← بازگشت به صفحه اصلی

کارت زرد: آی ملت! مدرنیته رو اخلاق سگ آورد*

۲۰ آبان ۱۴۰۰

پیش‌نوشت: این متن را وسط حضورم در همایش علمی که به خاطر کرونا به صورت مجازی برگزار می‌شد نوشتم. به خاطر مشکلات مختلفی که با آن‌ها دست و پنجه نرم می‌کنم، این متن را کشکول‌گونه و با حداقل ویرایش نوشته‌ام. اگر سخت‌خوان است، عذر تقصیر دارم.

 

 

هیلاری کلینتون، وزیر خارجهٔ وقت آمریکا، در اکتبر ۲۰۱۱ اعلام کرد که سفارت مجازی آمریکا برای ایرانیان گشوده خواهد شد. هیچ وقت نفهمیدم دقیقاً چه کاری قرار است بشود اما یکی از نتایج روی زمین این خبر آن بود که به دانشجوهای رشته‌های غیرحساس روادید با اجازهٔ رفت و آمد بین‌المللی تا دو سال داده می‌شد. خبر بسیار خوبی بود برای ما. قبل از آن قانون، همهٔ دانشجوها روادیدشان فقط برای یک بار سر زدن به آمریکا کافی بود. به این معنا که اگر به هر دلیلی از آمریکا خارج بشوند، باید دوباره آن فرآیند چندماههٔ گرفتن روادید را دنبال کنند. حالا با آمدن خبر جدید، پشت سر هم می‌شنیدیم از دانشجوهایی که از این فرآیند استفاده کردند و این طوری دانشجو بودن در آمریکا به سختی گذشته نبود. 

 

هم‌اتاقی سابقم در خوابگاه یک سال قبلش به آمریکا رفته بود و برای ما نوشته‌ای بر جا گذاشته بود در مورد فرآیند گرفتن پذیرش و تخمین هزینهٔ این فرآیند از صفر خرید کتاب و ثبت‌نام آزمون تافل و جی آر ای تا پرداخت هزینهٔ درخواست پذیرش به دانشگاه‌ها، سفر به دبی یا آنکارا برای گرفتن روادید آمریکایی، و در نهایت پرواز به مقصد. عدد تخمینی ۱۰ میلیون تومان بود؛ چیزی در حدود ۷۵۰۰ دلار آمریکایی به نرخ آن موقع بازار آزاد. آن موقع از یکی از فارغ‌التحصیلان سابق دانشگاه کارت دبیت ۵۰۰ دلاری خریده بودم به قیمت دلاری ۱۵۰۰ تومان. آن زمان قیمت دلار آزاد و دولتی تقریباً یکی بود و می‌شد ۱۳۰۰ تومان. ظاهراً آن فروشندهٔ کارت دبیت از طریق پسرخاله‌اش که در کانادا زندگی می‌کرد این کارت‌ها را به صورت دبیت مجازی می‌خرید و از مابه‌التفاوت قیمت خرید و فروش درآمدی برای خودش ایجاد کرده بود. من از آن دبیت کارت برای پرداخت هزینهٔ درخواست ثبت‌نام دانشگاه‌ها استفاده می‌کردم. هزینه‌ها دانشگاه به دانشگاه فرق داشت: از ۲۵ دلار بود تا ۶۰-۷۰ دلار. برای ارسال مدارک به دانشگاه هم از پست دی اچ ال دانشگاه شریف استفاده می‌کردم. همهٔ این فرآیند داشت به خوبی و خوشی و قدح باده به دست پیش می‌رفت که چندین مشکل همزمان این وسط پیش آمد. 

 

اولی‌اش آن بود که بخشی از فرآیند پذیرش گرفتن داشتن مقاله بود و برای رشتهٔ هوش مصنوعی، برخلاف رشته‌های دیگر مهندسی، مقالات به همایش‌ها فرستاده می‌شد که پول ثبت‌نامش از ۲۰۰ دلار بود تا ۶۰۰ دلار. اینجای کار متوجه شدم که استادها تقریباً یا حاضر نیستند پول را پرداخت کنند یا فقط بخشی از پول را می‌پردازند. برای هر همایش ایمیلی ننه‌من‌غریبانه به مسئولینش می‌فرستادم که چون سربازی نرفته‌ام نمی‌توانم بیایم. دروغ نبود ولی راست راست هم نبود. می‌شد کفش آهنین به پا کرد، از این دفتر به آن دفتر رفت، و اجازه‌نامچه‌ای موقت برای سفر علمی مهیا کرد و بعدش کلی پول برای سفر. نه کفش آهنین داشتم و نه پول سفر. نامه به مسئولین همایش‌ها معمولاً کار می‌کرد. همه هم راحت قبول می‌کردند؛ شاید چون که همایش‌های قابل عرضه‌ای نبودند و بیشتر دخل و خرج مؤسسه را با آن هزینه‌ها تأمین می‌کردند. اما آخری‌اش که همایش معتبرتری بود، شرط نشر مقاله را حضور گذاشته بود. کجا؟ آوینیون فرانسه. به سردبیر آن بخش همایش که پژوهشگری شناخته‌شده از اسرائیل بود ایمیل زدم و شرح قضایای سربازی را بازگو کردم. آن موقع نمی‌دانستم که اسرائیل هم جزو کشورهای سربازی اجباری است. اما بخت یار بود که استثنائاً او حال مرا می‌فهمید، و از من خواست به صورت مجازی ضبط‌شده ارائه‌ام را آماده کنم. آن موقعی که همایش مجازی باب نبود، ما در رستهٔ مجازی‌کارها رفتیم. به خاطر عدم حضور در همایش هیچ پولی از من نگرفت. معتبرترین مقاله‌ام از ایران کاملاً رایگان برایم تمام شد. 

