داشت. کنار یک خانم مسن نشستیم که محجبه و مانتویی بود. فضای هواپیما هیچ شباهتی به ایران خودمان نداشت. مسافران خانم با مانتوهای تکدکمهای شبیه شمشیرهایی بودند که با ورود به هواپیما، شمشیر را از غلاف درآوردهاند. معلوم بود که عمدهشان قصد تفریح داشتند و میخواستند از هوای خوب! استانبول استفاده کنند. خانمی که کنارمان نشسته بود قرار بوده بعد از رسیدن به استانبول با هواپیمای دیگری به نروژ برود و دخترش را ببیند. دخترش از دانشجوهای سابق دانشگاه علم و صنعت بود که برای دکترا به نروژ رفته و همانجا کار پیدا کرده و ماندگار شده بود. ردیف دیگرمان هم آقای جوانی نشسته بود که خودش به من گفت که کارشناسیاش را از دانشگاه آزاد گرفته و الان هم برای کارشناسی ارشد مهندسی مکانیک به دانشگاه میلان ایتالیا عازم است. قبلهنما را درآوردم. قبله تقریباً همجهت با نشستنمان بود. مهر را روی کیفم گذاشتم و نمازم را خواندم. خانم مسن همسفرمان وقتی دید که داریم نماز میخوانیم از ما مهر را گرفت و او هم نمازش را خواند.
در فرودگاه استانبول کاری به جز چرت زدن و ایمیل زدن به خانواده که کجا هستیم نداشتیم. روز و شبمان هم لحظه به لحظه ناجورتر میشد. به خاطر تجربهٔ هواپیمای قبلی که باربندها تا آخر پر شده بودند این دفعه با عجله به سمت ورودی هواپیمامان رفتیم. رسم فرودگاه استانبول بر این بود که اول پیرمردها و ناتوانها رد میشدند و بعدش بقیهٔ مردم. داشتم سریع از دالان ورودی میرفتم که آقایی که با عصا بود و میلنگید با احترام به من گفت: «آقای محترم! ناتوانان و افراد معلول در اولویت هستند.» من هم با شرمندگی گفتم که متوجهاش نشدم و واقعاً هم بندهٔ خدا را ندیده بودم. هواپیما خیلی بزرگتر از قبلی بود. با سه ردیف صندلی که ردیف وسط ۵ نفره بود و ردیفهای کناری ۳ نفره. ما در آخرین صندلی ردیف سمت راست اولین قسمت هواپیما جایمان بود. جای مناسبی بود. پشتمان دستشویی بود و کنارمان شیشههای هواپیما. گرچه نمایشگرهای جلوی همهٔ صندلیها این امکان را میدادند که تصویر جلو و پایین پرواز را به صورت زنده ببینیم ولی دیدن مستقیم با چشم غیرمسلح لطف دیگری داشت. نمایشگرهای جلوی صندلیها دارای درگاه یو.اس.بی. و انواع فیلمها و کارتنها و آلبومهای موسیقی بود. خودم فیلم کارتونی «ریو» را دیدم. صندلیهای هواپیما واقعاً راحت بودند. از انواع قوم و قبیلهها در هواپیما بودند. سیاه، سفید، ترک، عرب، مسلمان و یهودی (با کلاههای خاصشان). سفر هوایی ۱۰ ساعتهٔ راحتی بود و سختی خاصی نداشت به جز وارونه شدن روز. هر چقدر میرفتیم باز ظهر بود. نتیجهاش عدم تعادل خواب است. به این مسأله به اصطلاح «جتلگ» میگویند که به این معنی است که ساعت زیستی مغز نمیتواند به راحتی با تغییرات ایجادشده کنار بیاید و تا مدتی خواب آدم به هم میریزد. مسیر هواپیما از ترکیه به سمت لهستان و چک و از آنجا به سمت اسکاتلند و از اسکاتلند به سمت کانادا و از کانادا به نیویورک بود. بعد از اسکاتلند دستور دادند که همهٔ پردههای پنجرهها را پایین بکشیم. دلیلش هم این بود که هواپیما داخل ابرهای سفید بود که چشم را به شدت آزار میداد.
