← بازگشت به صفحه اصلی

همسفر شراب (سفرنامهٔ امریکا) - فصل ۱۲

۱۷ تیر ۱۳۹۲

برای خواندن متن به ادامهٔ مطلب مراجعه نمایید!



مسجد
هنوز هم آن‌قدر نیویورک جای ندیده زیاد دارد که باید رفت و دید. تصمیم می‌گیریم سری به پایین‌شهر بزنیم. پایین‌شهری که برخلاف باور ایرانی ما گران‌تر و پرطمطراق‌تر از بالای شهر است. سوار مترو که می‌شویم هوس می‌کنیم سری به کوئینز، حومهٔ شرقی نیویورک بزنیم. از خط A وارد ایستگاه چهل و دوم می‌شویم. پیاده از خط A به خط هفت، سه برابر مسیر پیاده از اکباتان به اکباتان مترو تهران طول می‌کشد. خط هفت از زیر رود نقبی به شهر می‌زند و بعد وارد شهر که می‌شود از روی خیابان‌ها رد می‌شود. قطار، وارد کوئینز که می‌شود منهتن مانندهٔ اسباب‌بازی کودکان به نظر می‌رسد؛ مشتی قوطی کبریت کنار هم. بی‌برنامگی به اوج که می‌رسد تصمیم می‌گیریم نزدیکی‌های مسجد امام علی علیه‌السلام توقف کنیم. ایستگاه خیابان ۵۲  پیاده می‌شویم ولی حتی یادمان رفته نشانی همراهمان باشد. تصمیم می‌گیریم خیابان‌ها را گز کنیم شاید ساختمان مسجد جلویمان سبز شود. هر چقدر که بیشتر پیاده می‌رویم می‌بینیم کوئینز هیچ شباهتی به منهتن ندارد. ساختمان‌های قهوه‌ای رنگ که نهایتاً‌ دوطبقه‌اند و خیابان‌هایی که بوی زیاد جالبی ازشان نمی‌آید. صدای قطار هم سرسامی است که گوش آدم را ول نمی‌کند. پنج دقیقه‌ای که پیاده می‌رویم ساختمانی را می‌بینیم که به عربی نوشته «مجمع اهل البیت». چند کلمهٔ نیمچه فارسی‌ای هم نوشته که می‌شود به پاکستانی بودن ساختمان پی برد. به سمت خیابان بعدی می‌رویم. کمی پیاده که می‌رویم، خانمی محجبه را  می‌بینیم و از او از مسجد می‌پرسیم. توضیح می‌دهد که دو خیابان آن طرف‌تر مدرسهٔ «رازی» است که مسجد هم همان جاست. به طرف مدرسه می‌رویم. ساختمانی مثل بقیهٔ ساختمان‌های اطراف ولی با ظاهری کمابیش اسلامی به نشان سلام و بسم‌الله‌های کاشی‌های آبی در و دیوار. وارد می‌شویم ناگهان زبان فارسی می‌شود و فضا ایرانی. روبروی در ورودی شبستان مسجدی است به اندازهٔ نمازخانه‌های خوابگاه‌های دانشجویی (از دید یک علم و صنعتی)؛ با محرابی از جنس محراب‌های آمادهٔ امروزی. سمت راست راهرو هم کتابخانهٔ‌ مسجد است. وارد می‌شویم. دو خانم که از قضا مادر و دختر هستند سلام و علیکی می‌کنند. توضیح می‌دهند که این مدرسه و مسجد برای «بنیاد علوی»‌ است. عضویت کتابخانه هم سالی ۱۰۰ دلار است برای دانشجوها. به کتاب‌ها که نگاه می‌کنم چیزی شبیه است که به یک کتابخانهٔ شخصی تا کتابخانهٔ‌ مسجد. چند کتابی را می‌شناسم مثل «دا»،‌ «فرهنگ جبهه» و البته کتاب‌های «جوادی آملی» و «شهید مطهری»،‌ چند کتاب دفاع مقدس،‌ چند کتاب کودکان و چند کتاب داستان نه چندان معروف.
به سمت اتاق مدیریت مدرسه می‌رویم. آقایی مسن و بلندقد با صورتی تراشیده بیرون می‌آید و سلام می‌کند. عذرخواهی می‌کند و می‌گوید الان جلسه دارد و بعد از آن می‌تواند صحبت کند. دعوت می‌کند که امشب به مراسم نماز و سخنرانی و البته شام بیاییم. در همین آن، روحانی‌ای با عمامهٔ سفید نزدیک می‌شود. او هم سلامی می‌کند. نمی‌دانم کم‌حرف هست یا حوصلهٔ حرف زدن ندارد چون بیشتر از یک سلام از او چیزی نمی‌شنویم. تصمیم می‌گیریم از مدرسه خارج شویم. بچه‌هایی که در مدرسه هستند مشغول دنبال کردن هم‌اند یا بازی نمی‌دانم، ولی زیاد هم مؤدب با هم صحبت نمی‌کنند. مدرسهٔ‌ اسلامی هم از بی‌ادبی‌های روزمرهٔ آمریکایی‌ها بی‌نصیب نیست.