 

مشکل دوم آن بود که بحران ارزی دو سال آخر دورهٔ احمدی‌نژاد آغاز شد. دلار همین‌جوری قیمتش رفت بالا و داشت کم‌کم دوبرابر نرخ مصوب بانک‌ها می‌شد. بخت یارم بود که به پیشنهاد رئیس شرکت تعداد زیادی سکهٔ تمام‌بهار خریده بودم و زیاد نگران دلار نبودم اما مشکل آنجا بود که وسط هیر و ویر، کارت دبیتم بی‌اعتبار شد. ظاهراً بانک کانادایی متوجه تراکنش‌های باری به هر جهت شده بود و تا مدت زیادی همهٔ حساب‌های آن فروشنده را بسته بود.

 

مشکل سوم آن بود که دانشگاه علم و صنعت دندان‌گردی کرد و حتی برای ریزنمرات قبل از فارغ‌التحصیلی مرا مجبور به خریدن مدرکم کرد. من مدرک کارشناسی ارشدم را قبل از اتمام خریده بودم به قیمت ۳ میلیون تومان چیزی در حد ۲ هزار دلار آمریکایی. بعدتر متوجه شدم که نظام وظیفه هم وثیقه می‌خواهد به قیمت ۱۵ میلیون تومان که می‌شد چیزی در حد ده هزار دلار آمریکایی به نرخ دولتی آن زمان. به طریقهٔ من یحث لا یحتسب از اطرافیان پول قرض کردم وگرنه من می‌ماندم و پذیرش دانشگاه کلمبیایی که بدون داشتن پول به هیچ دردی نمی‌خورد. 

 

آخرین مشکل آن بود که سفارت آمریکا در ارمنستان به همسرم که وابستهٔ من با ویزای اف-۲ بود ویزای بدون محدودیت ورود-خروج با اعتبار دوساله داد ولی به من نداد. از عجایب بود چون قانوناً چنین چیزی ممکن نبود ولی برای من ممکن شده بود. آخر آگوست ۲۰۱۲ وقتی وارد آمریکا شدیم، هفت هزار دلار به قیمت کمی کمتر از ۱۴۰۰ تومان به عنوان دلار دانشجویی داشتیم، و حدود ده هزار دلار بدهکار بودیم. آن روزی که توی بانک شهر در تهران منتظر گرفتن دلارهای دانشجویی بودم، جوانی که پذیرش از کانادا داشت و با پدر و مادرش به بانک آمده بود، گذرنامه‌ام را گرفت و صفحهٔ مهر آمریکایی‌اش را بوسید. به من گفت که حسرت حال مرا می‌خورد که فاصلهٔ زیادی تا گرین‌کارت ندارم.

 

 

 

سال دوم دکتری پذیرش کارآموزی یاهو گرفتم. آنجا متوجه شدم که مشکل روادید من تنها به محدودیت رفت و آمد ختم نمی‌شود. شرکت‌های بزرگ آمریکایی محدودیتی در استخدام ایرانیان بدون اقامت دائم (گرین کارت) دارند. آنها باید مدرکی به اسم اکسپورت لایسنس بگیرند که معمولاً دو تا سه ماه به طول می‌انجامید. آن سال سه کارآموز ایرانی برای یاهوی نیویورک بودیم. برای من ۵ روز قبل از شروع کارآموزی آمد، برای دومی‌مان با یک ماه تأخیر و برای آخری هیچ وقت نیامد! همان تابستان ۲۰۱۴ که کارآموز یاهو بودم یکی از رفقا که برای کارآموزی به گوگل نیویورک آمده بود، در راه بازگشت از مسجد از من پرسید در مجموع مقالاتم چند ارجاع دارند. گفتم ۵۰ تا. ترغیبم کرد دنبال اقامت دائم بروم که فرآیندش نهایتاً ۸-۹ ماه طول می‌کشد. توی دلم گفتم حوصله داری‌ها. مثل عقده‌ای‌های گرین‌کارت ندیده که می‌آیند صفحهٔ روادید آمریکایی را می‌بوسند که توتیای چشمشان شود؟ 

 

سال سوم دکتری برای کارآموزی گوگل دوباره همان فرآیند اکسپورت لایسنس شروع شد. باز هم سه ماه طول کشید و کار تمام شد. بعد از ورود به گوگل فقط برای من و مربی کارآموزی‌ام جلسهٔ توجیهی گذاشتند که چقدر این اکسپورت حساس است و نباید دست از پا خطا کنم و اطلاعات سطح بالای گوگل را به ایران انتقال دهم.

 

