← بازگشت به صفحه اصلی

همسفر شراب (سفرنامهٔ امریکا) - فصل ۶

۱۵ بهمن ۱۳۹۱

از نظرات مفید شما بسیار ممنونم. واقعاً‌ باعث دلگرمی است. سعی‌ام این است که سطح نوشته‌هایم را بالا ببرم و به جزئیاتی که به نظر مفید می‌آیند بپردازم. مشغلهٔ درسی و البته خستگی آخر هفته مجال نمی‌دهد که درست و حسابی به نوشتن برسم. شاید نتوانم مثل همیشه هر هفته یک مطلب بگذارم. در هر حال، ان‌شاءالله بتوانم این کار را سرمنزل مقصود برسانم.

****

برای خواندن متن به ادامهٔ مطلب مراجعه نمایید!

پیش‌نوشت:

از نظرات مفید شما بسیار ممنونم. واقعاً‌ باعث دلگرمی است. سعی‌ام این است که سطح نوشته‌هایم را بالا ببرم و به جزئیاتی که به نظر مفید می‌آیند بپردازم. مشغلهٔ درسی و البته خستگی آخر هفته مجال نمی‌دهد که درست و حسابی به نوشتن برسم. شاید نتوانم مثل همیشه هر هفته یک مطلب بگذارم. در هر حال، ان‌شاءالله بتوانم این کار را سرمنزل مقصود برسانم.

****

من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی...

آغاز نوجوانی‌ام با دوچرخه‌ای سرخ‌رنگ شروع شده بود. دوچرخه‌ای که بهترین وسیلهٔ تفریح من بود. دوچرخه‌ای که گرمای شرجی تابستان چالوس را تحمل‌پذیر می‌کرد. همیشه با آن به خانهٔ مادربزرگم می‌رفتم. خانه‌ای میان شالیزار و در کوچه‌ای خاکی که بعدها شهرداری همان نام را بر آن نهاد؛ کوچهٔ شالیزار. کوچه‌ای که از بزرگراه متصل‌کنندهٔ جادهٔ چالوس-کرج به ساحل چالوس منشعب می‌شد و روستای تازه‌آباد را از میان شالیزارهای سبز به بزرگراه وصل می‌کرد. عشقم این بود که با دوچرخه بزنم توی بزرگراه و از کنارهٔ آن و با عبور از کنار شالیزارها به خانهٔ مادربزرگ بروم و از آنجا اگر حوصله‌ای بود به جنگل یا دریا. از همان سال‌ها، سال به سال شالی‌کاران پیر می‌شدند و می‌مردند و زمین‌هایشان فروخته می‌شد و بدل می‌شد به مغازهٔ تعویض روغنی یا ویلا یا هر زهرماری به جز آن شالیزارهای زیبا. آن قدر کم شد که وقتی اول بار با همسرم از کنار همان بزرگراه رد می‌شدیم گفتم حالا تصور کن اینجا شالیزار باشد (که نیست)‌ و اینجا زنان و مردان در حال کار و زحمتند و آوازهای گیلکی که جاری است و بوی شلتوک و بوی باران و بوی شرجی. اصلاً به روی خودت نیاور بوی روغن ماشین‌ها را یا قیافهٔ زمخت این ساختمان‌ها را. همهٔ این‌ها در گرمای ساعت سه بعدازظهر وسط یک آزادراه بی‌سر و ته آن با پای پیاده به ذهن غریب من می‌رسید؛ آزادراهی که از پل جرج واشنگتن شروع و نمی‌دانم به کجای نیوجرسی ختم می‌شود. صدای جیرجیرک‌ها، علف‌های بی‌نظم کنار جاده و درخت‌ها و شرجی هوا، فیلَم را یاد هندوستانش انداخته بود. گرمای هوا آن‌قدر ظالم نبود ولی راه‌نابلدی دمار از روزگارمان درآورده بود.