دنیای بی‌احمدی‌نژاد
امروز را قصد می‌کنیم به سمت سازمان ملل برویم. با قطار به سمت مقصد می‌رویم. کمی پیاده از لای خیابان‌های شلوغ، سازمان ملل رخ می‌کند. ساختمانی بی‌روح و بلند. چیز خاص دیگری نیست جز این که تردد خودروهای عمومی ممنوع است. چند عکسی می‌اندازیم و تصمیم می‌گیریم تا خانه پیاده برویم که هم فال است و هم تماشا. خیابان‌های پر از سر و صدا و ساختمان‌های بزرگ. گردن آدم هم درد می‌گیرد از بس پی دیدن نوک هر کدام از این برج‌های بی‌سر و ته می‌گردد. در راه هم جنبش ۹۹ درصدی‌ها را می‌بینیم که سرما را با پتو تاب آورده‌اند و سرجمع چهار پنج نفر هم نمی‌شوند. به هر کسی که رد می‌شوند کاغذهای تبلیغات تفکرشان را می‌دهند.

ساختمان اصلی سازمان ملل متحد

جنبش تسخیر وال‌استریت

عکس متناسب با هم‌ذات‌پنداری برای گردن‌درد گرفته شده (خ. ۶)

 کم‌کم هم هوا به تاریکی می‌گراید. به خیابان ششم که می‌رسیم تابلویی چشممان را جلب می‌کند. این که سازمان ملل و ایالت متحده جای این احمدی‌نژاد نیست. می‌شود حدسش را زد که چه کسی آن‌قدر دلسوز دنیاست که چنین خرجی کرده که از لای این دنیای رنگارنگ تبلیغات چنین تبلیغی را در چنین خیابان گران‌قیمتی بزند.



بدون شرح

پل بروکلین
مثل این که پل بروکلین یکی از قدیمی‌های عصر مهندسی نوین است و صد و سی سال از ساختش می‌گذرد. پلی که منهتن را به بروکلین وصل می‌کند و برای خودش جاذبه‌ای است. این بار مقصدمان پل بروکلین است. پلی که به اندازهٔ نیم ساعت پیاده‌روی، بزرگ است و معماری فلزی دارد. مسیر پیاده‌روها بالاتر از مسیر خودروهاست تا پیاده‌ها نصیبی از منظره‌ها داشته باشند. مجسمهٔ آزادی را می‌شود از دور دید و منهتن هم برایت از دور عشوه‌گری می‌کند. از پل که بیرون می‌آییم به سمت خیابان‌ها می‌رویم. در خیابان‌ها هم تا بخواهی چیزهای جالب می‌شود دید. از Roghani Nan بگیر تا شال‌هایی که با نام Pashmina در دست‌فروشی‌ها به قیمت ۵ دلار فروخته می‌شود تا مغازه‌های رنگارنگ مثل گوچی و آدیداس و نایک و اسم‌هایی از این دست و خیابان‌های شلوغ و شهر شهر فرنگ است و از همه رنگ است.

