شعرم غزلی از آفتاب دل توست
جانم سخنی که بازتاب دل توست
این دفتر گر گرفته در آتش عشق
از نسخۀ خطی کتاب دل توست!
«وحید امیری»
تلخ است آری این که این دیدار شاید وداع آخرم باشد
هرگز گریزی نیست از رفتن -باید همیشه باورم باشم-
باید همیشه باورم باشد، تعبیر خواب آخرم مرگ است
پایان این خواب زمستانی، آغاز راه دیگرم باشد
میترسم از رفتن که در عمرم، جز واژۀ ماندن نفهمیدم
ای کاش میشد تا خدا پل زد، این راه باید در سرم باشد
افسوس عمرم... من چه میگویم؟ عمرم دروغ لحظهها بودهست
باید که کَند از واژۀ ماندن، باید که دل بال و پرم باشد
از من چه میماند به جز حرفی که در گلو ماند و به پایان رفت؟
از تو چه میماند به جز عشقی که یادگار دفترم باشد؟
ای کاش باران سر رسد این بار، تا دفتر دل را بشوید باز
آواز «ای باران ببار امشب»، آویزۀ چشم ترم باشد
باید گریزان بود از این تن، باید که در آواز پنهان شد
شاید که در سیلاب تنهایی، آغوش رفتن در برم باشد
27 دی 1389
******
پینوشت:
1- ای کاش اینقدر وقت داشتم که به طور مفصل به معرفی کتاب میپرداختم. گفتم حداقلش این است که شعری را از مرحوم سید صادق سرمد از زبان آیتالله تهرانی بشنوید. این شاعر را نمیشناختم ولی آدم بیجنبه در جلسۀ اخلاق هم پی حاشیه است، لطفاً برای این حاشیۀ در متن دعا بفرمایید (در ضمن بهتر است کل سخنرانی را گوش بدهید ولی شعرخوانی در دقیقۀ 32 شروع میشود). (دریافت صوت)
به مصر رفتم و آثار باستان دیدم
به گوش آنچه شنیدم ز داستان دیدم
بسی چنین و چنان خوانده بودم از تاریخ
بسی هِرم ز زمین سر بر آسمان دیدم
تو کاخ دیدی و من خفتگان در دل خاک
تو نقش قدرت و من نعش ناتوان دیدم
تو تخت دیدی و من بخت واژگون از تخت
تو صَخره دیدی و من سُخرۀ زمان دیدم
تو عکس دیدی و من گردش جهان بر عکس
تو شکل ظاهر و من صورت نهان دیدم
شدم به موزۀ مصر و ز عهد عاد و ثمود
هزار وصله ز فرعون باستان دیدم
تو چشم دیدی و من چشم حریصان باز
هنوز در طمع عیش جاودان دیدم
تو تاج دیدی و من تخت رفته بر تاراج
تو عاج دیدی و من مشت استخوان دیدم
تو سکه دیدی و من در رواج سکه سکوت
تو حلقه، من به نگین نام بینشان دیدم
تو آزمندی فرعون و من نیاز حکیم
تو گنج خسرو و من رنج دیهقان دیدم
ز جمع این همه آثار بیبدل به مثل
دو چیز از بد و خوب توأمان دیدم
یکی نشانۀ قدرت یکی نشانۀ حرص
که بازمانده ز میراث خسروان دیدم
2- همیشه دلم تنگِ دیدن توست...
من سالهای سال مُردم
تا این که یک دم زندگی کردم
تو میتوانی
یک ذره، یک مثقال
مثل من بمیری
قیصر امین پور
دیدگاهها (۰)