الدنیا دار ممرِّ لا دارَ مقرّ *
از دل سرودخواندنت سخت است. بر سنگها میکوبی و سنگین میخوانی. میخروشی و بانگ سَر میدهی: “آی درختها! اینجا، جای قرار نیست، جای رفتن است. در خود نمانید. بروید؛ آنچنان که باد، آنچنان که من.”. بیچاره جنگل که میماند و چارهای جز ماندن ندارد. بیچاره جنگل که هیچگاه چشمان دریا را ندیده است.
ای رود! خوب میدانم که از قلب زمین سرچشمه گرفتهای تا راهیِ دریا شوی؛ آنسان که بادْ عطرِ گلها را به هم میرساند. برو و نامۀ این دیوانه را از مسیر دریا به آسمان بفرست. بگو من ناچارم به ماندن. من در خودْْ ماندهام و ماندهام که چه کنم. ولی تمامِ خویش را در آن نامه نهادهام تا تنها کالبدم اینجا بماند. خویشتنم را به تو میسپرم. بَرگیرَش.
پنجشنبه 21 خرداد 1388
جنگلهای کنارۀ رودخانۀ سردآبرود
روستای ذوات، چالوس
****
- نهجالبلاغه، الحکمه 133
****
پینوشت:
گفتم شاید این منظومۀ زیبا را نشنیده باشید (با تشکر از برادر بزرگوارم احمد خیاطیان و شاعر گرامی امید مهدینژاد ( دکتر برزو بیطرف )) و نیز اینکه با حال و اوضاع این روزها بیمناسبت نیست. این منظومه سرودۀ شاعر و مترجم همروزگار عبدالرضا رضایینیا و با صدای سهیل محمودی (سید حسن ثابت محمودی) است:
دیدگاهها (۰)