← بازگشت به صفحه اصلی

نام اعظم

۰۴ بهمن ۱۳۸۹

 

هان بگو که چیست؟

نام اعظم تو چیست؟

تا که بازگو کنم

با تمام نام تو

آرزوی ناتمام خویش را...

 

تابستان 1389

****

پی‌نوشت:

1- طرح اولیۀ این سروده را ماه رمضان زده بودم. ناگهان واژه‌ها آمدند و نوشته شدند. مانده بودم که اصلاً چرا این طوری نوشتم. تا این که همان شب حاج احمد چینی بعد از روضۀ حاج مجتبی تهرانی در وسط مداحی‌ها گفت: نام حسین را صدا کن؛ اگر حاجت‌هایت را می‌طلبی، نام اعظم خدا را به زبان بیاور. این‌جاست که باید از حافظ گفت: «سزد کز خاتم لعلش، زنم لاف سلیمانی/چو اسم اعظمم باشد، چه باک از اهرمن دارم».

2- این روزها بیش‌تر از همیشه می‌نویسم. یعنی بیش‌تر از پیش نوشتنم می‌آید. به قول یک دوست که دیروز به من گفت تازگی‌ها خودم شده‌ام. حرفش به دلم نشست، همین.

3- از اتفاقات این روزها شاکی‌ام. بدجور. این عکس‌ها را که دیدم بیش‌تر دلم تنگ شد. شاید از دلایل این رخدادها چیزی نفهمم ولی حداقل می‌دانم که این وضعیت حق ما نیست. امشب داشتم شعری از حمید مصدق می‌خواندم که دیدم چه قدر وضعیت ما به این شعر شبیه هست:

دشت‌ها آلوده‌ست

در لجن‌زار گُل لاله نخواهد رویید

در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟

فکر نان باید کرد

و هوایی که در آن

نفسی تازه کنیم

گل گندم خوب است

گل خوبی زیباست

ای دریغا که همه مزرعۀ دل‌ها را

علف هرزۀ کین پوشانده‌ست

هیچ کس فکر نکرد

که در آبادی ویران‌شده دیگر نان نیست

و همه مردم شهر

بانگ برداشته‌اند

که چرا سیمان نیست

و کسی فکر نکرد

که چرا ایمان نیست

و زمانی شده است

که به غیر از انسان

هیچ چیز ارزان نیست

 

4- دوست داشتن خوب است، منتظر بودن نیز. عشق نیزتر. آرزوها را باید جدی جدی با نام اعظم خدا، مقدس کرد، چه تَری، چه لن‌ترانی... نام اعظمش جز حسین چیست؟ اگر این نام را به عقل نفهمم، به دل شاید توان فهمیدن داشته باشم.

5-

از تمام رمز و رازهای عشق

جز همین سه حرف

جز همین سه حرف سادۀ میان تهی

چیز دیگری سرم نمی‌شود

من سرم نمی‌شود ولی

راستی دلم که می‌شود

«قیصر امین‌پور»

 

******

معرفی کتاب

موانع رشد علمی ایران و راه حل‌های آن

نویسنده: دکتر فرامرز رفیع‌پور

انتشارات: شرکت سهامی انتشار

 

دربارۀ نویسنده

دکتر رفیع‌پور استاد جامعه‌شناسی دانشگاه شهید بهشتی است که به تازگی بازنشسته شده است. ایشان دارای مدرک دکتری از دانشگاه هون‌هایم اشتوتگارت آلمان در رشتۀ علوم اجتماعی و دکتری در رشتۀ «روش تدریس» از همین دانشگاه و دارای رسالۀ استادی (Habilitation) و دارای سابقۀ تدریس در دانشگاه‌های هون‌هایم آلمان و ویسکانسین‌مدیسون امریکا هستند. امسال نیز به عنوان چهرۀ ماندگار جامعه‌شناسی شناخته شدند.

