← بازگشت به صفحه اصلی

همسفر شراب (سفرنامهٔ امریکا) - فصل ۱۱

۰۲ تیر ۱۳۹۲

برای خواندن متن به ادامهٔ مطلب مراجعه نمایید!



بوستان مرکزی

فشار درس‌ها و جدید بودن همه چیز برایم کافی است که تصمیم بگیرم آخر هفته‌ها را خوش بگذرانم. نیویورک هم به اندازهٔ کافی جاذبهٔ گردشگری دارد. هدف اول بوستان مرکزی یا سنترال پارک است. باید ده دقیقه‌ای پیاده تا خیابان صد و دهم برویم و بعد از آن به سمت شرق به خیابان بوستان مرکزی برسیم. هوا هنوز چیزی بین پاییز و تابستان است و سرما هنوز رخ نشان نداده است. بوستان مرکزی مساحتی نزدیک به یک‌سوم قسمت میانی منهتن دارد و آن‌قدر بزرگ هست که گم بشویم. مسیرهای مختلفی وجود دارد که پیاده‌ها و دونده‌ها و دوچرخه‌سوارها از آن استفاده می‌کنند. مناظر طبیعی چشم‌نواز بوستان آن‌قدر زیبا و بکر به نظر می‌رسد که آدم حیران می‌ماند که چه طور وسط این برج‌های بلند چنین طبیعتی وجود دارد. برکه‌های زیبا با مرغابی‌هایی که در آن روزگار می‌گذرانند، زمین‌های فوتبال امریکایی و بیس‌بال، مردمی که بی‌خیال از دغدغه‌های هفته در حال دویدن‌اند. 






بوستان پر است از برکه‌ها و دریاچه‌های کوچک



به سمت دریاچهٔ مرکزی می‌رویم. دریاچه‌ای که بزرگی‌اش به اندازهٔ یک ساعت پیاده‌روی به دورش است. روز شلوغی‌ست. از سمت دیگر بوستان به سمت خیابان پنجم می‌رویم و از آن جا به سمت موزهٔ متروپولیتن. دست‌فروش‌ها هم برای خودشان بساط پهن کرده‌اند. یکی پوسترهای چاپی می‌فروشد، یکی آثار صنایع دستی آفریقایی و یکی هم نقاشی‌هایی که خودش کشیده را به معرض فروش گذاشته. دور و بر موزه هم خیلی شلوغ است. ساختمان موزه بی‌شباهت به کاخ‌های منطقهٔ نیاوران نیست با این تفاوت که راه‌پله‌های ورودی بزرگ‌تری دارد. روی راه‌پله‌ها جا به جا مردم نشسته‌اند و بعضاً گعده درست کرده‌اند برای خودشان. وارد موزه می‌شویم. موزه خیلی بزرگ و تاریخی به نظر می‌رسد. قسمتی عمومی و قسمت دیگری که نیاز به خرید بلیط دارد. بالای قسمت بلیط نوشته ۲۵ دلار. گران هست و بی‌خیال قسمت ورودی بلیط می‌شوم. گرچه بعداً می‌فهمیم که بلیط این موزه اختیاری است و پیشنهاد می‌شود ۲۵ دلار پرداخت شود و هستند کسانی که با دو سه دلار سر قضیه را هم می‌آورند.




دریاچهٔ اصلی بوستان مرکزی
قلعهٔ آلیس در سرزمین عجایب در بوستان مرکزی

در قسمت عمومی از هر بخشی کتاب‌ها و آثاری برای فروش دیده می‌شود. در مورد ایران هم کتاب‌های بسیاری هست که از میان همه‌شان تنها اسم «حسین نصر» برایم آشناست. از موزه خارج که می‌شویم دوباره به سمت بوستان می‌رویم تا از همان مسیر به خانه برویم. اما این بوستان هیچ شباهتی با منهتنی که همه چیزش مستطیلی و متقاطع است ندارد. یکی دو بار گم می‌شویم تا بالاخره سر از تقاطع خیابان بوستان با خیابان هشتادم درمی‌آوریم. آن‌قدر پاهایمان خسته شده است که قید پیاده‌روی را می‌زنیم و با مترو به سمت خانه می‌رویم.
ورودی موزهٔ کلان‌شهر (متروپولیتن)