آزادراهی به عرض آزادراه تهران-کرج شاید هم کمتر. خودروهای مختلف از سنگین و سبک می‌گذشتند؛ فورد، آئودی، هوندا، شورولت،‌ بی.ام.و.، هیوندای،‌ سوبارو، پورشه، مرسدس بنز، میتسوبیشی و الخ. دریغ از یک خودروی فرانسوی. خودروهای شخصی که معمولاً بزرگ‌تر از حد معمولی هستند که در ایران دیده‌ام. بالاخره رسیدیم به پمپ بنزینی که کنار جاده بود. کنار دو سه جایگاه خلوت پمپ بنزین فروشگاهی قرار داشت، ساختمانی با دیوارهای به ظاهر چوبی و سفید. وارد شدیم. سهم‌مان از آن مغازه شد دو بطری آب معدنی پورتلند یک دلاری. به راهمان ادامه دادیم. چند قدمی آن‌طرف‌تر رسیدیم به فروشگاهی دیگر با ظاهری آراسته که دور ساختمانش گلکاری شده بود و دری شیشه‌ای داشت به رنگ قهوه‌ای. وارد که شدیم بوی تند قهوه مشاممان را استقبال کرد. توی ویترین اصلی مغازه پر بود از انواع قهوه. مغازه‌دار با روی خوش سلام کرد. گفت باید کمتر از نیم مایل پیاده برویم و بعد به سمت چپ بپیچیم. باز هم به راهمان ادامه دادیم. طولانی بودن راه ما را از درست بودن مسیرمان کمتر مطمئن می‌کرد. فروشگاهی دیگر پر از خودروهای نو آئودی بر سر راهمان بود. کنار فروشگاهی پارکینگی قرار داشت. از خانمی که از آن مسیر رد می‌شد پرسیدیم. با اطمینان گفت که اشتباه دارید می‌روید و باید همین مسیر آمده را برگردید. ما هم با تعجب راهمان را کج کردیم و برگشتیم. باز هم شک به دلمان راه پیدا کرد. دوباره به همان پمپ بنزین رسیدیم. از آقای مغازه‌دار پرسیدیم. وقتی توضیح داد فهمیدم دارد با فرض سواره بودنمان توضیح می‌دهد. به او گفتم که در ایستگاه نادرست پیاده شده‌ایم و چه و چه که جوابی شبیه به همان جواب آقای قهوه‌فروش داد. خسته و کلافه به راه ادامه دادیم. صدای جیرجیرک‌ها، صدای جریان جوی آب لای علفزارها، حرکت بی‌رحم خودروها و آفتاب داغ که از پشت سرمان می‌تابید هر کدام برای خسته‌تر شدن کافی بود. به مسیر انحرافی که رسیدیم به سمت چپ رفتیم. اگر از ورودی هتل هایت چالوس به سمت دریا رفته باشید (آزادی خزر،‌ انقلاب خزر، پارسیان خزر و چند جور اسم دیگر در این چندساله داشته که از بس اسم عوض کرده همان اسم قبل از انقلابی‌اش معروف‌تر است) می‌توانید چهرهٔ این مسیر را حدس بزنید. خیابان آسفالته و خلوت، با بوته‌های سبز انبوه کنارش و صدای جیرجیرک‌ها. به آی‌کیا وارد شده بودیم. ساختمانی آبی‌رنگ با نشان زردرنگ بزرگ آی‌کیا، شبیه سوله‌ای بزرگ به ارتفاع و مساحت شاید پنج برابر یک سالن ورزشی والیبال. طبقهٔ هم‌کف پارکینگی بود تقریباً‌ لبریز از خودرو.


