نفرین به عشق، اگر اوج قصهاش
در لحظههای تلخ جدایی رقم خورَد
با تواَم تنهاییام
تنهاترین گمگشتۀ این روزهای من
تو را گم کردهام در جذبۀ بیهودۀ بودن
تو را، آری
تو که سنگ صبور دردهای بیامانم بودهای هر شب
تو که میخواستی من را
شبیه واژههای جاودان از خویش بگریزم
بپیوندم به لبخندی که فردا را پر از امّید میبیند
تو را، آری، تو را بسیار دلتنگم
تو را و گریههایی که مرا یادِ مسیر جاودانِ آسمان تا لحظۀ دیدار میانداخت
نمیدانم چرا این روزها تردید دارم این که آیا «لحظۀ دیدار نزدیک است»
نمیدانم، نمیدانم
ولی این قدر میدانم
که در این لحظهها بسیار دلتنگم
شنبه 1 آبان 1389
دیدگاهها (۰)