در تمام این هی مقالاتم پذیرفته می‌شد و رفقای غیرایرانی راحت می‌رفتند هم مقاله‌شان را ارائه می‌دادند، هم سفر تفریحی به حساب دانشگاه می‌رفتند و هم با پژوهشگران مختلف روابط حرفه‌ای ایجاد می‌کردند. دیگر می‌توانستم کشورهایی که می‌شد بروم را بشمرم: فرانسه، ژاپن، سوئد، پرتغال، هند، چین و تایوان. بدترش آن که از وقتی استاد راهنمایم فهمیده بود امکان سفر به خارج از آمریکا را ندارم، اجازه نمی‌داد مقاله به همایش‌های خارج از آمریکا بفرستم چرا که از نظر او خیلی غیرحرفه‌ای و زشت است اگر مقاله داشتی باشی ولی خودت ارائه‌اش ندهی. نتیجه آن شد که سرعت پیشرفت کارم خیلی کند شده بود. استادم مرا مجبور به ارسال مقالات به مجلات می‌کرد و این فرآیند پذیرش را خیلی کند کرده بود. هر چقدر هم به تعداد موقعیت‌هایی که از دست می‌دادم اضافه می‌شد، بیشتر حسرت می‌خوردم. موقعی که فرزند اولمان به دنیا آمد و همزمان شد با مشکل گذار از دولت اوباما به ترامپ، بیشتر از قبل متوجه شدم که حالا لزومی ندارد آدم دنبال گرین‌کارت باشد و همزان حتماً روادیدبوس درگاه کاخ سفید باشد. حتی دیگر جرأت سفر به ایران را از دست داده بودم. دو سه تا از رفقا که به ایران سر زده بودند موقع برگشت به مشکلات عجیب غریبی خورده بودند. روادید یکی‌شان شش ماه طول کشید و تا مرز اخراج از دانشگاه پیش رفت. یکی دیگرشان موقع گرفتن روادید متوجه شد که پایگاه دادهٔ سفارت آمریکا در امارات پکیده است و مجبور شد چند ماه اضافه‌تر در ایران بماند. همهٔ این‌ها دو امتیاز مثبت داشتند که من نداشتم. اول و مهم‌تر از همه این که سربازی معاف بودند و هر چقدر دلشان می‌خواست می‌توانستند در وطن باشند بدون آن که هراسی از ممنوع‌الخروجی داشته باشند. دوم آن که مجردی بود و نداشتن دغدغهٔ مسکن در مبدأ و مقصد. 

 

درد نداشتن کارت سبز را وقتی بیشتر فهمیدم که اوایل سال ۲۰۱۷ برای اکسپورت لاینسنس کارآموزی مایکروسافت اقدام کردم. برخلاف گوگل و یاهو، مایکروسافت معروف بود به کندی و اعصاب‌خردکنی در فرآیندهای اداری. کار را داده بود دست دفتر خدمات مهاجرتی‌اش در هند. فاصلهٔ زمانی بین هند و آمریکا هر تعامل را ۲۴ ساعت عقب می‌انداخت. برخلاف یاهو و گوگل که پرسش‌نامه‌ای مختصر از من می‌طلبیدند، دفتر مهاجرتی مایکروسافت بسیار ملانقطی بود. حتی سبک نگارشی مکاتباتشان شبیه نامه‌های اداری‌ای بود که در ایران متداول است. فرض کنید بعد از چهار روز ایمیل بیاید که خط بیستم رزومه را درست کن و نقطه‌اش را بگذار. بعد درست‌اش کنی و سه روز بعد ایمیل بیاید که حالا خط چهلم را درست کن و نقطه‌اش را بگذار. به همین ابتذال قرطاس‌بازی بود که یک روز آن قدر مستأصل شدم و تصمیم گرفتم دیگر به کارآموزی نروم. اما دندان بر جگر گذاشتم و فرآیندی که یاهو و گوگل در سه روز انجام می‌دادند، پنج هفته طول کشید. مدرک اکسپورت لایسنس چهار روز قبل از شروع کارآموزی رسید. 

 

دیگر مطمئن شده بودم که حتماً باید پی کارت سبز باشم. این طوری فایده نداشت. نزدیک به پنج سال در آمریکا بودم و از باز کردن حساب بانکی بگیر تا کارآموزی‌ای که همهٔ غیرایرانی‌ها راحت می‌رفتند، دچار مشکل شده بودم. در مایکروسافت از یکی از ایرانی‌های باتجربه مشورت گرفتم. گفت آن چیزی که دانشجوها برای خودشان می‌گیرند اسمش NIW یا National Interest Waiver است. کلأ کارت سبز دو نوع است: خانوادگی و شغلی. خانوادگی برای کسانی است که بستگان بزرگسال شهروند دارند (مثلاً همسر آمریکایی). شغلی سه نوع دارد: EB1 و EB2 و EB3 که یک جورهایی یک‌اش ممتازترین است و سه‌اش برای کارگر ساده. NIW زیرمجموعهٔ EB2 حساب می‌شود. اولش باید کلی توصیه‌نامه در حد ۵ تا از استادهای معتبر بگیری و وکیل آن‌ها را تأیید کند. کلی پول وکیل بدهی (در حد ۵ تا ۶ هزار دلار)، آخرش هفت هشت ماه صبر کنی تا خبر صلاحیت‌ات بیاید و آن وقت درخواست تغییر موقعیت (Change of status) بدهی که همزمان باهاش می‌توانی درخواست مدرک سفر (travel document) بدهی که اولی‌اش ممکن است شش ماه طول بکشد و دومی‌اش دو تا سه ماه. ولی اگر بعد از دکتری وارد شرکتی مثل مایکروسافت بشوی، آن‌ها از طریق EB1 اقدام می‌کنند که آن فرآیند صلاحیت‌سنجی هفت-هشت ماهه در دو هفته شدنی است. تازه وکیل هم رایگان در اختیار است. تقریباً شش تا هشت ماه به پایان دکتری‌ام مانده بود و عملاً نمی‌صرفید دنبال NIW بروم. یعنی اگر چند سال قبل به فکرش بودم خوب بود ولی الان دیگر فایده‌ای نداشت و عملاً داشتم وقت و پولم را تلف می‌کردم. به این نتیجه رسیدم زودتر دکتری‌ام را تمام کنم و تا زمانی که همسرم فارغ‌التحصیل بشود سر کاری بروم که هم کارت سبز گرفته باشم، هم برای بازگشت به وطن پولی در دست داشته باشم و هم تجربهٔ صنعتی‌ای برای خودم دست و پا کرده باشم. 