تصویر گوگل از خیابان ورودی آی‌کیا

وارد شدیم. همان آغاز شلوغی جمعیت برایم عجیب بود. شبیه به فروشگاه‌های بهارهٔ تهران البته کمی خلوت‌تر. از رنگ‌ها و اطلاعاتی که روی در و دیوار نوشته شده متوجه می‌شوم که اصل این شرکت سوئدی است که در بیشتر ایالات امریکا و کانادا و اروپا و حتی دبی شعبه دارد. اجناسش هم از همهٔ کشورهای دنیاست؛ چین، سوئد، ترکیه، تایلند، برزیل،‌ ترکیهمکزیک، لهستان و کره از کشورهایی بودند که اسمشان به چشمم آمد. نام کشورم هم در میان نام‌ها نبود. متوجه می‌شوم بیشتر واردشوندگان برگه‌های آبی‌رنگی را از روی میزی برمی‌دارند. کنار همان میز مدادی به طول انگشت دست و به رنگ چوب و نشان آی‌کیا است که آن را نیز برمی‌داریم. روی برگه نقشهٔ مکانی قسمت‌های مختلف نوشته شده است؛ ته‌برگش یک فهرست یادداشت که به چند قسمت نام کالا، شمارهٔ پروانه و چند شمارهٔ دیگر تقسیم‌بندی شده. روی برگه توضیح داده شده که از اتاق‌های نمایش (show room) اگر هر جنسی را انتخاب می‌کنید نامش را در روی برگه بنویسید تا موقع انتخاب نهایی به مشکل برنخورید. هنوز نفهمیده بودم که دقیقاً‌ بازی چند-چند است. به ترتیب از همه مکان‌ها دیدن می‌کنیم. هر قسمتی متناسب با نوع کالا به همان شکل درآمده. مثلاً‌ قسمت وسایل خواب شبیه است به چندین اتاق خواب زیبا که در کنار تبلیغ وسایل خواب، تبلیغ دیگر وسایل زینتی را در خود جای داده. وسایل خیلی باسلیقه چیده شده‌ بودند. مبلمان‌ها حتی تک هم فروش می‌شوند ولی همهٔ آن وسایل نمایشی‌اند و باید صرفاً نوع و شماره را انتخاب کنیم. هر چند بار یک بار چند خانم و آقای مسلمان رد می‌شوند و سلامی می‌کنند. بالاخره با بالا و پایین کردن قیمت‌ها به نتایجی می‌رسیم. این که فقط یک مبل تاشوی دو نفره، یک کمد شش-کشویی آینه‌دار، یک میز مطالعهٔ چوبی با دو صندلی چرخان پلاستیکی، دو بالش، یک ماهی‌تابه، دو لیوان و چند دست وسایل ریز آشپزخانه بخریم. هر چه گشتیم نتوانستیم پتویی مناسب پیدا کنیم. قیمت همهٔ این‌ها که از ارزان‌ترین‌ترین‌ترین‌ها انتخاب شده‌اند می‌شود حدود ۶۸۰ دلار ناقابل.


بخشی از یک اتاق نمایش در آی‌کیا


به زیرزمین می‌رویم. یک انبار بزرگ و ردیف‌هایی خیلی بلند که روی هر ردیف شماره‌ای نوشته شده. مشتری‌ها بر اساس شماره‌ها خودشان می‌روند جنس‌ها را به صورت بسته‌بندی‌شده از روی کارتون‌ها برمی‌دارند. باورم نمی‌شود. واقعاً‌ چه طوری یک مبل در یک کارتون جا شده است؟ وسایلمان را انتخاب می‌کنیم و بر باربر می‌گذاریم. ساعت از ۸ شب گذشته است. از یکی از مأموران می‌پرسیم که تحویل بار به منهتن چه هزینه‌ای دارد. می‌گوید ۶۵ دلار. مثل این که بعد از پرداخت و گذشتن از درگاه فروش باید در صف تحویل بایستیم.

حالا در صفی بسیار طویل برای تحویل کالا را ایستاده‌ایم. همهٔ فروشنده‌های با لباس‌هایی زردرنگ که آدم را یاد تیم ملی سوئد می‌اندازد. از فاصله‌ای دور و از یکی از درگاه‌های پرداخت، یکی از فروشنده‌ها را می‌بینم که دختری است با روسری و دقیقاً‌ با همان لباس زرد که برخلاف بقیهٔ همکارانش شلوار پوشیده و ساق‌بند به دست کرده است. پول را پرداخت می‌کنیم تا وسایل را به سمت تحویل بفرستیم. صفی بسیار طولانی که خیلی هم کند پیش می‌رود. خستگی و گرسنگی توأمان شده‌اند. به سمت دستگاه می‌روم تا چیزکی بخرم؛ یک پفیلای یک دلاری (البته بچگی‌هامان چنین اسمی نداشت). اول از پشت ویترین دستگاه شمارهٔ کالا را می‌زنم. سپس قسمت دریافت اسکناس شروع به چشمک زدن می‌کند. اسکناس را به دستگاه نزدیک می‌کنم. دستگاه یک دلاری را قورت می‌دهد. صدای افتادن پفیلا آمد. به پایین دستگاه که نگاه می‌کنم متوجه می‌شوم باید دریچهٔ پایینی را باز کنم و جنس خریداری‌شده را بردارم. دستگاه جالبی است. هیچ شباهتی با دستگاه‌های خرید بلیط متروی تهران ندارد که هدفش بهینه‌سازی وقت است ولی در واقع چند برابر وقت عادی باید با آن کلنجار بروی تا بتوانی پول تمیز و دقیق و تانخورده به خوردش بدهی.