یکی از تابلوهای مربوط به تاریخ ایران در قسمت عمومی

بوستان ریورساید

بوستان ریورساید در امتداد رودخانهٔ هادسن از خیابان صد و بیست پنج شروع می‌شود و به خیابان سی‌ام ختم می‌شود. امروز را تصمیم می‌گیریم به این بوستان سری بزنیم. از سمت خیابان ریورساید و کلیسای ریورساید به سمت بوستان می‌رویم. هر چند  خیابان یک‌بار راه‌پله‌هایی وجود دارند که باید از آن پایین رفت تا به محوطهٔ اصلی بوستان رسید. بوستان یک مسیر بلند اصلی دارد به موازات خیابان‌های بزرگ منهتن. در دو طرفش هم درخت‌ها و چمن‌ها محوطه را زیبا کرده‌اند. سمت راست‌مان (غرب) رودخانهٔ هادسن پیداست که معلوم‌مان نمی‌شود چطور می‌شود تا به کنار رودخانه رفت. از سمت درختان سراشیبی تندی هست که امکان پایین رفتن نیست. بعد از سراشیبی هم بزرگراه است. کنار بزرگراه پیاده‌روی باریکی به چشم می‌خورد که مردم در کنار رودخانه در رفت و آمدند. از آن طرف رودخانه هم نیوجرسی پیداست. رفت و آمد مردم نشان آن است که بالاخره باید از همین بوستان راهی به سمت رودخانه باشد.

پیاده‌روی کنار ورودی بوستان دست کمی از خود بوستان ندارد


به سمت جنوب پیاده می‌رویم. هوا معتدل و پاییزی و سرمای کم و نشاط‌بخش، درخت‌های سبزی که قد کشیده‌اند و باعث می‌شوند پیاده‌روی دل‌چسب شود. این بوستان به مراتب خلوت‌تر از بوستان مرکزی است و البته پیچیدگی خاصی هم ندارد و گم شدن با این مسیر مستقیم نشدنی است. جلوتر که می‌رویم زمین‌های بازی پایین مسیر پیاده‌رو و نزدیک بزرگراه هم به چشم می‌آیند. بالاخره به خیابان نود و پنجم که می‌رسیم مسیر پیاده‌رویی به سمت بوستان دیده می‌شود. بالاخره خودمان را به رودخانهٔ هادسن رساندیم. کنار رودخانه مه‌آلوده است و هوا کمی سردتر.


ورودی بوستان ریورساید

سمت جنوب اسکله‌ای به چشم می‌خورد. تصمیم می‌گیریم به سمت اسکله‌ها برویم. در مسیر پسر جوانی پشت میزی پر از برگه‌های تبلیغاتی ما را با نگاهش صدا می‌زند. به سمتش می‌رویم. توضیح می‌دهد که اگر ما در طرح سبز برق و انرژی شرکت کنیم نه تنها به محیط زیست کمک کرده‌ایم بلکه هزینهٔ کمتری برای ماهیانهٔ برق خواهیم پرداخت. پشتکارش برای توضیح مزایا و معایب هر کدام از طرح‌های سبز و غیرسبز برایم جالب است. آدم کم می‌آورد و دلش نمی‌آید به او نه بگوید. از او تشکر می‌کنم و می‌گویم نیاز به فکر کردن دارم. او هم با خوش‌رویی برگه‌های تبلیغاتی‌اش را به من می‌دهد و اشاره می‌کند به قسمتی برگه که نشانی صفحهٔ وب‌شان است. توضیح می‌دهد که اگر بخواهم می‌توانم از طریق آن صفحه اطلاعات لازم برای ثبت‌نام در طرح را به دست آورم.
بوستان‌های نیویورک پر است از زمین‌های ورزشی که فوتبال (یا به قول خودشان ساکر) کمتر از بقیهٔ ورزش‌های گروهی طرفدار دارد.