 

در همین حین بود که از چند جا دعوت به همکاری شدم. یکی‌اش آمازون بود و دیگری فیس‌بوک. دعوت به همکاری به معنای قرارداد کار نیست اما در بازار کار آمریکا یکی از سخت‌ترین مراحل گرفتن مصاحبه است. وقتی مدیر تیم الکسای آمازون از لینکدین به من پیام فرستاد، برایم معنی بسیار امیدوارکننده‌ای داشت. اما وقتی مدارکم را پر کردم و فرستادم، درجا و بدون مصاحبه رد شدم. آن‌وقت یکی از دوستان خبرم کرد که آمازون به خاطر دردسرهایی که اکسپورت لایسنس دارد، کلاً بی‌خیال استخدام ایرانی بدون کارت سبز شده است.

 

بعضی از هم‌دوره‌ای‌های من کارت سبزی شده بودند. بعضی دیگر که سال‌ها بعد از من به ولایت غرب آمده بودند پی گرفتنش بودند. ولی دیگر دیر شده بود. چند ماه بعد از کارآموزی را پی پیدا کردن مصاحبه، آمادگی برای مصاحبه، حضور در شرکت‌ها برای مصاحبه، مشورت و تصمیم برای انتخاب بین چهار گزینه‌ای که داشتم، و در نهایت چک و چانه بر سر مسائل اقتصادی با شرکت فیس‌بوک گذشت. شاید یکی از بزرگ‌ترین اشتباهات شغلی‌ام انتخاب فیس‌بوک حداقل در آن زمان بود. به دلایلی که در این نوشته نمی‌گنجد، یک روز بعد از امضای قرارداد از انتخابم پشیمان شدم ولی جرأت بازگوی آن را هم نداشتم. دوباره فرآیند گرفتن اکسپورت لایسنس بود و همان قصه. برای کار بعد فارغ‌التحصیلی مدرکی به اسم OPT  یا Optional practical training لازم بود که ظاهراً این طوری بود که به همهٔ‌ فارغ‌التحصیل‌ها برای یک سال بی‌قید می‌دهند ولی برای رشته‌های مرتبط با فناوری قابل تمدید برای دو سال بعدش (در مجموع سه سال) است. فیس‌بوک قول داد برای مدرک H1B  نیز که مدرکی برای کار است اقدام کند. آن ویزا به شکل قرعه‌کشی بود و احتمالش برای کارشناسی ارشد به بالا حدود ۵۰-۶۰ درصد. گزینهٔ دیگری هم جلوی رویم گذاشتند به اسم ویزای او-۱ که ویزایی بود با همان شرایط کارت سبز (توصیه‌نامه از استادان و بساط آنچنانی) ولی بدون قرعه‌کشی و با سرعت بالای ۲ هفته قبولی. اما برای من کارت سبز، راهی بود برای رفت و آمد به وطن و آن ویزا به هیچ دردی نمی‌خورد. خلاصه آن که مدارک او.پی.تی. را آماده کردم و به دانشگاه برای تأیید دادم. دانشگاه گفت به خاطر قاعدهٔ ۹۰ روزی که ادارهٔ مهاجرت گذاشته باید ۹۰ روز یا کمتر از پایان ترم (که می‌شد ۱۵ مه)‌ مدارک را ارسال کنم. من هم ۱۵ فوریه مدارکم را فرستادم. قانون عجیبی بود. مدرک او.پی.تی. باید ۹۰ روز طول بکشد ولی در عمل تا ۱۲۰ روز هم طول می‌کشید؛ گاهی ۱۵۰ روز. اما اگر کسی مثلاً به جای ۹۰ روز قبل از پایان ترم تحصیلی، ۹۱ روز قبلش آن را می‌فرستاد درجا ردش می‌کردند. قانون دیگری هم داشت مبنی بر آن که بین شروع شغل و پایان ترم باید حداکثر ۶۰ روز فاصله باشد. من شروع کار را گذاشتم اواسط ماه ژوئن ۲۰۱۸ که بشود بعد از ماه رمضان: تجربهٔ چهار کارآموزی وسط ماه رمضان اصلاً جالب نبود. گرسنگی و تشنگی در تابستان همزمان با یادگیری زیرساخت‌های پیچیدهٔ شرکت‌های بزرگ. 

 