کتاب‌های او

خاصیت جالب کتاب‌های این نویسنده تلفیق تجربه و مبانی نظری علمی است تا جایی که دانشجویان رشته‌های دیگر به راحتی می‌توانند با کتاب‌های ایشان انس بگیرند. معروف است که می‌گویند کتاب‌های ایشان در چند سال اخیر ادامۀ کتاب «توسعه و تضاد» است که در سال 76 برای نخستین بار چاپ شد و در آن کتاب ارزیابی‌ها و تحلیل‌های به نسبت جدیدی از فضای جامعۀ ایران داده شد. از کتاب‌های دیگر ایشان می‌توان به «جامعۀ روستایی و نیازهای آن»، «کند و کاوها و پنداشته‌ها»، «سنجش گرایش روستاییان...»، «جامعه، احساس، موسیقی»، «آناتومی جامعه» و «آنومی» اشاره کرد. این هم سخنرانیِ سه سال پیشِ ایشان در محضر رهبری.

 

تجربۀ دیگران

خودم به شخصه به افراد مختلفی برخوردم که با خواندن فقط یک کتاب از این نویسنده بسیار به دیدگاه‌های ایشان علاقه‌مند شدند. تا جایی که برخی از دوستان را با خواندن کتاب‌های ایشان به کلاس‌های درس ایشان در دانشگاه بهشتی کشاند. حیف که این بشر را دیر دریافتم.

 

تجربۀ من از این کتاب

این نوشته‌ها برداشت من از این کتاب است که امیدوارم حداقل یک نفر به خاطر همین حرف‌ها برود این کتاب را بخواند. البته عذرخواهم از طرز فکر سطحی‌ام. در کتاب «موانع رشد علمی ایران و راه‌ حل‌های آن» همان‌طور که از اسمش پیداست به بررسی مشکلات علمی کشور پرداخته شده است. به جد باید اعتراف کنم که در حین خواندن این کتاب بسیار آزرده خاطر شدم از این که مشکلاتی که این روزها با آن دست و پنجه نرم می‌کنیم، فراتر از اشتباهات یک فرد و یک گروه هست و ریشه‌ای فرهنگی و حتی تاریخی دارد. مشکلاتی از قبیل «گم شدن سلسله‌مراتب استاد و شاگردی»، «درس خواندن بدون هدف‌گذاری کلی»، «آسیب خوابگاه‌های دانشجویی»، « درس خواندن زنان و دختران بدون در نظر گرفتن شرایط جامعه»، «جمهوری پسرخاله!»، «مشکلات معیشتی استادان» و ... متأسفانه خواندن این کتاب برای من هم‌زمان شده بود با اخبار آزمون جامع! دکترا در ایران. فقط همین را می‌توانم بگویم که «گل بود به سبزه نیز آراسته شد».

 

پسر کو ندارد نشان از پدر

در جای‌جای کتاب از اشعار پدرش «مرحوم حسین رفیع‌پور» استفاده شده است. در جایی نویسنده اشاره می‌کند که پدرش نه خود از نبوغش در مسیر صحیح استفاده نمود و نه جامعه (ر.ک. ص. 58).

 

ارزش شدن بیش از اندازۀ دانشگاه (از نفحات نفت تا موانع رشد علمی ایران و ...)

