← بازگشت به صفحه اصلی

یاددا‌‌‌شت‌های درد جاودانگی

۲۱ بهمن ۱۳۸۹

 اگر تنها مجال گفتن یک جمله را در پیش رویت داشتم، آن‌گاه

با سری افکنده بر پایین

غم‌گنانه می‌گفتم: غلط کردم...


چاره‌ای نداشتم

جز که قصه‌های غصه‌های جاودانگی خویش را

در میان بغض‌های ناشکستۀ دلم

جا کنم که بشکند به ناگهان

بغض‌های خسته‌ام –تمام ثروت شکستنی من-

تا که حرف چشم‌های من

بر زمین بماند و تو را

در شکوه آرزوی ساده و محال خود

باز آرزو کنم

 

این همیشۀ دقایق من است

این که سال‌هاست فکر می‌کنم

خواب دیده‌ام کسی مرا

در ورای شهر قصه‌ها

تا به اوج لحظۀ ترانه‌های جاودانه می‌برد

این که حرف‌های سادۀ دلم که بر زمین نشست

این دل شکسته را

تا به انتهای آسمان بی‌کرانه می‌برد

 

15 آذر 1389

دیدگاه‌ها (۰)

پیام خصوصی: برای ارسال پیام خصوصی، لطفاً مستقیماً به ایمیل من (rasoolims در جیمیل) پیام دهید.