حدود ساعت ۳ بعدازظهر به فرودگاه کندی رسیدیم. برخلاف آن چه که معروف شده، من که اصلاً پیام معروف «به سرزمین فرصتها خوش آمدید!» را نشنیدم. تنها یک درگاه امنیتی وجود داشت که آقای سیاهپوست مسئول درگاه با دیدن من و همسرم با خنده به ما تبریک گفت. گفت معلوم هست که خیلی پولدار هستید که توانستید کلمبیا قبول شوید. من هم توضیح دادم که از خود دانشگاه حمایت مالی گرفتهام. به من گفت که قرآن خوانده است و برایش جالب است. من هم از کیف کمریام که خیر سرم به عنوان کیف راحتی بود قرآن جیبیام را نشانش دادم و گفتم بله، قرآن خیلی جالب هست. چیزی که به عنوان چمدان تحویل گرفتیم هیچ شباهتی به آن چمدانهای نونوارمان نداشت. به شدت سیاه و آسیبدیده بودند ولی خدا را شکر آسیب جدی بهشان نرسیده بود. مجبور شدم ۲۰ دلار به گاریچی بدهم که وسایلم را تا ایستگاه تاکسی برساند. غافل از آن که دقیقاً پشت درگاه بررسی گذرنامه به فاصلهٔ چند قدم ایستگاه تاکسی بود. به همین سادگی ۲۰ دلار ناقابل از کفمان رفت.
ادامه دارد...
****
پینوشت ۱: نوشتنم ضعیف است؛ میدانم. با کمال میل از پیشنهادهای شما استقبال میکنم.
پینوشت ۲: اگر قسمت شود از سفر سهروزهام به ایروان نیز مینویسم. حداقل خدا کند تنبلی نکنم و عمر قد دهد همین همسفر شراب را به انتها برسانم.
دیدگاهها (۳۳)
هئی! از الان میبینم که برنخواهی گشت! طبق یک آماری که تعداد محصلان دکتری از کشورهای مختلف و درصدیشون که تو آمریکا موندگارشدن رو نشون میداد (منبعش رو بعدا میذارن تو سایتم) از ۷۴۵ دانشجوی دکتری ایرانی مابین سالهای ۲۰۰۳ تا ۲۰۰۹، ۸۹.۴٪ شون موندن. نمونهی وبلاگی که شما نوشتید رو هم چند تا دیدم، نمونهش http://shakva.blogspot.com/ ولی اینجور سفرنامهها باز هم آموزنده است و به آدم دید میده امیدوارم چه برگشتی چه نه برای نوع بشر و اون دنیای خودتون سودمند باشید. براتون دعا میکنم ممنون سینا. این سایتی که گذاشتی باز نمیشه. نشونی سایت خودت رو هم ندادی.
خیلی هم خوب مینویسی . حتما هم برمیگردی . منتظریم . ما رو هم دعا کن .
سلام نیویورکر! زیبا نوشته بودی. هم طنز داشت هم چیزای دیگه هفته پیش ارائه nlpتو که تو دانشگاه کلمبیا ارائه کرده بودی خوندم. اول و اخرش بهم چسبید.