پل بروکلین

منظرهٔ منهتن و مجسمهٔ آزادی از پل بروکلین

از این جور چیزها توی خیابان‌ها هم کم نیست

میدان کلمبوس

نان روغنی

قیمت نان
اتفاقی متنی را در وب از «عبدالله شهبازی» می‌بینم راجع به کتابخانهٔ‌ باتلر دانشگاه کلمبیا. این که هر کتاب کتابخانهٔ مرحوم «سعید نفیسی» را به قیمت یک دلار (کمتر از قیمت نان) خریده‌اند و در آن کتابخانه گذاشته‌اند. کنجکاوی‌ام گل می‌کند که بروم و سری به کتابخانه بزنم. اولش سری به وبگاه می‌زنم تا بفهمم از کجا باید گشت و چه چیزی را. بالاخره بعد از کلی کلنجار با لاتین‌شدهٔ کلمات فارسی چند کتاب را پیدا می‌کنم که فارسی باشند و حدس می‌زنم بقیهٔ‌ فارسی‌ها هم باید همجوار همان کتاب‌ها باشند. وارد کتابخانه می‌شوم. از طبقهٔ‌ اول به طبقهٔ‌ سوم می‌روم. این دو طبقه مثل این که طبقهٔ‌ میانی ندارند و با پله‌هایی شبیه به کاخ‌های پادشاهان روم به هم وصل می‌شوند. نشانی مورد نظر، طبقهٔ‌ یازدهم پشته یا همان مخزن خودمان است. مخزن، پشت سر پذیرش کتابخانه است. از در اصلی مخزن وارد که می‌شوم به طرف آسانسور می‌روم. آسانسور ۱۶ طبقه را نشان می‌دهد و این یعنی این کتابخانه  ۱۶ طبقه مخزن دارد و طبقهٔ اصلی هم طبقهٔ ششم است. طبقهٔ‌ یازدهم کم‌نور است و پر از قفسه‌های جورواجور کتاب. وسطش هم میزی است که چند صندلی چوبی قدیمی برای مطالعه دارد و رایانه‌ای برای جستجو. انگار به مقصدی که باید، رسیده‌ام. حالا گذشت زمان کم‌تر حس می‌شود. از همه جور کتاب پیدا می‌شود. کتاب‌های «جلال آل احمد»، «سیمین دانشور»، «محمود دولت‌آبادی»‌ و بقیهٔ‌ نویسنده‌ها و حتی کتاب‌هایی مثل «احمد کسروی» و کتاب‌های عجیب و غریبی مثل «تاریخ شهر ملایر» که نمی‌دانم این کتاب‌ها مگر چند نفر خواننده دارد. بعدتر می‌فهمم که تازه این کتاب‌ها پرخواننده‌هایش هست و کم‌خواننده‌هایشان مثل کتاب‌های شهید مطهری و امام خمینی خارج از دانشگاه در مخازنی است که باید از طریق وبگاه درخواست بدهیم تا آن‌ها را برایمان بیاورند. نانمان می‌رود توی روغن الا این که بیشتر کتاب‌ها قدیمی هستند و آدم از توفیق خواندن کتاب‌های چاپ امسال محروم است گرچه تک و توک کتاب‌های چاپ ۸۸ و ۸۹ هم لای این کتاب‌ها پیداشدنی است.

ساختمان کتابخانهٔ‌ باتلر




ارزان‌تر از نان (روی عکس نان روغنی قیمت نوشته شده است)