در نفحات نفت، امیرخانی خاطره‌ای بسیار زیبا را نقل می‌کند. قصه این بود که امیرخانی در روزی شلوغ و در تعطیلات آخر هفته، خودرو‌ی شخصی‌اش را در خانه‌ای پارک می‌کند که صاحب‌خانه مردی مسن بود که به ازای رقمی کرایه، اجازۀ پارک ماشین را می‌داد و مثل این که شغل هر هفتۀ او در روزهای تعطیل همین بوده است. آن مرد خود استاد دانشگاه بود (یکی از همین دانشگاه‌هایی که دانشجویان نخبۀ ما برای پذیرش گرفتن از آن نذر و نیاز می‌کنند!). این یعنی فرهنگ «کار که عار نیست». واقعاً خوشم آمد از چنین فرهنگی. شبیه همین داستان ولی دقیقاً در جهت عکس در کتاب موانع رشد علمی است. در کتاب موانع رشد علمی هم دکتر رفیع‌پور مثالی می‌آورد از یکی از مدارس تهران که واقعاً ناراحت شدم. قصه این بود که مادر یکی از دختران دبیرستانی به مدیر مدرسه شکایت می‌برد که چرا معلم به دخترم گفته که برود از دفتر گچ بیاورد! مگر دخترم کلفت است؟ در جامعه‌ای که به جای ارزش بودن علم و رزق حلال، مدرک و کلاس اجتماعی ارزش می‌شود، نتیجه‌ای بهتر از این نداریم. الان پسران جامعۀ ما «آقای دکتر بودن» را به «کشته شدن در راه روزی زن و بچه برابر است با شهادت در راه خدا» و دختران جامعۀ ما «خانم دکتر بودن» را به «بهشت زیر پای مادران است» ترجیح می‌دهند. مقاله‌گرایی، تقلب، دروغ‌گویی، تزویر، تأخیر در تشکیل خانواده، مصرف‌زدگی، افزایش جرم و جنایت والبته افزایش نجومی آمار تعداد دانشجو نتیجۀ نظام آموزشی ماست. این‌جاست که صدای غربت علی در گوشم می‌پیچد که «الله الله فی القرآن لا يسبقكم بالعمل به غيركم...». واقعاً ما به این همه مهندس، پزشک و متخصص نیاز داریم؟ چگونه است که باید گوشت‌ را از برزیل و پرتغال را از لبنان و چادر زنانه! را از چین وارد کنیم و این همه بیکار داشته باشیم؟ پول نفت هم که شده بلای همه‌گیر... (در این مورد رضا امیرخانی بهتر توصیف کرده است). در همین زمینه دکتر رفیع‌پور به تجربۀ تلخ تبدیل دو هنرسرای فنی به دانشگاه‌های امیرکبیر و علم و صنعت اشاره می‌کند که متأسفانه سیاست‌های غلط در دوره‌هایی از تاریخ معاصر باعث از ارزش افتادن کار علمی شده است. روزی قرار بود دانشگاه تهران، دانشگاه مرکزی، صنعتی شریف دانشگاه فنی و این دو دانش‌سرای عالی افراد اهل فن باشند که متأسفانه این گونه نشد. البته لازم به ذکر است که مانند کتاب توسعه و تضاد، نویسنده دو دورۀ تاریخی «اصلاحات ارضی» در زمان پهلوی و «دوران توسعه» در زمان بعد از دفاع مقدس را جرقه‌های اصلی این فرهنگ (مخصوصاً مصرف‌زدگی و تجمل‌گرایی) می‌داند.

 

نبودن سلسله‌مراتب آموزشی (بخوانید مرض غرور)

ما دانشجویان، به دلیل بی‌خیالی استادان و البته از قافلۀ علم عقب بودن‌شان بسیار مغروریم. این حرف چکیدۀ کلی حرف نویسنده از کتاب است. نظر نویسنده این است که حتماً و حتماً کسی که می‌خواهد استاد دانشگاه بشود، باید مدتی در فضای علمی یکی از دانشگاه‌های اروپا، امریکا یا کانادا نفس بکشد تا از این حال و هوا بیرون بیاید.

 

چرا این همه دانشگاه (نفرت از دانشگاه آزاد)

در جای جای کتاب نویسنده نفرت خود را از دانشگاه آزاد اعلام می‌دارد. در مورد دانشگاه‌های سراسری و افزایش بی‌ رویۀ ظرفیت هم، اصطلاح پرورش تهی بر تهی را استفاده می‌کند. انسان‌هایی که تهی ولی پر از غرور وارد جامعه و محیط علمی می‌شوند و ...

 

حرف اضافه موقوف (از قلمِ نویسنده بخوانید)

این هم پاره‌ای از این کتاب زیبا

دیدگاه‌ها (۰)

پیام خصوصی: برای ارسال پیام خصوصی، لطفاً مستقیماً به ایمیل من (rasoolims در جیمیل) پیام دهید.