سلام نوشته های تو رو خوندم...برام جالب بود. نمی دونم با اینکه خودت گفته بودی بارها که نوشتنم ضعیف هست...خیلی این حس بهم دست نداد توی خودندن متن هات.ولی خوب کار خوبی کردی نوشتی...ولی توی سفرنامه ها همیشه دنبال احساس های خود آدم ها نسبت به وقایعی که براشون اتفاق می فته می گردم....تو خوب توضیح دادی که چی شد و چی نشد ولی جس خودت رو خیلی کم توضیح دادی در مورد این شدن ها و نشدن ها و این رویداد ها....با اینکه می دونم دونفره رفتید فکر می کردم که در مورد نظر خودت و همراهت با این پدیده ها می نویسی .....شاید من البته یکم عجله دارم و حتما در ادامه توضبح خواهی داد...بدون شک با شناختی که ما از تو داریم همین گونه خواهد بود......در مورد برگشتن یا برنگشتنت هم می خواهم یک چیزی بگم...... بعد رفتنت نظر خیلی ها رو شنیدم که گفتند خوب کرد رفت یا بد کرد رفت یا بر می گرده یا نه می مونه...برام مهم نیست یک مهاجر تحصیلی حتما بر گرده ، فکر می کنم این مهم هست که هر جایی که هست مفید تر از قبلش باشه...حالا می خواهد برگرده می خواهد بمونه.....مهم مفیدتر بودن...اگر قراره برگردی اینجا و مثل خیلی استاد ها بری توی دانشگاه فقط درس بدی و هزار جا مشاور بشی برای اینکه بتونی زندگیت رو بگردونی و اصلا یادت بره روی چی تحقیق میکردی ترجیح می دم بمونی همونجا و مثل خیلی استاد های مشاور اونجا برای دانشجو های اینطرف مفید تر باشی. برای شما آرزوی موفقیت می کنم. بدون شک راه خودت رو پیدا می کنی. منتظر ادامه هستم. دوستدار تو هومن.
سلام مم صائق دیگه چه خبرا؟ بقیه اش را بگو! ما منتظریم! راستی حرفهات جالبند اما خودت هم قبلا گفتی توجیه بر نگشتن فقط یک توجیه است و البته به رئیس شرکتت هم قول برگشتن دادی یادت نره ها!
سلام صادق جان انصافا فوق العاده بود . خیلی وقت بود که یه سفرنامه نخونده بودم.کامل و با تمام جزئیات. خوش بگذره ممنون
سلام خوشحالم که مینویسی همین! به این هم که برگردی یا برنگردی خیلی فکر نمی کنم چون ایمان دارم که تصمیم درستی میگیری به نظرم سفرنامه نویسی نیاز بیشتری به توجه به جزئیات داره که تو این متن یه کوچولو جاش خالیه یعنی از یه آدم غیر نویسنده هم بپرسن سفر چطوری بود همینا رو میگه ولی یه شاعر معمولا به همون ابرهایی که دیدنش چشم رو اذیت میکنه توجه میکنه تا شاید یه چیزی تو ذهنش تداعی بشه چون ممکنه فقط یه بار آدم بتونه وسط ابرها قرار بگیره. یا اینکه همین قومیت های مختلف وقت خالیشون رو تو هواپیما چه میکنن. میشه این موضوع رو مقایسه کرد به هر حال من منتظر یه چیز ویژه تر بودم و البته هستم رک بگم سطح این نوشته همچنان در سطح وبلاگه و نه یه سفرنامه جدی آقا صادق! چون میدونم هنوز دلت از ینگه دنیا هم برای نوشتن می تپه میگم به عنوان یه دانشجوی مهندسی که همیشه دوست داشت بنویسه و نمی شد جدی تر بنویس! آدمای کمی هستن که تو موقعیت دراماتیک شما قرار می گیرن، مهاجرت می کنن، هنوز تصمیم شون رو برای موندن و نموندن نگرفتن و توی یکی از مهم ترین دانشگاه دنیا و توی بزرگترین دشمن سنتی کشورشون درس می خونن اینا کم دراماتیک نیست ها! آدمای کمی تو این موقعیت قرار میگیرن و از بین همین آدمای کم، خیلی معدودن کسایی که قلم خوبی داشته باشن کوتاه کنم . خواستم بگم بنویس و بدون که بعضی ها منتظر نوشته هاتن ایشالا که جسارت نشده باشه من کوچیکتر از اینم که کسی رو نصیحت کنم نمی دونم چرا نصیحتم گرفت یاعلی سلام رفیق ممنونم از نظراتت. پای نوشتنم کمی لنگ شده. سعی میکنم این کمیت لنگ رو به تاختن وادارم. علی یارت
عالی. منتظر ادامهاش هستیم.