به اصفهان رو که تا بنگری بهشت ثانی
بالاخره جای دائمی برای نشستن پیدا می‌کنم. جای دنجی در فاصلهٔ دو در که دو قسمت آزمایشگاه را به هم وصل می‌کند. مشکلش فقط تاریکی و بیش‌دنجی مکان است که به پرسر و صدایی ترجیح دارد. میز کناری‌ام هم «وی‌وی» دانشجوی چینی سال چهارم می‌نشیند. پسر ساکت و کم‌حرفی است. کارشناسی‌اش را چین خوانده و بعد هم ارشد را کلمبیا و حالا که دانشجوی دکتراست. به نظرم در کنار او بودن تجربهٔ جالبی است خاصه آن که سال‌ها در دانشگاه بوده و به اندازهٔ کافی تجربه دارد. بحث که پیش می‌آید می‌گوید از غذهای ایرانی هم خوشش می‌آید. پرسا که می‌شوم می‌گوید زمانی که به پورتلند رفته به همراه استاد مصری‌اش «مونا» به رستوران ایرانی سری زده و بهره‌ای برده. از اسم غذاها می‌پرسم جوابی ندارد ولی عکس‌ها را که نشان می‌دهد «قورمه‌سبزی»،‌ «جوجه‌کباب» و «کباب کوبیده» است.
جایی که دارم کمی دلگیر است ولی همین که سکوت دارد خوب است. دعای مطالعه با ترجمه‌اش را از وب پیدا می‌کنم و چاپ می‌کنم و  به دیوار روبرویم می‌زنم. دور متن هم طرح‌های ساده‌ٔ ایرانی دارد. یک روز یکی از دانشجوهای دانشکدهٔ آمار که برای دیدن استادش «فرانک»‌ به آزمایشگاه آمده از طرح تعریف می‌کند. توضیح می‌دهم که طرح ایرانی است. تا اسم ایران را می‌شنود سر ذوق می‌آید و می‌گوید خیلی دلش می‌خواهد «اصفهان» را ببیند. دوست کره‌ای‌اش همسر ایرانی دارد و اصفهان رفته و عکس‌ها را نشانش داده و از آن به بعد شیفتهٔ‌ اصفهان شده است. خودش هم مثل این که اصالتاً ایرلندی است و حسرت می‌خورد که به خاطر آمریکایی‌ بودنش سخت است که به ایران برود.

شب یلدا
یکی از تعطیلی‌های رسمی امریکایی‌ها روز شکرگزاری است. استاد، آخر یکی از جلسه‌ها توضیح می‌دهد که این غربی‌ها برعکس مسلمان‌ها که فقط بلدند عزا برگزار کنند خوب جشن می‌گیرند. توضیح می‌دهم که ایران اصلاً‌ این شکلی نیست و شب یلدا هم نزدیک است و ملت خوب دلی از عزا درمی‌آورند. نوروز و عیدهای از این دست که بماند. تعجب می‌کند و ویکی را باز می‌کند. می‌بیند که جدی‌جدی راست می‌گویم. می‌گوید خوب مثل این که شما ایرانی‌ها شبیه بقیهٔ‌ مسلمان‌ها عشق عزارداری فقط نیستید. یک لحظه از ایرانی بودن خیلی خوشم آمد. همان روز هم از جامعهٔ ایرانی‌ها کلمبیا ایمیلی می‌رسد به دستم که دعوتیم به مشروب رایگان با ارائهٔ کارت دانشجویی به پا‌س‌داشت شب یلدا. این بار زیاد از ایرانی بودنم خوشم نمی‌آید؛ این به آن در.