مدت زیادی است که منتظر ایستاده‌ایم و هیچ خبری نشده است. انگار این صف دوست ندارد جلوتر برود. ساعت از ده و نیم شب گذشته است. آقایی تقریباً چاق و سفیدپوست با غبغبی که به سرخی می‌زند و چشمانی روشن و با پیرهن خاکستری آستین‌کوتاه و شلوارکی سفید به ما نزدیک می‌شود. به من سلام می‌کند: «می‌خواهید بارتان را برایتان بیاورم؟» می‌گویم: «چقدر می‌شود؟» جواب می‌دهد: «کجا می‌خواهی بروی؟» جوابش می‌دهم. می‌گوید: «می‌شود ۸۹ دلار» حساب می‌کنم که تازه حداقل یک ساعت باید در صف بایستیم که بارها را برسانیم و بعدش بگردیم دنبال تاکسی. بی‌معطلی قبول می‌کنم. به همسرم می‌گویم با من بیاید. همسرم از من می‌پرسد که چرا این قدر بی‌معطلی؟ چرا این قدر عجله؟ اصلاً آیا این آقا مطمئن هست؟ توی دلم به او حق می‌دهم و خود را ملامت می‌کنم. ولی حس می‌کنم در محذور گیر کرده‌ام. با آن آقا به آسانسور می‌رویم. سلام می‌کند. می‌گوید اسمش راجر است. به همسرم اشاره می‌کند و می‌گوید «ایرانی هستید. نمی‌توانم با همسرتان دست بدهم.» نمی‌فهمم که چطور از روی چادر همسرم فهمیده که ایرانی هستیم. با او دست می‌دهم. به پارکینگ که می‌آییم وحشتم بیشتر می‌شود. هیچ خودرویی در پارکینگ نیست. فقط و فقط یک فورد واگن سفیدرنگ که برای خود راجر هست. وسایل را پشت فورد جاساز می‌کنیم. خودم و همسرم هم کنار وسایل می‌نشینیم.


فورد راجر هم از همین نوع بود


وحشت سراسر وجودم را گرفته. نکند اشتباه کرده باشم؟ چند لحظه‌ای که راه می‌افتد حس می‌کنم بهتر است بروم کنار دست راجر در صندلی شاگرد بنشینم. می‌پرسد چند روز است که اینجا آمده‌ایم. ما هم می‌گوییم «دقیقاً چند روز...» اسمم را می‌پرسد. جوابش را می‌دهم. می‌گوید: «محمد... پیامبر محمد». پس نام پیامبر را هم می‌داند. خنده‌هایش مرا می‌ترساند. حرف زدنش خیلی شبیه به صحبت‌های آموزشی تافل است؛ شمرده‌شمرده و واضح. اولین آمریکایی است که می‌بینم این قدر شمرده و رسا حرف می‌زند. خنده‌هایش مرا می‌ترساند؛ نکند کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه باشد. از او در مورد کار و بارش می‌پرسم. می‌گوید اهل بروکلین هست و این کار شغل دومش هست برای تأمین درآمد زندگی در آخر هفته‌ها. خودش و دو دوست دیگرش با هم شریکی و با سه خوردوی فورد کار می‌کنند. کارتش را به من می‌دهد؛ کارت سفیدرنگی با عکس یک فورد سفید روی آن. به پل جرج واشنگتن که می‌رسیم دو سه بار از لای خودروها خلافی می‌رود تا راه‌بندان را پشت سر بگذارد. به پل که می‌رسد با افتخار می‌گوید که این پل شاهکار مهندسی است و صد سال از ساختش می‌گذرد. مسیر رودخانه چراغانی و زیباست. سایهٔ نور بر روی رود جلوهٔ زیبایی به رود داده است. مرا یاد شب‌های کارون می‌اندازد؛ آن سال که اقامت‌گاه اردوی جنوب در اهواز بود و باید هر شب از روی کارون رد می‌شدیم. کارون که در ظاهر هیچ سنخیتی با من و زادگاهم ندارد ولی حسم هنوز به من می‌گوید که کارون و یار هم‌نفسش اروند خود دلیل بزرگی برای بازگشتن‌ امثال من به وطن هستند؛ یا دلیل من لا دلیل له.