ژوئن ۲۰۱۸ است و از همایش علمی برگشته‌ام. سه روز مانده به دفاع از پایان‌نامه‌ام. نزدیک به ۱۱۰ روز گذشته از ارسال مدارک ولی هیچ خبری نشده است. صفحهٔ پیگیری وضعیت را باز می‌کنم. جواب کوتاه است: او.پی.تی. من رد شده است. عجیب است. مگر کسی او.پی.تی. رد می‌شود؟ فردایش به استادم ایمیل می‌زنم و شرح ماجرا را می‌گویم. به ذهنم رسیده که از استادم بخواهم با کمیتهٔ داوران صحبت کند و تصنعی پایان‌نامه مرا ناقص با شش ماه کار تصحیحی بزنند. استادم درجا تماس می‌گیرد. از من می‌خواهد به دفتر کار همسرش الی (الهام؟‌ المیرا؟‌ الناز؟) بروم. همسرش ایرانی بزرگ‌شدهٔ آمریکاست و در امور دانشجویی مشغول است. در دفتر کارش با مسئول امور بین‌الملل دانشگاه صحبت می‌کند. می‌گوید حضوری بروم آنجا. آنجا توبیخ می‌شوم که چرا اینقدر زیاد به کارآموزی رفته‌ام. من از ۳۶۵ روز مجاز کارآموزی، ۳۶۱ روزش را استفاده کرده‌ام. می‌گویم مگر غیرقانونی است؟ می‌گوید نه؛ ولی ادارهٔ مهاجرت مورد پیچیده که ببیند مشکوک می‌شود. استادم توصیه می‌کند دفاعم را عقب بیندازم ولی ادارهٔ مهاجرت می‌گوید کار پیچیده‌ای نیست و هر وقت اصل نامهٔ ردی بیاید می‌توانند با الحاقیه حلش کنند. دفاع می‌کنم و تصنعاً پایان‌نامه‌ام نیاز به تصحیح برای شش ماه می‌خورد. یک هفته بعد نامهٔ ردی اوپی‌تی می‌رسد. نوشته است که من ۱۲۱ روز قبل از پایان ترم مدارک را فرستاده‌ام و رد! حالا چند سؤال برایم پیش آمده: چرا این را همان اولش رد نکردند که بفهمم. دوم این که من اصلاً زودتر از موعد نفرستاده بودم. نامه را سریع به دفتر بین‌الملل می‌رسانم. خانمی که پشت میز نشسته به دقت نگاه می‌کند. بعععله! ظاهراً روابط بین‌الملل اشتباهی روز شروع کارم را با روز پایان ترم یکی زده و حق با ادارهٔ مهاجرت است. نگاهم می‌کند و می‌گوید «متأسفم.» می‌پرسم خب یعنی چه؟‌ یعنی از اول باید مدارک را بفرستی. اما مسأله اینجاست که من دفاع کرده‌ام و فقط شصت روز بعد از دفاعم باید آمریکا را ترک کنم. خبر نداشتم که تصحیح پایان‌نامه طبق قوانین مهاجرتی نیاز به حضور فیزیکی ندارد. بروم سربازی؟ پول‌هایی که جمع کرده‌ام را چه کنم؟ همسرم که دفاع نکرده چطور؟ این بار استادم با این ور و آن ور چانه می‌زند که بگوید مورد من خاص است و من نیاز به حضور فیزیکی،‌ اخذ ترم  و گرفتن حقوق برای پایان‌نامه دارم. نامه از امور مسکن دانشگاه می‌رسد. باید خانه را تخلیه کنم. این بار الی پادرمیانی می‌کند و قضیه کاملاً ریش‌سفیدطوری رفع می‌شود.

 

با فیس‌بوک مذاکره می‌کنم و می‌گویم ظاهراً اگر همه چیز طبق برنامه پیش برود سپتامبر او.پی.تی. درست می‌شود. مدارک را سریع می‌فرستم و فیس‌بوک مرام می‌گذارد و بدون اجازهٔ کار قبول می‌کند هزینهٔ جابجایی‌ام به کالیفرنیا و یک ماه خانهٔ رایگان را می‌پردازد. به کالیفرنیا که می‌روم متوجه می‌شوم ای دل غافل، گواهینامه‌ام رو به ابطال است. مدارکم را سر هم می‌کنم و به ادارهٔ راهنمایی و رانندگی ردوود سیتی می‌روم. بعد از دو ساعت ایستادن در صف راحت مرا رد می‌کنند. مدارکم کافی نیست. من اصلاً‌ اجازهٔ حضور در آمریکا، از نظر ادارهٔ راهنمایی، ندارم. دوباره به استادم تماس می‌گیرم. باز هم او وقت می‌گذارد و مجوزی موقت از سمت دانشگاه برایم می‌آید. با آن به ادارهٔ راهنمایی می‌روم. گواهینامه‌ای موقت می‌دهند به امید آن که اصلاً چند هفته بعد برسد دستم. نمی‌رسد. سپتامبر دارد تمام می‌شود ولی خبری نیست. تماس تلفنی با ادارهٔ مهاجرت هم کاری نمی‌کند. تازه یاد ویزای او-۱ می‌افتم که گفته بودم لازم نیست. وکیل‌های فیس‌بوک توضیح می‌دهند که از همین نامه‌ها می‌شود برای گرفتن کارت سبز ای.بی.۱. استفاده کرد. چندین ساعت وقت می‌گذارم برای نوشتن توصیه‌نامه  از طرف استادانی که قرار است مثلاً از کارم تعریف کنند. مدارک آماده می‌شود ولی ویزای او-۱ فرستاده نخواهد شد مگر آن که شروع به کار در فیس‌بوک کنم.

 

 بالأخره اکتبر کارت کار او-پی-تی برای فقط یک سال اعتبار سر می‌رسد. به ادارهٔ‌ رانندگی می‌روم (همان اداره‌ای که در زوتوپیا مسؤولش حیوان پیر و خسته‌ای است) و می‌گوید مدارک ناقص بود و به همین خاطر نشد. من باید علم غیب داشته باشم که ناقص بود؟ فی‌المجلس با کارت او-پی-تی برای یک سال گواهینامهٔ کالیفرنیا می‌گیرم.