شکارچی شنبه
دعوای فلسطین و اسرائیل حسابی بالا گرفته. یک روز که می‌خواهم سری به کتابخانه بزنم می‌بینم در دو طرف حیاط دانشگاه دو گروه جمعند. گروهی با پرچم اسرائیل که بیست نفری می‌شوند و گروهی دیگر با پرچم فلسطین که چهل نفری هستند. یکی از فلسطینی‌ها بلندگویی دست گرفته و از روی گوشی‌اش نام کشته‌های نوجوان و کودک درگیری‌های اخیر را می‌خواند. حواسم به اوست که دختری صدایم می‌کند. برمی‌گردم، سلام می‌کند و توضیح می‌دهد که اسرائیلی است و برای رفع شبهات موجود در مورد اسرائیل می‌خواهد در مورد تاریخ اسرائیل و کشورش برایم توضیح بدهد. به او می‌گویم خیلی متشکرم ولی من ایرانی‌ام و واقعیت را می‌دانم. از او خداحافظی می‌کنم و به سمت فلسطینی‌ها می‌روم. آن طرف «احمد» هم‌آزمایشگاهی‌ مصری‌ام را می‌بینم که بین فلسطینی‌ها ایستاده و چفیه‌ای هم به گردنش بسته. از او شرح ماوقع را می‌پرسم. توضیح می‌دهد که دو انجمن دانشجویی یکی حامیان اسرائیل و دیگری حامیان فلسطین هستند که هر وقت مشکلی به وجود بیاید هر دو هم‌زمان تظاهرات می‌کنند. قضیهٔ صحبتم با دختر اسرائیلی را می‌گویم. می‌گوید که اشتباه کرده‌ام و ای کاش پای حرف‌هایش می‌ایستادم تا حداقل وقتش تلف شود و سر آدم ناآگاه دیگری را کلاه نگذارد. می‌بینم حرفش حساب است و حرف حساب بی‌جواب.

 

دیدگاه‌ها (۲۱)

بن‌بست۱۷ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۰۷:۰۲

این بار کمی تا اندکی پراکنده به نظر می‌رسید صادق جان.

محمدصادق رسولی۱۷ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۰۷:۰۲

شرمنده امضا:‌ دلشرم

هادی۱۷ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۰۷:۰۶

سر جمع ۶۰ تا آدم دور هم جمع شده اند و بحث می کنند که کی درست می گه؟! آخه این هم شد تجمع؟ داش صادق دفعه بعد چند تا از عکس های زمان دانشجوییت توی علم و صنعت را براشون ببر، بفهمند معنی تجمع چیه

محمدصادق رسولی۱۷ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۰۷:۰۶

تازه ۶۰ تا هم که گفتم یک جورهای مبالغه بوده. :) البته تجمع‌های دیگرشان بدک نیست (حالا از آن گروه‌ها اسم نمی‌آورم)

ali۱۷ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۰۹:۰۹

این مطلبتون از قبلی ها جذاب تر بود. کلا به جای ذکر افسردگی خوبه که همیشه از این گزارش ها بدید. ضمنا از جزئیات علمی چیزی نگفتید. راستی کارآموزی چطوره ؟ مشغولید؟

محمدصادق رسولی۱۷ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۰۹:۰۹

سلام خیلی ممنون از لطف شما ان‌شاءالله در آن باره هم می‌نویسم

ahmadi۱۷ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۴:۲۳

چند روزی بیشتر نیست که با وبلاگتون آشنا شدم اما همه سفرنامه هاتونو خوندم تا حالا ...آخه هم به روزه هم با نگاهی متفاوت از بقیه نگاهایی که تا الان دیدم بوده...اگه موضوعی بنویسید خیلی بهتر میشه مثلا درباره عقاید و اخلاق امریکایی ها البته نه مهاجرین آمریکا...منتظر فصل های بعدی هستم...راستی به نظرم خیلی لازم نیست ریز اطلاعات مکانی تا شماره خیابونا رو همبگید یه دید کلی نوشته هاتونو روان تر میکنه باسه خوندن و به جاش از اتفاقات و رفتار بیشتر بگید...موفق باشید

محمدصادق رسولی۱۷ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۴:۲۳

سلام باور کنید خیلی این کار برای من بی‌سواد سخته. ولی چشم سعی‌ام رو می‌کنم.

محمد پور۱۷ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۴:۳۴

مطالبتو خوندم اون عکسایی که در مورد احمدی نژاد بود باز نشد خسته نباشی و موفق باشی

محمدصادق رسولی۱۷ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۴:۳۴

این سایت پرشین‌گیگ بعضی وقت‌ها بازی درمیاره. الان کار میکنه.

سیب۱۷ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۶:۰۳

سلام. جالب بود. موضوعات مختلفی رو مطرح کرده بودید. قسمت تجمع فلسطین و اسرائیل هم جالب بود. یک مقداری از این آزادی بیانی که میگن پس واقعیه!(البته منظورم این نیست که اونها فقط آزادی بیان دارند) موفق باشید. یا علی.