شراب باید خورد۱

با گذشتن از خیابان‌های خلوت منهتن به خانه می‌رسیم. راجر به ما کمک می‌کند که وسایل را دم در خانه بیاوریم. اصرار می‌کند که وسایل را داخل خانه هم بیاورم. پول‌هایم داخل خانه هست و می‌ترسم مسأله‌ساز بشود. از او تشکر می‌کنم و می‌گویم نیازی نیست. خاطرهٔ تاکسی بعد از فرودگاه امام خمینی موقع بازگشت از ایروان زنده می‌شود. راننده دقیقاً‌ موقع رسیدن حرفش را عوض کرد و پول اضافه خواست و داد و بیداد راه انداخت. من هم کوتاه نیامدم و راننده تا در خانه آمد و کلی سر و صدا راه انداخت و شاخ و شانه کشید. خیلی می‌ترسیدم که این یکی هم به خاطر پول دست به کار عجیب و غریب بزند؛ آن هم در مملکت غریب. ولی خیلی آرام منتظر پول شد و چیزی هم نگفت. یک دلار هم به او انعام دادم. از او خداحافظی می‌کنم. چیز زیادی به نیمه‌شب نمانده. همین خانهٔ‌ تازه در این شرایط مثل یک مأمن آرام می‌ماند. خسته‌ام و گیج. فقط فرصت می‌کنم نمازم را بخوانم و بخوابم.

صبح یک‌شنبه، با وسایل ورمی‌روم. توی هر جعبه‌ای دفترچهٔ راهنمای نصب هست که باید دقیقاً‌ همه را رعایت کرد تا وسیله خوب جا بخورد. وسیله‌های چوبی با پیچ‌های خاص پلاستیکی و اتصال‌های نازک چوبی باید به هم وصل شوند. تنها وسیله‌ای که از ایران آورده‌ایم یک انبر دست و یک پیچ‌گوشتی دسته‌شکسته است. آماده کردن وسایل بیشتر از یک روز کامل طول می‌کشد. هوای داخل خانه هم خیلی گرم و شرجی است. نه می‌شود پرده‌ها را بالا زد چون اتاق رو به خیابان است و نه وسیلهٔ خنک‌کننده‌ای در خانه است. گرما خودش به اندازهٔ کافی خسته‌کننده است که دستانم هم به خاطر دستهٔ شکستهٔ پیچ‌گوشتی تاول زده‌اند. دستانم به شدت درد می‌کنند. مجبورم به هر زحمتی شده این وسایل را آماده کنم. وقتی هر کدام از وسایل آماده می‌شوند حیرتم می‌گیرد که چه طور این چوب‌های در ظاهر بی‌ربط این قدر قشنگ با هم کنار می‌آیند و یک وسیلهٔ مفید را می‌سازند.

ظهر یک‌شنبه سری هم به فروشگاه سوپرمارکت نزدیک خانه می‌زنم. نام فروشگاه مت (Met) است؛ فروشگاهی به نسبت بزرگ، با نزدیک به ۱۰ ردیف مختلف وسایل چیده‌شده و ۵ ردیف فروشنده با یک آهنگ تند در حال پخش. آن‌قدر تنوع کالاها بالاست و نوع چینش برایم جدید است که حتی نزدیک است غذای سگ را به جای تن ماهی بردارم. برای پیدا کردن نان و چند قلم جنس ساده مثل ماکارونی تقریباً نیم ساعت را حیران در فروشگاه می‌چرخم. از کارگری که داشت وسایل را مرتب می‌کند سؤال که می‌پرسم با اسپانیایی جواب می‌دهد. به نظر مکزیکی می‌آید. همهٔ کارگران و فروشنده‌ها مکزیکی هستند انگار، نشان به آن نشان که فروشگاه پر است از طرح‌های راه‌راه سبز و سفید و قرمز.

