← بازگشت به صفحه اصلی

پارک شهر

۰۱ اسفند ۱۳۸۹

إِنَّ الْإِنسَانَ لَيَطْغَى أَن رَّآهُ اسْتَغْنَى (علق، 6-7)

چشمانش خیره به سقف اتاق بود. سرش را از روی بالش برداشت. از جایش بلند شد و روی میز نشست. دفتر چهل برگ روی میز را باز کرد و شروع کرد به نوشتن.

«گاهی آدم دوست دارد کسی حواسش جمع او باشد، کسی دوستش داشته باشد»

با خودکار شروع به خط زدن روی کاغذ کرد. صدای غژ و غژ تماس خودکار با کاغذ توی اتاق پیچید. دوباره شروع به نوشتن کرد:

«آدم حواسش به همه هست الّا به کسی که باید حواسش جمع او باشد. فکر می‌کند که معشوق او همان است که باید به فکرش باشد»

صدای غژ و غژ کاغذ...

«فکر می‌کند که معشوق او همان است که جز خوبی برایش نمی‌خواهد. در زمان غم همراه اوست و می‌تواند به عنوان تکیه‌گاهی به او اتکا کند و در موقع شادی با دیدن خنده بر لب‌هایش روحش را به پرواز درآورد»

دست چپش را زیر چانه‌اش انداخت و نگاهش به لامپ خاموش سقف اتاق خیره شد.

«وقتی سر بر شانۀ او می‌گذارد، عطرش مستش کند و احساس کند که در هیچ و در همه چیز به اوج رسیده است»

با دست چپ موهای سرش را خاراند. از روی صندلی بلند شد. تا وسط اتاق راه رفت. نگاهش به زمین افتاد. برگشت و دوباره روی صندلی نشست.

«اما آیا این دلدار برای او آرامش همیشگی است یا یک مسکّن؟ یا آرامشی است در حد یک مسکن و نه بیش‌تر. آیا نمی‌اندیشد که عطری که باید او را بیارامد، ...»

روی جملۀ آخر خط کشید.

«ولی همیشه احساس می‌کنم در غم‌هایم هیچ انسانی سنگ صبورم نیست. گاهی فکر می‌کنم در لحظات غم سر بر شانۀ کسی گذاشته‌ام که نمی‌بینمش ولی از عطر او مستم. لبخندش آرامم می‌کنم. احساس می‌کنم مثل غریقی هستم که او مرا نجات داده است.»

دست از روی قلم برداشت و به سرش کشید. دوباره شروع به نوشتن کرد:

«ولی چه حیف که زود فراموش می‌کنم این نوازش‌ها را. چه زود... این است که انسان و فراموشی با هم در یک خانه زنده‌اند و زندگی می‌کنند.»

از جایش بلند شد و به سمت کلید برق رفت. اتاق روشن‌تر شد. برگشت و روی صندلی نشست.

«افسوس که لحظه‌ای از عمرم را به عشق او زنده نبودم. حتی یک لحظه برای او نبوده است. حیف که وقتی باید به یادش بشم، انگار دفترچۀ حسا‌ب‌های روزانه را برای حساب‌رسی باز کرده‌ام. چه حیف که ...»

صدای تک‌زنگ از گوشی تلفن همراه روی میز آمد. گوشی را برداشت. صدای آمدن پیام کوتاه بود. آن را خواند. بلند شد. کیفش را برداشت و از اتاق بیرون رفت. وارد کوچه که شد مغازه‌ها چراغ‌ها را روشن کرده‌ بودند و کم کم هوا داشت تاریک می‌شد. سر کوچه یک لحظه ایستاد. گوشی‌اش را از جیبش درآورد. شروع به نوشتن پیام کرد:

«سلام. تا نیم ساعت دیگه باهاتم، اگه پیدات نکردم حتماً بهت می‌زنگم»

صدای اذان می‌آمد. سر خیابان که رسید چند نفری منتظر تاکسی بودند. در ده دقیقه‌ای که منتظر تاکسی بود دست‌هایش را مرتب به هم‌ می‌مالاند و به انتهای خیابان نگاه می‌کرد. سمند زرد رنگی جلویش ایستاد:

«پارک شهر؟»

 23 دی 1389

دیدگاه‌ها (۰)

پیام خصوصی: برای ارسال پیام خصوصی، لطفاً مستقیماً به ایمیل من (rasoolims در جیمیل) پیام دهید.