محمدصادق رسولی۱۷ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۶:۰۳

خیلی ممنون از لطف شما جناب سیب

صفاسیتی۱۷ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۷:۲۲

سلام آقا صادق از همش جالب تر همون عکس احمدی نژاد و اون جمله کذائی بود. با اجازه اون قسمتش رو توی پلاس share می کنم

محمدصادق رسولی۱۷ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۷:۲۲

سلام ممنون از لطفت. اختیار دارید

نصیری۱۸ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۰۶:۱۴

باز هم بسی لذت بردیم از کلاسها و نحوه کار تو ازمایشگاه و ... بیشتر بنویس. عیب نداره خشونت استاد :)

محمدصادق رسولی۱۸ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۰۶:۱۴

سلام حالا شیراز به اندازهٔ اصفهان معروف نیست که این قدر عصبانیت نداره

محمدحسین برزگری بافقی۱۹ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۰۱:۴۲

سلام محمد صادق خوب بود با پاراگارف آخرت کلی حال کردم ضمناً خودمو کشتم تا برج آزادی را از توی اون عکست دیدم در کل به امید دیدار

محمدصادق رسولی۱۹ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۰۱:۴۲

سلام مم حسین دفعهٔ پیش عکس باکیفیت گذاشتم ملت شاکی شدن به خاطر سرعت و لنگر و کوسه

محمد۱۹ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۰۶:۲۱

این آخری که وقتشون تلف بشه راست کار ما بود تو انتخابات سال 88، هی میرفتیم توی ستاد اون دوستان و فقط بحث میکردیم :) مطلب بعدی ان شاءالله از رمضان در امریکاست افطاری کاخ سفید رو از دست ندهید!! :)))))))))))))))))

حمید۲۰ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۰۰:۳۹

سلام صادق جان خیلی خوب بود به نظرم برای شادی مسلمان ها جشن نیمه شعبان، عید غدیر و دیگر اعیاد اسلامی را می گفتی

محمدصادق رسولی۲۰ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۰۰:۳۹

سلام برادر دلیل اصلی من از اون حرف این بودش که همون موقع‌ها یلدا بودش و از طرفی اعیاد اسلامی رو بقیهٔ کشورهای اسلامی هم دارن ولی واقعاً‌ در اون کشورها هیچ اتفاق شادی صورت نمی‌گیره (به گفتهٔ‌ استاد). من هم از نوروز و یلدا به عنوان اتفاق‌های شاد مثال زدم که مسلمون‌های ایران انجام میدن.

میثم لری۲۰ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۰:۳۲

سلام محمد صادق عزیز و دوست داشتنی خوبی عزیزم؟؟؟ مطالبت یکم پراکنده بود این دفعه ولی همین که مینویسی و ازت میشنویم خودش خیلی خوبه!! از کار آموزی چه خبر؟؟؟ میگم راجع به ماه رمضون اونجا صحبت کن!!! با آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما در ماه رمضون.... التماس دعا....

محمدصادق رسولی۲۰ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۰:۳۲

مخلصیم حاجی محتاجیم به دعا

مهدی۲۰ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۵:۳۶

سلام متن این سری پراکنده بود. با توجه به انتخاب رییس جمهور منتخب انتظار داشتیم متن های شما از لحاظ کمیت و کیفیت بهتر شود که ما راحت بگیم «روحانی مچکریم»

محمدصادق رسولی۲۰ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۵:۳۶

این متن بیشتر «احمدی بای‌بای» بود احتمالاً

مخمل۲۷ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۵:۳۶

سلام میدونی چرا از ایرانی بودنت آخرش حال نکردی چون ایرانی بودنت را به مسلمان بودنت ترجیح دادی بهتر بود اونجا که داشت اینهمه از مسلمانها بد میگفت از اعیاد و شادی های مسلمانها دفاع میکردی شاید پیشنهادم تو این همه مشغلتون بیخودی باشه ولی به عنوان یه دوست که از شما تصویر یه آدم مذهبی یادمه برای جواب داشتن و دفاع از اسلام با یه کارشناس مذهبی در ارتباط باشید و اطلاعات دینیتونو بالا ببرید