دوشنبه روز کارگر هم به تمیزکاری خانه گذشت. صبحی دیدم کسی کاغذی را از زیر در انداخته بود: «من همسایهٔ طبقهٔ‌ بالایتان هستم. از آی‌کیا وسیله خریده بودم. قرار بود زود بیایند و وسایل را برایم نصب کنند ولی دیر آمدند و موجب سر و صدا شدند. بابت سر و صدایی که ایجاد شد معذرت می‌خواهم. امیدوارم اذیت نشده باشید». تمام روز از بیرون صدای مارش می‌آید. انگار که رژه‌ای چیزی باشد. با همسرم محض کنجکاوی بیرون می‌رویم. در خیابان ۱۲۲ چند جوان مشغول نواختن طبل و ساکسیفون هستند و هر چند دقیقه یک بار یک دوچرخه‌سوار به آن‌ها می‌پیوندد؛ انگار که خط پایان مسابقه‌ای باشد. به محض رسیدن هر دوچرخه‌سوار آهنگ از نو نواخته می‌شود و دختران و پسران با هم و با همان لباس‌های ورزشی مشغول رقصی کوتاه در حد ۱ دقیقه می‌شوند؛ رقصی که بیشتر به شادی بعد از زدن گل شبیه است. به سمت کلیسای ریورساید می‌رویم. مشغول عکس گرفتن از هم هستیم که آقایی مسن و سفیدپوست که از کنارمان در حال رد شدن است از ما می‌خواهد که اگر لازم بدانیم از ما عکس دونفره بگیرد. ما هم ازخداخواسته کنار در کلیسا می‌ایستیم و عکس می‌گیریم. با خنده از او تشکر می‌کنم و دوربین را از دستش می‌گیرم.

دو روز یک‌شنبه و دوشنبه پر از معکوس شدن خواب بود. انگار هنوز ساعت مغزمان با ساعت رسمی تهران هماهنگ باشد خواب و بیداری‌مان به هم ریخته بود. این اولین آخر هفته را کج‌دار مریض گذراندیم تا فردایش به آزمایشگاه و دانشگاه بروم تا ببینم دنیا دست کیست.

******

پی‌نوشت:

۱- شراب باید خورد و در جوانی یک سایه راه باید رفت (سهراب سپهری)

دیدگاه‌ها (۱۸)

نصیری۱۵ بهمن ۱۳۹۱ ساعت ۰۶:۲۰

1- دِین به کارون گردن همه ماست. بابی خوابی و خرکاری باید اندکی از دین را پرداخت کرد. شاید نمره مان روی نمودار بره و ناپلئونی پاس شیم. 2-اگر خواب تهرانت مثل خوابگاهی ها برعکس می شد. شب بیدار و روز خواب. اونجا مشکلی نداشتی

س.صفری۱۵ بهمن ۱۳۹۱ ساعت ۰۷:۱۰

خیلی جالب بود... خاطرات رو برای من هم زنده کرد..در آمریکا خونه رو با وسائل اجاره نمی دن؟ سلام در امریکا معمولاً خونه با وسایل اجاره داده میشه ولی توی منهتن خیلی کم هستش این اتفاق.

علیرضا۱۵ بهمن ۱۳۹۱ ساعت ۰۷:۲۱

سلام صادق جان امیدوارم قبراق باشی متنت فوق العادست مخصوصا گریزهایی که گاهی اوقات به خاطراتت تو ایران میزنی(مثلا دوچرخه سواری چالوس) یه نکته ای تو نوشته هات برخوردم که برای خودم سوال شده بود که خوردن ماهی ای که تو خارج صید شده حلاله یا نه؟ حکم آقا رو نگاه کردم http://www.leader.ir/tree/view.php?parent=n8853&catid=49 و حکم بقیه مراجع http://portal.anhar.ir/node/2032/?ref=sbttl حالا یه سوال دیگه برام شده که گوشت ماهی هم اونجا به صورت حلال فود هست یانه؟ یا کنسرو حلال؟ بعضی از ماهی‌ها فلس دارن مثل تیلاپیا و سلمون. از آقای مسلمانی که اونجا بود پرسیدیم گفت مشکل نداره (البته بنده خدا اهل سنت بودش).

