← بازگشت به صفحه اصلی

من زنده‌ام هنوز و غزل فکر می‌کنم

۰۷ دی ۱۳۸۹


گفته بودم که بی لطفت ای دوست، غرق در یأسم و جان ندارم

غرق در آتش اشتیاقم، بی‌پناه تو سامان ندارم

 

سخت مأیوسم از هر که جز توست، ناامیدم مکن هرگز ای دوست

من به جز تو بدین ناخدایان، قدر یک ذره ایمان ندارم

 

شکر من بدتر از کفر نعمت، توبه‌ام خود گناهی بزرگ است

آرزوهای دل من حقیرند، جز تبِ گندم و نان ندارم

 

وقت شادی به غفلت گذشت و غافل از لطف‌های تو بودم

لیک هنگامۀ ناگواری، طاقت زجر و هجران ندارم

 

غرق دریای دردم، چه دارم، جز دو دست گدایی به سویت؟

باز هم ناامیدم مکن دوست، بی‌دوای تو درمان ندارم

 

16 خرداد 1389

 

********

* عنوان مطلب نام شعر و کتابی است از استاد محمدعلی بهمنی.

********

پی‌نوشت (به جای آغازیه)

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم

قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم

 

چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد

تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

 

دلم صدبار می‌گوید که چشم از فتنه برهم نه

دگر ره دیده میافتد بر آن بالای فتانم

 

تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی

وگرنه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم

 

رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی

خلاف من که بگرفتست دامن در مغیلانم

 

به دریایی در افتادم که پایانش نمی‌بینم

کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی‌دانم

 

فراقم سخت می‌آید ولیکن صبر می‌باید

که گر بگریزم از سختی، رفیق سست پیمانم

 

مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی؟

شب هجرم چه می‌پرسی که روز وصل حیرانم؟

 

شبان آهسته می‌نالم، مگر دردم نهان ماند

به گوش هرکه در عالم، رسید آواز پنهانم

 

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت

من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم

 

من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت

هنوز آواز می‌آید به معنی، از گلستانم

 

«سعدی علیه‌الرحمه»

****

 

از تمامی دوستان ممنونم به خاطر لطف‌هایشان در این روزها و نیز عذرخواهم به خاطر پاسخ ندادن به نظرهایشان...

                   به قول سعدی که

هر چه گفتیم جز حکایت دوست

در همه عمر از آن پشیمانیم


دیدگاه‌ها (۰)

پیام خصوصی: برای ارسال پیام خصوصی، لطفاً مستقیماً به ایمیل من (rasoolims در جیمیل) پیام دهید.