سلام صادق جان ان شاالله از خوانندگان مستمر این سفرنامه خواهم بود(البته اگر خبر مطالب جدیدت را اعلام کنی که چه بهتر) نوشتنت مستدام، خدا نگهدارت و عاقبتت خیر باد.
متن روان و جالبی بود. بنویس من هم حتما دنبال می کنم
سلام عزیز دل- خیلی خوب بود - خیلی خوشحالمون کردی - بازهم از این کارا کن - راستی هفته قبل ارائهت رو تو دانشگاه کلمبیا خوندم - حرف سرش بسیار دارم :) موفق باشی دوست خوب یا علی در پناه خدا سلام برای حرفهات آمادهام ;)
سلام. به به. می بینم که حرفت راجع به حداکثر 15 خواننده در همین روز دوم نقض شد. بسیار خوب نوشتی. منتظر ادامه هستیم :-)
سلام.... تعریف رو که دوستان کردن. بذار یه انتقاد کوچیک بکنم. این حالت نوشتن بیشتر شبیه خاطره نویسی هست یا گزارش! سفر نامه یجورایی متفاوته فکر کنم.(ابته من که در این ضمینه صاحب نظر نیستم) فکر کنم اگه بخوای سفر نامه بنویسی باید دقت کنی که اون آقاهه که جلوتو گرفت و گفت که معلولین و ..... ، جذاب تر باشه تا ساعت دقیق رسیدن شما به فرودگاه بر حسب ثانیه و مبالغی که خرج کردید بر حسب سنت! یجورایی باشه که آدم رو جذب کنه لطفا!!!! البته میگم نقطه قوت هم داره ولی دیگه اون مبحث رو واگذار میکنم به دوستان! راستی بد نیست یادی از شاعر کنیم که میگه : گر از این کویر خاکی به سلامتی گذشتی *** به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را سلام حرفت درست و منطقی. سعیام رو بیشتر خواهم کرد.
سلام آقا صادق بنده که خیلی خوشم اومد نصف سوالام از شما تو این سفرنامهاحتمالا پاسخ داده میشه اگر از تفاوت های علمی و کاری اینجا و اونجا بنویسی که خیلی بهتر یا علی سلام حاجی توی موارد هست. اینجا این قدر تفاوت زیاد هست که باید دونه به دونه بگم. از سوار تاکسی شدن تا خرید کردن. سعی میکنم جزئیتر و دقیقتر بگم
سلام اق صادق خیلی خوب بود فقط خداکنه حوصله نوشتن به این تفصیل رو داشته باشی!!!
سلام صادق! دلم برات کلی تنگ شده :) یه عکس هم که از خودت نمیذاری آدم دلش خنک بشه. این قسمت رو خوندم و منتظر قسمتهای بعد هستم. فقط خواهش میکنم اول پسزمینه رو از رنگ سیاه در بیار که کور شدیم تا خوندیم. بعد هم جزئیات رو بیشتر کن. موفق باشی. کریسمس هم مبارک :دی سلام چشم پسزمینهٔ سیاه حذف شد
نبودی حاج آقا مجتبی رفت یادت کردیم با حسن -میگفت حاج آقا مجتبی بهت گفته نماز اول بخونی میخواستم پوسترش رو بگیرم اومدی تهران بهت بدم گفتم میای خودت میگیری سفرنامت رو خوندم دلم بیشتر تنگ شد خدا بیامرزدت گلیه مرد سلام ناشناس آشنا آقا مجتبی وقتی رفت حس کردم عزیزترین کسم رفت. من به گفتنهایش دل بسته بودم. اینجا شب و روزمان فرق دارد، نماز شب اول قبرمان نمیدانم چگونه میشود. شب عاشورای ۸۷ را یادم نمیرود که وقتی گفت «امام حسین عاشق بود» و زینب نیز؛ ما رأیت الا جمیلا. هنوز هم لای کتاب درسیام توی بلاد غربت کارتهای حدیث با عکسش را دارم. هنوز هم یادم نمیرود که آن مرد بزرگ در محرم ۸۹ شروع کرد به خواندن شعری معروف با صدای دلنشین خودش: کاخسازها و گنج داران کجایند؟ دنیا به تو نشان نداد؟! به خوبی به تو نشان داد و در هر عصری هم این چیزها را میبینید. قرآن میگوید: فرعونیان کجایند؟ برای این در مورد فرعونیان بحث میکند که شاید چون از نظر باستانی قدیمیتر از اهرام مصر که بقایای آنها است وجود ندارد. قرآن به سراغ آن میرود که همه میتوانند بفهمند. به مصر رفتم و آثار باستان دیدم به چشم دیدم آنچه در داستان دیدم بسی چنین و چنان خوانده بودم از تاریخ به چشم آنچه شنیدم ز داستان، دیدم من خفتگانِ در دلِ خاک را دیدم تو نقش قدرت و من نقشِ ناتوان دیدم تو تخت دیدی و من بختِ واژگون از تخت تو صخره دیدی و من سُخره زمان دیدم تو تاج دیدی و من تختِ رفته بر تاراج تو عاج دیدی و من مشتی استخوان دیدم تو سکه دیدی و من در رواجِ سکه سکوت تو حلقه و من حلقه بینام و بینشان دیدم همه رفتند؛ شما بر سرِ چه چیز دعوا میکنید؟ ریاست؟ پول؟ همه رئیسها و پولدار ها رفتند و تمام شد علی(علیهالسلام) اینها را میگوید: «أین أهل مدائن الرس الذین قتلوا النبیین و أطفؤوا نور المرسلین» کجایند اهل شهرهای رسّ که انبیاء را میکشتند و به دنبال خاموش کردن نور پیغمبران بودند؟ یزیدیان کجا رفتند که می خواستند نور هدایت را خاموش کنند؟!
سلام راستش سر کلاس شبکه عصبی بودم و حوصلهام از منطق فازی سر رفته بود که وقتی موضوع نوشتهات را دیدم نتونستم تا آخر کلاس صبر کنم و همونجا خواندمش. دیدن این پست حسابی حالم رو جا آورد. چند وقت هست که سوالی توی ذهنم هست و فکر کردم شاید سفرنامهات جوابی برایش داشته باشه. یادم هست خود شما مطالعه کتاب "توسعه و مبانی تمدن غرب شهید آوینی" رو بهم پیشنهاد کردی. خیلی دوست دارم حالا که در پایتخت تمدن غرب هستی بنویسی که چیزی که میبینی چقدر شبیه به جامعهای هست که شهید آوینی توصیف میکنه؟ امیدوارم مجالی پیش بیاد و لابلای سفرنامهات جواب سوالم را پیدا کنم.
سلام صادق جان خوبی؟ خیلی دلم برات تنگ شده. نوشتنت هم مثل شعر گفتنت خیلی خوبه. انشالا همیشه موفق باشی. ضمنا رحلت حاج آقا مجتبی رو بهت تسلیت میگم. من که ایشون رو از طریق تو شناختم. تو تشییع جنازش خیلی به یادت بودم. در پناه خدا
سلام مرد بزرگ هی من گفتم که برو پاتو قطع کن. تو گوش نکردی!!! خب معلومه با اون پای لنگ دیگه پایی واست نمی مونه که پای نوشتن بشه واست!!! خیلی خوب بود عزیز ادامه بده ولی اونجا دکتراش خوبن برو، برو پاتو درست کن، شاید تونستی بیشتر بنویسی!!! خیلی مخلصیم التماس دعا................
سلام من که هیچ نمی تونم بنویسم. نه درباره آمریکا رفتن تو، نه درباره رفتن آقا مجتبی. خدا خیر آقا بده که اومد نمازو خوند. یه کم آروم شدیم.