alich۱۵ بهمن ۱۳۹۱ ساعت ۰۸:۱۷

سفر مرا به در باغ چندسالگیم برد و ایستادم تا دلم قرار بگیرد ... انگار آدم‌های نایس هم دارند وارد داستان می‌شند کم‌کم :) منتظریم بازم به آزمایشگاه و دانشگاه برگردید

دچار۱۵ بهمن ۱۳۹۱ ساعت ۰۸:۲۳

رفته رفته داره جنبه داستانی روایت کردنت قوی تر می شه. این 89 دلار رو چطوری حساب کرد انقد دقیق. نرخ مصوب دارن، یا می خوان بگن دقیق حساب شده، یا اینکه ترفند تبلیغاتیه که یهو حس نکنی 90 دلاره و خیلی گرونه، 80 بیاد تو ذهنت؟ ___ "یا رب تو جمال آن مه مهرانگیز آراسته ای به سنبل و عنبر نیز پس حکم چنان کنی که در وی منگر پس حکم چنان که کج دار و مریز" البته نگفته بودی که غلط املایی هم بگیریم ولی ما جسارت کردیم ;-) سلام اول این که طرف دیمی حساب کرده بود. دوم این که توی امریکا مد هست که مثلاً یک جوری عدد پایین رو بگن مثلاً 99/99 که به ذهنت نرسه این همون 100 دلاره و جالب‌تر اون که 1 سنت رو پس میدن.

حسین جوزی۱۵ بهمن ۱۳۹۱ ساعت ۱۰:۳۰

من خوندم . ( ببخشید دلم نمیاد نظر ندم.).

فاطمه۱۵ بهمن ۱۳۹۱ ساعت ۱۲:۱۹

قلم خوبتان و دقتتان در وصف اتفاقات و صحنه ها، خواندن خاطراتتان را جذاب تر می کند. بماند که خود موضوع برای ما دانشجویان داخل وطن... به اندازه کافی جذاب هست. موفق باشید چه جالب که همسرتان در امریکا چادر می پوشند. می شود بیشتر ظاهر و لباس همسرتان را توصیف کنید یا یک عکس از ایشان بگذارید. خوشمان امد سلام همسرم مثل ایران چادر می‌پوشد بدون هیچ تغییری در پوشش. خوشبختانه در نیویورک مسلمان زیاد هست (البته چادری خیلی کم، در حد دو سه نفر که افریقایی بودند) و حجاب داشتن طبیعی است.

مسعود۱۵ بهمن ۱۳۹۱ ساعت ۱۲:۲۱

سلام کوتاه بود و مثل دفعات قبل هیجان انگیز نبود!

تعه۱۵ بهمن ۱۳۹۱ ساعت ۱۸:۵۶

داستان است

مهدی دزفولی۱۶ بهمن ۱۳۹۱ ساعت ۱۷:۴۳

سلام دیدم نظرات این دفعه کمه گفتم ما هم نظر بذاریم زیاد شه. یه دفعه از نوشتن دست برنداری که اون وقت بی بهره از دنیا می ریم. البته نظرات کم شاید بابت متن کم و یحتمل وقت کمیست که این بار گذاشتی ولی ما به کمش هم راضیم . ثانیا ببین داداش ما سر رودها و دریاها و برکه های دهاتمون غیرت و تعصب داریم گفتم بگم که یه دفعه بی وضو اسمشون را نیاری ها.خخخخخخ ثالثا بعدش میشه رابعا و خامسا و سادسا. دمت داغ

خوش خنده۱۶ بهمن ۱۳۹۱ ساعت ۲۰:۱۸

سلام من معتاد وبلاگ شما شدم مطالبتون خیلی جالب هستش. قبلا خاطرات سفر هر کی رو خونده بودم خیلی اهل خودباختگی بودند ولی شما خیلی فرق دارید امیدوارم موفق باشید سلام نظر لطف شماست. خیلی متشکرم

توت فرنگی۱۶ بهمن ۱۳۹۱ ساعت ۲۱:۰۷

آخه تورو چه به کار فنی پسر جان؟؟؟ خوب بود صادق جان، از اینکه فیل ت یادت هندوستان ( ببخشید چالوس) کرده جای تعجبی نیست، به هر حال غربت و دوری و سختی و.... موفق باشی، ما منتظر الباقیش هستیم!!!!!!!!!!!!