آخر اکتبر شروع به کارم است بعد از پنج ماه اضطراب و خانه‌به‌دوشی، باید شروع کنم. همهٔ این‌ها باعث شده شروع من در فیس‌بوک شروعی بی‌علاقه و بی‌انگیزه باشد. بعد از ورود به فیس‌بوک سریع ویزای او-۱ را گرفتم و بعدش برای ای-بی-۱ که کارت سبز نخبگانی است اقدام کردم. طبق قول و قرار همه چیز خوب پیش رفت. او-۱ ظرف ۲ هفته تأیید شد و صلاحیت‌سنجی ای-بی-۱ دوهفته‌ای آمد اما وکیل‌ها خبر بدی برایم داشتند: دولت ترامپ ظرفیت ای-بی-۱ را طوری کم کرده که حتی اگر صلاحیت داشته باشید تا اطلاع ثانوی امکان درخواست تغییر وضعیت (از حالت ویزایی به کارت‌سبزی) ممکن نیست. پیش رئیسم در فیس‌بوک رفتم و شرح واقعه را گفتم. گفتم که از این همه مشکل خسته شده‌ام. گفتم که (به حساب آن روز) شش سال و نیم است به ایران نرفته‌ام. گفتم به خاطر نداشتن کارت سبز حتی به همایش‌های علمی هم نمی‌توانم بروم. هنوز این امکان را داشتم که فیس‌بوک، شبیه کاری که برخی دیگر از شرکت‌ها می‌کنند، برای کارت سبز ای-بی-۲ که بیشتر از ای-بی-۱ وقت می‌گیرد اقدام کند. گفت متأسف است ولی شرکت برای من نمی‌تواند استثنا قائل شود. گفتم که من با هندی‌ها و چینی‌ها فرق دارم. آن‌ها با ویزا هم می‌توانند رفت و آمد کنند ولی من نمی‌توانم. گفت متأسف است و همان حرف‌های تکراری. 

 

خسته از این همه راه‌بندان بالأخره آن کاری که باید از اولش می‌کردم کردم. به وکیل خصوصی معروفی به اسم چن ایمیل فرستادم. بعداً فهمیدم که این گروه وکالتی خودش دکان‌دستکی است که چن رئیسشان هست با کلی وکیل و دستیار. منت بر سرم گذاشتند و گفتند چون نامه‌هایم از قبل آماده است به جای ۵۰۰۰ دلار، ۴۵۰۰ دلار بدهم. همین‌ها یک ماهی مرا چرخاندند تا مدارکم را بفرستند. توی همین بحث‌ها بود که یکی از دوستان گفت بهتر است تا دیر نشده مدرک تغییر وضعیت را نیز بفرستم چرا که نیازی نیست منتظر تأیید صلاحیت باشم. این بار هم ۱۵۰۰ دلار به وکیل دادم تا این مدارک را برایم بفرستد. کار وکیل چه بود که ۱۵۰۰ دلار می‌گرفت؟ هیچ! فقط نگاه می‌کرد که فرم را درست پر کرده باشم. وکیل گفت که نباید مدارک پزشکی را بفرستم چرا که ممکن است فرآیند تغییر وضعیت بیشتر از دو سال طول بکشد و مدرک پزشکی باطل شود و پول هدر برود. به حرف وکیل گوش دادم و بدون مدرک پزشکی همه را فرستادم.

 

جولای ۲۰۱۹ خبر آمد که باید بروم برای اثر انگشت به عنوان مرحلهٔ اولیهٔ تغییر وضعیت. سپتامبر ۲۰۱۹ تأیید صلاحیت شدیم، و اکتبر ۲۰۱۹ هم کارت سفر به عنوان بخشی از فرآیند تغییر وضعیت آمد. به این معنا که تا زمانی که کارت سفر نیامده است، می‌شود از این کارت سفر برای کار و سفر استفاده کرد. فیس‌بوک هم خبر داد، راه ای‌بی-۱ باز شده است. بهشان گفتم که من به صورت شخصی ای‌بی-۲ اقدام کرده‌ام. گفتند این دو هیچ دخلی به هم ندارند. می‌شود موازی پیگیری‌شان کرد. هر کدام زودتر آمد بهتر. مدارک را فرستادم ولی دیگر دیر شده بود. تصمیم‌ام را گرفته بودم که از کار صنعتی بیرون بکشم و تا فرصت بازگشت به وطن درگیر کار دانشگاهی کم‌جیره و مواجب بشوم. همسرم هم درسش را تمام کرده بود و محدودیت کمتری داشتیم. از دفتر وکالت چن پرسیدم که آیا این تغییر شغل و تغییر مکان ضرری به من می‌زند یا نه. گفتند تا آنجایی که در حوزهٔ تخصصی‌ام باشم، هیچ ضرری نمی‌رسد. این طوری شد که با دانشگاه پنسیلوانیا قرارداد بستم برای دورهٔ پسادکتری. 

 

حالا اقوام در ایران باید جورکش می‌شدند برای گرفتن اجازهٔ خروج از کشور. یکی باید حضوری اصل مدارکم را می‌رساند به وزارت علوم بعد نظام وظیفه آن پانزده میلیونی که روزگاری ده هزار دلار می‌ارزید را قبض می‌کرد، بعد وزارت خارجه و بعد تازه اجازه داشتم سالی دو بار آن هم در مجموع سه ماه (مثل مجرمانی که از زندان مرخصی می‌گیرند) به وطن سر بزنم. خرید سربازی هم ممکن نبود چون لازمه‌اش هشت سال غیبت بود. من تازه فارغ‌التحصیل شده بودم. 

