← بازگشت به صفحه اصلی

یونس

۲۲ دی ۱۳۸۹

چه قدر  بزرگ بودی

آن‌چنان که گیسوان جنگل را

با نام کوچکت شانه می‌زدی

 

با تو زمانه چه‌ها کرد یونس

ولی تو هرگز

هرگز با مردمت قهر نکردی

و نهنگ‌ها از غم ندیدنت خودکشی کردند

 

چه قدر بزرگ بودی

که حتی تاب نیاوردی

نامردها

خلخالی را از پای زنی درآورند

ولی کوه‌های خلخال هم به تنهایی‌ات رحم نکرد

 

باران همیشه از چشم‌های تو می‌افتاد

وقتی دختر یتیمی سراغ پدر را از تو می‌گرفت

 

«چقدر جنگل خوسی... ملتِ واسی... خستا نبوستی

می جان جانانا... ترا گوما میرزا کوچک خانا»

 

2 دی 1388

 

****

 

پی‌نوشت:

این را پارسال چندی پس از خواندن رمان «کوچک جنگلی» نوشتۀ امیرحسین فردی نوشتم (این هم معرفی کتاب این مطلب، البته به اختصار).

بسیار این شخصیت را دوست دارم. ولی داغ همیشگی ما ندانستن تاریخ ماست. به قول امید مهدی‌نژاد که «تاریخ را برای نخواندن نوشته‌اند».

در وب‌گاه کوچک جنگلی مطالب جالبی در مورد میرزا هست که خواندنش خالی از لطف نیست. این نماهنگ هم جالب است. اگر به کسی برنخورد؛ بصیرت یعنی این...

در مجموعۀ «می گیلان» (یعنی گیلانِ من) فریدون پوررضا هم آهنگی را در وصف هیبت (خواهرزادۀ میرزا) خوانده است که آن هم بسیار جای شنیدن دارد.

 

دیدگاه‌ها (۰)

پیام خصوصی: برای ارسال پیام خصوصی، لطفاً مستقیماً به ایمیل من (rasoolims در جیمیل) پیام دهید.