دانشجو۱۹ بهمن ۱۳۹۱ ساعت ۱۱:۳۸

سلام خداقوت 6فصل رو با هم خوندم جالب بود

نوری۲۰ بهمن ۱۳۹۱ ساعت ۱۰:۱۷

سلام یه سوالی داشتم. با توجه به اینکه گرایش بنده نیز "پردازش زبان طبیعی" است و با توجه به شنیده هایم و بعضا تجربیاتم، ته ته پروژه های آمریکا و غرب در زمینه پردازش زبان طبیعی با محوریت زبان فارسی به پنتاگون و وزارت دفاع بر میگردد- که البته با حساب دو دو تا چهار تای من هم جور در میاد. شما این مسیله رو چگونه برای خودتان حل کردید؟ آیا پروژه ای که شما االان در حال انجام کار بر روی آن هستید متفاوت است؟ خاطرم است یکی از بچه های شریف که در دانشگاه رنک بالایی تحصیل میکرد، بعد 2 سال به خاطر همین مسیله انصراف داد.. سلام واقعیتش رو بخواهید به نظرم این مسأله با کلاه‌های شرعی قابل حل هستش و لا غیر ;)

مرتضی امینی۲۰ بهمن ۱۳۹۱ ساعت ۱۳:۰۱

very well. know that allah is every where. i like to know how rajer identify (صلی الله علیه و آله وسلم)mohammad? ------------------------------------------------------------------------------------------------------------- دمت گرم برار. گفتم یهو انگلیسیت نپره. چه جوری این بابا، حضرت محمد(صلی الله علیه و آله وسلم) رو میشناخت؟ سلام مسلمون زیاده و ضد اسلام هم زیاد و صحبت از اسلام هم زیادتر.

مظاهر۲۳ بهمن ۱۳۹۱ ساعت ۰۶:۰۱

زیبا بود. تصویرپردازی و توصیفتون خیلی خوب شده تو این متن. تبریک.

سید موتور صرف۲۴ بهمن ۱۳۹۱ ساعت ۲۰:۱۱

سلام صادق جان. مطالبت رو خوندم و استفاده کردم. امیدوارم که موفق باشی و ادامه داشته باشه. با توجه به این که احتمالا فضا تو دستت اومده یه سوال داشتم و اون هم این که واقعا بین اون کارهایی که اون جا داره انجام میشه با کارهای مشابهی که تو ایران توسط بچه ها داره انجام میگیره چقدر تفاوته؟ واقعا اون ها خیلی جلوتر از ما هستن؟ ممنون میشم که جواب منو میدی. یا علی سلام این نظر منه شاید درست نباشه: توی دانشگاهامون که به نظرم داریم گل‌بازی می‌کنیم. اینجا خیلی نیازمحور پروژه تعریف می‌کنند نه رزومه‌پرکن‌محور. توی کارهای محدودی که توی ان.ال.پی. توی شرکتای ایران هست به نظرم دست‌کمی نداریم فقط نکته این هست که اونها سی سال زودتر شروع کردند و ما تا بخواهیم کارهای اولیه رو انجام بدیم یک صبر چندین ساله لازم داره و باید اون کارهای اولیه رو به خوبی انجام داد. در مورد کارهای زبانی به نظرم هیچ کسی بهتر از ما ایرانی‌ها نمی‌تونن روی متون فارسی و حتی روی متون دینی کار کنن.

سیب۱۵ خرداد ۱۳۹۲ ساعت ۱۵:۳۱

خیلی جالب نوشتید، واقعا انسان رو جذب میکنه نوشته هاتون.

پیام خصوصی: برای ارسال پیام خصوصی، لطفاً مستقیماً به ایمیل من (rasoolims در جیمیل) پیام دهید.
برچسب‌ها:سفرنامهٔ نیویورک