 

به فیلادلفیا می‌رسیم. برای خرید خودرو نیاز به گواهینامهٔ ایالت جدید است. ادارهٔ راهنمایی اذیتم می‌کند. گذرنامهٔ اصلی‌ قدیمی‌ام را می‌خواهد. گذرنامه‌ای که همان روادید باطل قدیمی تویش مهر خورده است. می‌گویم من که روادید اچ-۱-بی دارم. گوش به حرف نمی‌دهد. کارت سفر را نشانشان می‌دهم. می‌گویند باید نامهٔ تأییدیه بدهی. عصبانی به خانه برمی‌گردم. از این همه خفت کشیدن خسته‌ام. بلند بلند فحش می‌دهم. شرق و غرب خانه را راه می‌روم و فحش می‌دهم. فردا دوباره برمی‌گردم به صف ادارهٔ راهنمایی و رانندگی. این بار دستگاه چاپ خراب است. بالأخره گذرنامه‌ای می‌گیرم به عمر فقط ۹ ماه. با خانواده می‌رویم به سراغ دفتر حافظ منافع ایران در واشنگتن دی‌سی. دو ساعت و نیم راه از فیلادلفیا. بامبول جدید فراموشی وزارت خارجه برای ارسال عکس شناسنامه‌ای است که من به عنوان اصل مدرک به ایران فرستاده بودم. شده‌ام چوب دو سر نجس. نه در مسجد گذارندم که رند است، نه در میخانه کاین خمار خام است. از تلویزیون دفتر حفاظت منافع خبر در مورد شیوع کرونا در ایران پخش می‌شود. بر که می‌گردیم، یک هفتهٔ بعد همهٔ آمریکا به حالت هراس فرومی‌رود. ترامپ دستور جدیدی صادر می‌کند: برای کسانی که کارت سبز ندارند، سفر مالید!  چه گذرنامه با اجازهٔ خروجی باشد یا نباشد. کارت سبز چه شد؟ آن‌هایی که مدارک پزشکی‌شان را فرستاده بودند، آمد در خانه‌شان. دیگرانی مثل من که به توصیهٔ‌ وکیل نفرستاده بودند، رفت به اغما. ادارهٔ مهاجرت به مدت سه ماه تعطیل می‌شود. بعداً نصف نیروهای کارش را تعدیل می‌کند. زمان رسمی کارت سبز دو تا سه برابر می‌شود.

 

 

بعد از یک سال کار در دانشگاه، به دلایلی شخصی، می‌خواهم دوباره به صنعت برگردم. وضع بازار کار خراب است. دیگر خبری از آن فرش‌های قرمزی که چهار سال پیش جلوی من می‌گذاشتند نیست. دوباره فرآیند مصاحبه. باید به همین گزینه‌هایی که دارم بسنده کنم. اکسپورت لایسنسی که قبلاً سه ماه طول می‌کشید، به خاطر تعدیل نیروی کار تا ۱۰ ماه هم طول خواهد کشید. تنها بختم آن است که مایکروسافت این امکان را دارد که از اکسپورت لایسنس کارآموزی‌ام استفاده کند. ولی این پایان ماجرا نیست. مایکروسافت به کارت سفرم اعتماد ندارد. می‌گوید باید ویزای اچ-۱-بی من از دانشگاه به مایکروسافت منتقل شود. دانشگاه این کار را ظرف یک هفته انجام داد اما مایکروسافت مثل حلزون این کار را پنج هفته کش داد. وقتی دیگر مطمئن می‌شوم همه چیز ردیف شده است از دانشگاه استعفا می‌دهم و به مایکروسافت می‌گویم یک ماه بعد می‌آیم. می‌خواهم یک ماه هیچ تعهد کاری به احدی نداشته باشم. 

 

یکی از دوستان نیویورکی وسط کرونا به ایران می‌رود. از طریق او شناسنامه‌ام به دوست دیگری در نیویورک می‌رسد. او شناسنامه را به فیلادلفیا می‌رساند. مدارک گذرنامهٔ‌ ایرانی را پر می‌کنم و می‌فرستم. ۱۰ هفته طول می‌کشد بی‌هیچ خبری. بعد از ۱۰ هفته آشنایی پیدا می‌کنم که این کاری که ظرف یک روز انجام می‌شده انجام شود. برای خودم و دو فرزندم نزدیک ۶۰۰ دلار پول داده‌ام. تصور کنید، گذرنامهٔ آمریکایی فرزندانم از گذرنامهٔ ایرانی برایم ارزان‌تر درمی‌آید. چرا؟ برای مجوز خروج باید درج شود که من مقیم آمریکا هستم. همین درج یک‌خطی ۳۲ دلار و مهر خروج که خرجش که ها کردن روی مهر است و بعد خلاص، ۶۲ دلار. حس دوشیده شدن حس جدیدی نیست. هر چه باشد از ۱۵ میلیون معادل ۱۰ هزار دلار وثیقهٔ سربازی که بدتر نیست. گاهی که ایمیل‌های خشک و بی‌روح دفتر را نسبت به این که عجله نکنید، مدارک به زودی آماده می‌شود و ... آماده نمی‌شوم این صدا در گوشم تکرار می‌شود:


این که زادهٔ آسیایی رو می‌گن جبر جغرافیایی... ای عرش کبریایی...*

 

کارت سفرمان هم دارد باطل می‌شود. یعنی گواهینامه‌هامان دوباره در خطر است. اقدام به تمدید می‌کنیم. اما کرونا همین را که دو هفته‌ای می‌آمده به زمانی غیرقابل پیش‌بینی تغییر داده. به کالیفرنیا می‌رویم و نشانی همه چیز را عوض می‌کنیم. این وسط به سناتور پنسیلوانیا تماس می‌گیرم برای پادرمیانی در مورد کارت سبز. افاقه نمی‌کند. به کالیفرنیا می‌آییم و از نمایندهٔ کنگره سن‌خوزه می‌خواهیم پادرمیانی کند. افاقه نمی‌کند. مایکروسافت اعلام می‌کند اکسپورت لایسنسم به زودی باطل می‌شود. دوباره همان بازی مسخره. دوباره همان کاغذبازی. دیگر جانی برای کار کاغذی ندارم. اسکنری که برای کاغذبازی‌ها خریده‌ام چقدر باید جان بکند برای اسکن فلان کاغذ و فلان مدرک؟

 