نیوجرسی از سمت بوستان قابل رؤیت است

کشتی‌ها معمولاً در رود هادسن رفت و آمد می‌کنند

به اسکله می‌رسیم. اسکله تا وسط رود می‌رود و مردم هم برای استفادهٔ بیشتر از رودخانه از نیمکت‌ها استفاده می‌کنند. البته مرغان دریایی هم از این نیمکت‌ها بی‌بهره نیستند و برای استراحت و نشستن استفاده می‌کنند. برایم خیلی جالب است. رودخانه‌ای به این زیبایی در قلب یکی از قطب‌های سرمایه‌داری، همه‌اش عمومی است و حتی یک وجبش به استفادهٔ اختصاصی نرسیده است. ولی در چالوس خودمان بعید می‌دانم بیشتر از یکی دو مکان عمومی برای استفاده از دریا وجود داشته باشد. شهری که هر چند قدمش تابلوی بزرگی از شهدا و شعارهای انقلابی است این جور مسائلش زیاد سنخیتی ندارد و باز ما می‌مانیم که عکس شهدا را و عکس شهدا.... یادم هست کلاس پنجمم‌مان که تمام شده بود، دوست پدرم ژیانی داشت و با آن هر چند وقت یک بار با بچه‌هایش به سمت دریا می‌رفتیم. یک بار به سمت نمک‌آبرود رفتیم. در ورودی را اشتباهی گرفتیم و وارد یک ویلا شدیم. از ذوق بچگی با هورا و فریاد داشتیم به سمت ساحل می‌دویدیم که پیرمردی با صدایی نخراشیده تشری به ما زد و ما را بیرون انداخت. از همان موقع یاد گرفتم که از همهٔ آن دریا فقط چند وجبش برای مای ملت است و مابقی‌اش برای آنهای ملت.
 اسکله نزدیک‌ترین نقطه به شهر و یک جورهایی پایان بوستان است

بیداری اسلامی

از بوستان ریورساید، پیاده به سمت خانه برمی‌گردیم. تصمیم می‌گیریم به سمت کلمبیا برویم و از آنجا غذای حلال بخریم. خیابان صد و شانزدهم و آمستردام دکه‌ای هست که به سمتش می‌رویم. می‌گویم «السلام علیکم» طرف هم جواب می‌دهد «السلام علیکم... نتنتنتنتنت» متوجه نمی‌شوم. به انگلیسی توضیح می‌دهم که من عربی نمی‌فهمم. می‌پرسد کجایی‌ام. جوابش را می‌دهم. می‌گوید «چه خوب ایرانی هستی برادر. الان مرسی تهران هست. خیلی ایران کشور خوبی است. به خاطر مهمان‌نوازی ایرانی‌ها و این که به مرسی احترام گذاشتند یک نوشابه به حساب خودم بردار!» من هم از خداخواسته سهم خودم را از بیداری اسلامی برمی‌دارم و تشکر می‌کنم.

 پی‌نوشت
این نوشته‌ها بر فراز آسمان امریکا در پرواز لس‌آنجلس به آتلانتا نوشته شده و در راه بازگشت از آتلانتا به سان‌فرانسیسکو بازنویسی شده است. برای رفتن به همایش بین‌المللی برای ارائهٔ‌ مقاله‌ام از سان‌فرانسیسکو به لس‌آنجلس و از آن‌جا به آتلانتا در حال سفر بودم و به همین خاطر، بیکاری و طولانی شدن پرواز سبب خیری شد برای نوشتن.


دیدگاه‌ها (۱۹)

سعد۲ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۰۶:۲۵

سلام برادر امیدوارم در حال حاضر حس و حالت به همین صورتی که تو این متن آوردی نباشه. نکات جالبی رو تو متن هات می گی که زاویه نگاه جدیدی داره. در خصوص نحوه ارتباطت با سایر افراد هم بنویس. تا حالا با کسی در حد ارتباط خانوادگی ارتباط برقرار کردی؟

محمدصادق رسولی۲ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۰۶:۲۵

سلام برادر ارتباطاتی هست هر چند کم. به روی چشم.