محمدصادق رسولی۲۷ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۵:۳۶

سلام بزرگوار خیلی ممنون از لطف شما. فکر می‌کنم مشکل بزرگ‌تر من این باشه که همین یک ذره چیزی رو هم که از مذهب بلدم به سختی می‌تونم به زبان انگلیسی بگم. حرفتون متین و درسته. التماس دعا

زهرا۲ مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۲۰:۳۷

سلام ممنون بابت نوشته های خوبتون خیلی جالبه که دقت کردید کتاب های شهید مطهری توی کتابخونه نیستند، فکر کنم دلیل اصلیش این بوده که ایرانی ها اونجا کمتر سراغ این کتابها رفتند. در واقع امیدوارم علتش این نباشه که به عمد کتاب ها رو در مخزن دیگه ای قرار داده باشند!!

محمدصادق رسولی۲ مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۲۰:۳۷

سلام حدس من این هست که معمولاً مخاطبان این کتابخونه کارمندان و محققان مرکز ایران‌شناسی ایرانیکا هستن که خیلی بعیده کتاب شهید مطهری به کارشون بیاد. چون همون طور که اشاره کردم کتاب‌های کم‌مخاطب‌تری از دید بنده، توی قفسه‌ها بودن.

رامین علیپور۳ مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۱۲:۲۲

سلام آقا صادق. نمی دونم من رو یادتون میاد یا نه اما تو علم و صنعت سال 88 اتاق تون بقل اتاق ما بود،طبقه 4 فکر کنم بلوک 3 ! شماره اتاق یادم رفته! حاجی من از طریق اسماعیل خوانین زاده با وبلاگت آشنا شدم، میشه آدرس ایمیلت رو برام بفرستی، چندتا سوال از خدمتت دارم. لطف می کنی. آدرس ایمیل همونیه که در قسمت ایمیل آوردم.

علی۷ مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۰۳:۴۴

بسیار عالی ... لذت بردیم. :)

محمد۱۳ شهریور ۱۳۹۲ ساعت ۰۳:۲۲

آسمانت بی غبار سهم چشمانت بهار قلبت از هر غصه دور بزم عشقت پر سرور بخت و تقدیرت قشنگ عمر شیرینت بلند دوست عزیز منتظر حضور محبت انگیز شما در وبلاگ نا قابلم هستم تا از نظرات ارزشمند شما استفاده کنم. امیدوارم که شادی همیشه میهمانتان باشد. با نهایت احترام

hesar1۱۳ شهریور ۱۳۹۲ ساعت ۰۳:۲۵

جالب بود افرین

سوژه۱۷ آبان ۱۳۹۲ ساعت ۰۸:۱۱

سلام الان دیدمتون .بازم می خونمتون.

soode۹ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۱۵:۰۱

پیشنهاد دوستتون احمد جالب بود. از کانال کیوان این یو اس آ با وبلاگ شما آشنا شدم و معتاد این سفرنامه. هروقت فرصتی کنم اینجا رو باز میکنم و میخونم. تا حالا بیشتر چیزهایی که شنیده و خونده بودم(درباره آمریکا) از زبون غیر مذهبیها بوده ولی سفرنامه نوشته یک بچه حزب اللهی به نظرم خیلی جالب اومد. امیدوارم شما و همسرتون توی تحصیل و کارتون موفق باشین (البته هنوز قسمتهای بعدی رو نخوندم که ببینم خانومتون هم بالاخره وارد مقطع دکترا میشن یا نه) ضمنا چادر پوشیدن خانومتون اونجا برام واقعا حیرت انگیز بود. با اینکه خودم هم چادری هستم.

پیام خصوصی: برای ارسال پیام خصوصی، لطفاً مستقیماً به ایمیل من (rasoolims در جیمیل) پیام دهید.
برچسب‌ها:سفرنامهٔ نیویورک