اوایل اکتبر ۲۰۲۱، نامه‌ای از دفتر مهاجرت می‌آید. برای پروندهٔ فیس‌بوکم (=کالیفرنیا)‌ که پیگیرش نبودم و به همین خاطر رد شده بود، از دفتر فیلادلفیا (=پنسیلوانیا) نامه می‌آید برای ارسال مدارک پزشکی. متحیرم. عصبی. گیج. چه کنم؟‌ به چت‌بات اِما (ادارهٔ مهاجرت) پیام می‌دهم. می‌گوید مشکل من پیچیده است و ظرف سی روز افسر سطح ۲ به من تماس می‌گیرد برای پیگیری. از همهٔ قوانینی که ترامپ گذاشته یکی‌اش حتی بعد از واکسیناسیون عمومی پابرجاست: همه می‌توانند سفر کنند غیر از آنانی که با کارت سفر هستند. آن‌ها باید در کشور ثالث ۱۴ روز قرنطینه شوند. انگار ژن کارت سبزی با ژن کارت سفر متفاوت است. با چند نفر مشورت می‌کنم. نتیجه ساده است. شاید این گیج‌بازی ادارهٔ مهاجرت نشانهٔ آن باشد که هنوز راهی برای بهبود وجود دارد. برای مدارک پزشکی به چند جا زنگ می‌زنم. آن هم دکانی است. از ۲۲۰ دلار بگیر تا ۲۲۰۰ دلار. می‌رویم سراغ همان ۲۲۰ دلاری و در مجموع ۴۴۰ دلار پول چهار تا برگه و آموزش خون ساده. هم برای خودم و هم همسرم چند آزمایش خون است و نشان دادن چند مدرک واکسن. سربرگی آماده می‌کنم و برای ادارهٔ مهاجرت می‌فرستم. توضیح می‌دهم اشتباه شده و لطفاً درستش کنید. ظرف دو هفته خبر می‌آید که کارت سبز در راه است بدون نیاز به مصاحبه. به معجزه می‌ماند این سرعت. انگار کن حلزون یک‌دفعه یوزپلنگ شده باشد. مدرک خودم می‌آید دم در خانه. برای همسرم اشتباهی می‌رود به نشانی سابقمان در فیلادلفیا. به مسئول مجتمع ساختمانی تماس می‌گیریم و می‌گوییم دردمان چیست. می‌گوید اجازه نداره به صندوق پستی دیگران دست بزند. می‌پرسیم مگر کسی جای ما آمده. می‌گوید نه؛ خانه خالی است ولی باز حرف خودش را می‌گوید. به ادارهٔ‌ پست محل زنگ می‌زنیم ولی جواب آن‌ها هم فرق زیادی ندارد. به همسایهٔ سابق زنگ می‌زنم. می‌گویم اگر این مدرک از دستمان برود، باید درخواست المثنی کنیم که خودش ۹ تا ۱۲ ماه طول می‌کشد. مگر چقدر عمر داریم که همه‌اش منتظر باشیم. می‌پرسد قطع کن که خودرو ادارهٔ پست روبروی ساختمان است. و...

 

و پستچی همین‌طوری مرامی نامه را به دست رفیقم می‌دهد.


مشکل اما اینجا تمام نمی‌شود. یادتان هست گفتم ۱۰ هفته منتظر بودیم که گذرنامه با اجازهٔ خروج مشمولین سربازی بیاید؟ گذرنامه آمده بود ولی  بدون مهر خروج. ایمیل می‌زنم. دوستان یادشان رفته اصلاً چه کار باید می‌کردند. پست فوری به واشنگتن دی‌سی. مهر فوری. به کجا فرستادند؟ به فیلادلفیا. به رفیقم زنگ می‌زنم که آشنایی در دفتر دارد. می‌گویم زودتر جلوی ارسال گذرنامه‌ام به فیلادلفیا را بگیرد و ...

 

و گذرنامه‌ام به کالیفرنیا رسید.

 

با مهر خروجی که ۳۲ + ۶۲ +‌۲۹ (پست اول) +‌ ۵۴ (پست دوم)‌ دلار به علاوه سفر به واشنگتن دی‌سی و البته اعصابی که از ما کاسته شد هزینه داشت. تا کی؟ تا پایان ۱۴۰۰. چرا اینقدر زود؟ چون عزیزان هنوز برای بعدش قانونی تصویب نکرده‌اند.

 

یاد شعر رضاخان می‌افتم: آی ملت؛ مدرنیته رو اخلاق سگ آورد.*


رضاخان حجاب را برد و سربازی را آورد. حکومت بعدی حجاب را برگرداند و سربازی را مقدس خواند. کارگر مفت است دیگر. بی هیچ احترام و شأنی. ۲ سال از بهترین سال‌های عمر است؟‌ به درک. دنیا عوض شده است؟ ما با بقیهٔ دنیا فرق داریم. «اونا با ما دشمن‌ان، ما خوبیم اونا ...ان. این غربیای الکی. این شرقیای الکی*»

 

حالا کارت سبزی دارم و مهر خروجی که خیلی زود منقضی می‌شود و ۴ بلیط هواپیما به ایران که به خاطر عجله‌ای خریدن آن هم موقع اصل تعطیلات ۸۶۰۰ دلار برایم آب خورده است. 

 

* هر سه ترانه از محسن نامجوست: جبر جغرافیایی (تیتراژ فیلم تهران انار ندارد)، رضاخان، و الکی.
 

دیدگاه‌ها (۰)

پیام خصوصی: برای ارسال پیام خصوصی، لطفاً مستقیماً به ایمیل من (rasoolims در جیمیل) پیام دهید.
برچسب‌ها:خاطراتشرابه‌های سفر