مهدی۲ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۰۶:۴۶

سلام مطالب 10 و 11 را با هم خواندم. در مشهد. این بند آخر مطلب 11 را پیش تر از مهدی ملکی هم شنیده بودم. عجیب بود برایش که این کره ای های (از نوع جنوبی شان) بی دین و بی خدا و اصلا بی هیچی چه جوری این همه کار می کنند. یادت هست که مهدی ملکی خودش روی اعصاب بود از بس فعال بود، حالا رفته بود کره و کم آورده بود. جدیدا حس می کنم که یزد یه خوبیِ خیلی خوب داره و اون اینکه وقتی عصر تصمیم بگیری می تونی صبح مشهد باشی.

محمدصادق رسولی۲ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۰۶:۴۶

سلام کم‌کم داشتم به این نتیجه‌ می‌رسیدم که مردی، از بس نبودی.

نصیری۲ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۰۷:۱۶

سلام صادق جان اولش با تمرکز محیط را تصور می کردم. وسطش را از ظنز گویی خندیدم . اخرش برعکس شد. ایشالله خوب کار کنی نه برای کسانی که تفکرشان را قبول نداری بلکه برای اینکه بیشتر یاد بگیری.ایران به این دانش برای ساخته شدن نیاز دارد. جوانان زیادی در ایران منتظر این دانش هستند تا ایران را بسازند.

محمدصادق رسولی۲ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۰۷:۱۶

سلام دمت گرم رفیق

هادی۲ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۰۸:۱۴

سلام صادق جان ممنون از نوشته های زیبایت. اعیاد شعبانیه (که گذشت) و عید نیمه شعبان (که خواهد آمد!) بر شما مبارک.

محمدصادق رسولی۲ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۰۸:۱۴

سلام برادر عید شما مبارک

سعید عادل مهربان۲ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۰:۰۴

سلام صادق. باز گفتی بوستان مرکزی و من یاد هولدن افتادم و مرغابیا. با توصیفاتی که از استادتون می‌کنی یاد ... می‌افتم. عکس‌ها هم کامل لود نشدن تا کیف کنم. ولی یک بار که پس‌زمینهٔ سایت بینگ عکسی از سنترال پارک بود واقعاً تعجّب کردم که کنار این آسمان‌خراش‌های بلند این جنگل رو خط‌کشی کردن. در هر حال، مطمئنّم که برآیند این سفر مثبت خواهد بود و چمدان وجودت سنگین.

محمدصادق رسولی۲ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۰:۰۴

سلام مجبور شدم جای اون اسم ... بذارم. دمت گرم

صفاسیتی۲ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۰:۱۲

سلام به جمع خوانندگانت پیوستم. بچه صفاسیتی

محمدصادق رسولی۲ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۰:۱۲

سلام خیلی ممنون از لطفتون

مرتضی امینی۲ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۱:۲۰

حاجی بی زحمت توی عکسات، خودتم، حضور داشته باش. با آدمای گرفته که محتاج دلداری نیستن؛ خیلی حال می کنم. خیلی باحالی "الدنیا سجن المومن"

محمدصادق رسولی۲ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۱:۲۰

سلام خودم هم هستم البته اون طرفش.

alich۲ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۵:۵۶

سلام تو سختیا چیزی که بیشتر از همه دل آدمو گرم میکنه هدفشه! اون موقع ست که تحمل این سختیام شیرین میشه! بشرطیکه هدفه اووونقـــد ارزشش رو داشته باشه! واست آرزو میکنم که روز به روز به هدفت ایمان بیشتری پیدا کنی آقا صادق :) یا علی

محمدصادق رسولی۲ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۵:۵۶

سلام دم شما گرم یا علی

حمید۲ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۹:۴۰

سلام صادق جان عیدت مبارک برادر از چند تا از بزرگان مکرر شنیدم که افراد مومن هر جا برند، یکی هست که روی مخشان باشه، تا حسابی کیفور نشوند و دل نبندند. یکی همکارش، یکی زنش، یکی استادش و ... . مهم اینکه جور دیگه به این قضایا نگاه کنه، به قول یکی از بزرگان اگر میم مشکلات را بگیری میشه شکلات. خلاصه تو ایران هم مشکلات کم نداشتی، چند بار باهم دربارش صحبت کردیم. در ضمن متنت خیلی قشنگ بود. هنوز دوست دارم از پروژت و از استادت مخصوصا مایک بیشتر بنویسی. یا علی برادر