به وارونکی خواندن عادت دارم! ساربان سرگردان و جزیره سرگردانی را هم اول دومش را خواندم بعد اولش را! همسفر شراب را هم اول دومش را خواندم بعد اولش را و خب مزیت این اول دوم و دوم اول خوانی در این بود که دیدم خیلی فرق کرده است این قلمت و خیلی سفرناموی تر شده است:) :)
صادق جان چرا بد باشه، البته من در اندازه ای نیستم که بخوام نظر بدم. خیلی عالی نوشتی، نوشتن که اصول و قواعد نداره البته برای من اینجوریه، ییست هات با اینکه اسلامیه دوسشون دارم، احترام میذارم. همیشه خواننده ی متن هاتم. با احترام ممنونم «ییست»؟
سلام، عالی بود، ادامه بدید که من به شدت پیگیر این پستهای شما خواهم بود! امروز هم بار اولی بود که این پست ها را دیدم... موفق باشید...
1. برج های دوقلو رحمت الله علیهما! نه علیه 2. خواهشا از فضای امیرخانی بیا بیرون 3. الکی شکسته بندی نکن که خوب نمی نویسم 4. خوب کردی نوشتی. خدا خیرت بده
اون وبلاگ شکوی متعلق به آقای علی جلالی است که معلم بنده در راهنمایی و دبیرستان بود. برای آشنایی بیشتر با ایشون به ali-jalali.com مراجعه کن. تو هوش (یادگیری ماشینی آماری) تخصص داره و شاید بد نباشه بهش ایمیلی بزنی، هر چی نباشه یک همزبون اونجا پیدا میکنی، گرچه ایشون بیشتر تگزاسنشین و کالیفرنیانشین هستن. وبگاه خود من هم sinamomken.com هست که البته در دست تعمیره و چند هفته دیگه کامل میشه
خیلی خوب بود, نوشتتون آدمو خسته نمی کنه!
با شما موافق نیستم، نوشتنتان اصلاً بد نیست.
این که چیچیززده ای یا چیچیزنزده یا چیچیزطلبی یا چیچیزنطلب را باید یکی که بیرونه از اینا بگه، خودت فقط میدونی که اینجایی، نه اینکه کجایی تو نوشتت دنبال یه چیزی میگشتم که نبود، بعدیاش ببینیم پیدا میشه یا نه
خودت فهمیدی چی گفتی؟
خوب بود و شیرین و اینکه به نظرم مفید میاد... چقدر خوبه که به مذهبی بودنت افتخار می کنی
سلام و تشکر.برای بار دوم است که این سفرنامه را میخوانم تا دقیق در فضای فکری و جغرافیای غرب وحشی قرار بگیرم.همیشه دوست داشتم بدانم دغدغه و فکر پیرمردهای توی پارکهای اروپا چیه؟اقای محمد دلاوری هم کتاب ۷۶۸روز در کوچه پس کوچه های اروپا را نوشته
سلام الان ۹ فروردین ۹۹ است ک من پست اول سفرنامه ی شما رو میخونم، نوشته ب سال ۹۲! و کامنت های دوست واشناها و خواننده هایی ک امیدوار بودن شما برگردید ایران! یا اونی ک گفته از الان میبینم ک دیگه برنمی گردی! چه دلگیره ک پیش بینی ش درست از اب دراومده😔
سلام صادق عزیز خوبی؟ این سفرنامه را هیچ وقت دلم نخواست بخونم و دوست داشتم که زودتر برگردی، ولی گویا خبری نیست، اگر هم برگردی بعیده دیگه فرصت کنی با دوستای قدیمی بشینی، امروز بعد از 10 سال که نوشتی، قصد کردم بشینم بخونم، دلم برای حرف زدن باهت خیلی تنگه، کار ت درست بود و هست، امثال تو شاید در زندگی آدم به عدد انگشتای یک دست هم پیدا نشه.