محمدصادق رسولی۲ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۹:۴۰

سلام برادر تعبیر شکلات جالب بود. دمت گرم رفیق. یا علی

مهدی رضوانی۳ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۰۹:۰۱

سلام و خسته نباشید آقا صادق اول عیدت با کمی تاخیر مبارک باشه جا داره از خاطراتی که مینویسی با مشغله و شرایطی که گفتی شخصا تشکر کنم چون برای افرادی امسال خودم خیلی کمکه که با محیط اونجا آشنا بشن و تصمیم شون را بگیرم، متن کامل و واضح بود اگر چه گفتن بعضی چیزا واقعا سخته ولی شما با صداقت گفتی، به هر حال زندگی سردی و گرمی زیاد داره و نابرده رنج چیزی حاصل نمیشه انشاا... با توکل بتونی قدم هات را محکم برداری

محمدصادق رسولی۳ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۰۹:۰۱

سلام رفیق دمت گرم

محسن۳ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۸:۴۵

سلام محمد صادق عزیز دیروز به فکرت بودم متنت رو در روز نیمه شعبان خوندم ممنون که با ایمیل از نوشتن فصلی جدید مطلعمون می کنی برادر دل ما میگیره برات وقتی اینطوری می نویسی باور نمیکنی چقدر از دست استادت شاکی شدم از اینکه تو غربت اینطوری کسی با برادرم برخورد کنه خیلی حال بدی پیدا میکنم دوست دارم مثل دوستان دیگه دلداریت بدم و بگم باشه سختی رو تحمل کن و با خودت یه چیزهایی بیار اما همون طور که قلاب هم با هم گپ زدیم شما اولین نفر نیستی که به اون محیط رسیدی و احتمالا چیزهایی خواهی آورد و این یعنی مشکل با آورده های شما حل نمیشه برادرم مشکل چیز دیگری است و اگر دردمون رو درست نشناسیم عمر در راه به دست آوردن دوایی میذاریم که بعد آوردن می ترسم نه تنها حال مریض بهتر نشه بلکه بدتر هم بشه

محمدصادق رسولی۳ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۸:۴۵

سلام برادر همون طور که گفتم قصدم از نوشتن اون اتفاقات دلداری شنیدن نبود گرچه دوستان خوب دلداری دادند. قصدم بیان بخشی از واقعیت بود که کمتر گفته میشه. من مطمئنم که مشکل با آورده‌های امثال من حل نمیشه ولی من وظیفه دارم به کار خودم عمل کنم و بهترین شکل وظیفه‌ام رو انجام بدم. کار دیگه‌ای از دستم برنمیاد. نمی‌دونم شما هم مثل من فکر می‌کنی یا نه. اگر فکر می‌کنی اشتباه می‌گم ممنون می‌شم نظرت رو بگی. یا حق

محسن۴ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۴:۱۰

سلام منظورم این نبود که حجم آورده شما کمه. بلکه منظور این بود که اگر صدها نفر هم به غرب سفر کنند و زحمت و رنج غربت رو بکشند و با اخلاص و تلاش بسیار سعی کنند که چیزی بیاورند که دوای درد ما باشه، نخواهند توانست. چرا که آنچه هست نه دوای درد ما بلکه دوای درد غرب نیز نیست. ما باید دوای خود را در خودمان بجوییم. از ساینس آبی برای ما گرم نمی شود. برای غرب نیز گرم نشد. آرزوی های بیکن و مور با آن همه امید و شعف کجا و این دنیای سرد کجا! بگذریم از اینکه از پروژه آی بی ام علاوه بر استفاده های خنثی این امکان را برای چه کسانی و در چه پروژه هایی و برای سرچ چه چیزهایی در فایلهای صوتی فراهم خواهد کرد!!!

محمدصادق رسولی۴ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۴:۱۰

سلام در مورد این مسائل من کلاً اطلاعاتی ندارم و به همین خاطر چه اینجا باشم و چه هر جای دیگر کاری به جز این که یاد گرفته‌ام بلد نیستم.

جواد۴ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۹:۱۱

سلام صادق جان.آقا وب سایتت تو بوک مارکه موزیلامه. خلاصه ما هر چند روزی یه بار رفرش میکنیم.دمت گرم.ایام به کام

محمدصادق رسولی۴ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۹:۱۱

سلام رفیق ممنون بابت این همه لطفت یا علی

سید سعید۵ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۱:۲۸

سلام متن جالب و لذتبخشی بود. از کار زیاد که میگفتی منو یاد تابستونی انداختی که تو اتاق ما در خوابگاه داخل مهمون بودی. یادش بخیر. انشالله که این ایام را به خوبی بگذرونی و با دست پر به خونه برگردی که کارهای نکردهء زیادی در انتظاره. سید سعید

محمدصادق رسولی۵ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۱:۲۸

سلام سید خیلی وقت بود که کم‌پیدا بودی. دمت گرم بابت سر زدنت

یک دانشجو۱۰ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۱:۲۷

سلام با تشکر بسیار از شما که زمانی اختصاص می دهید و این سفرنامه رو می نویسید، شاید این مطالب بتونه مسیر زندگی یه نفر که قصد اپلای داره رو عوض کنه! قسمت " لعنتی" واقعاً خوب بود، فقط به نظر من سختگیری استاد با توجه به دانشگاه تحصیل و تعداد publication هایی که دارن طبیعی به نظر می رسه، فقط عکس العملهای ایشون فکر می کنم برمی گرده به همون دینی که به قول خودتون تعجب کردید داشته باشه. باز هم از شما تشکر می کنم، خدا خیرتون بده .

محمدصادق رسولی۱۰ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۱:۲۷

خیلی ممنون از لطفتون. التماس دعا

مظاهر۱۰ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۹:۴۱

سلام خدا خیرت بده خیلی قشنگ مینویسی حاج مصائق، ما کی عمو میشیم؟

محمدصادق رسولی۱۰ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۹:۴۱

سلام هر وقت خدا بخواد

یاسر۱۱ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۰۸:۱۹

سلام آقا صادق. اول از همه خسته نباشی مرد :) شرایطت دقیقاْ همونیه که یکی از دوستان من الان تو Rutgers با استادش داره تجربه میکنه. اون دوستمون که با استاد سر همین فشارهای بیش از اندازه به مشکل خورد در آخر و الان هم فعلاْ بدون فاند داره سر میکنه. اما امید تمام چیزی هست که تو نوشته ها و تو روحیات شما میبینم و این عالیه و ممکن نیست این شرایط برای شما تکرار بشه. من سخت کوشی رو از پدرم یاد گرفتم که میگفت "اگه تا جوون هستی سختی نکشی به سن من که برسی باید سختی بکشی حالا انتخاب با خودت!" در ضمن همین که هدفت خدمت به کشور خودته (با تمام مشکلاتی که میدونیم تو کشور هست) بزرگترین منبع تلنگر واسه کار بیشتر رو داری. در کل که صادق جانا موفق و پر کار باشی همیشه :)

محمدصادق رسولی۱۱ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۰۸:۱۹

سلام برادر ممنون از نظر لطفت. ان‌شاءالله همیشه شاد باشی

سیب۱۲ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۳:۴۷

خیلی عالی بود. من چند وقتی هست که باوبلاگتون آشنا شدم و فرصت نداشتم خیلی برگردم عقب و از اول سفرنامه تون همه اش رو بخونم ولی چند فصلی رو خوندم. منطقی و با جزئیات خوبی می نویسید. نکاتی رو مطرح میکنید که در عین سادگی، واقع بینی و جذابیت ظریفی داره. اگر فرصت می کنید بیشتر بنویسید. حق پناهتون. یا علی.

محمدصادق رسولی۱۲ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۳:۴۷

سلام بسیار ممنون از لطفتون

سیدعلی۱۴ مرداد ۱۳۹۸ ساعت ۱۸:۰۲

ایکاش درمورد موزه متروپولین گزارش کاملی ارایه میدادید.چه آثاری از ایران در اونجاست

پیام خصوصی: برای ارسال پیام خصوصی، لطفاً مستقیماً به ایمیل من (rasoolims در جیمیل) پیام دهید.
برچسب‌ها:سفرنامهٔ نیویورک