واگویههای یک دیوانه با حضرت دریا
نمیرنجم اگر باور نداری عشق نابم را
که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیّاری*
دوباره آرامی و نمیخروشی دریا! هان بخْروش! سکوت تو بوی فراموشی میدهد.
موجهایت را در کدامین ساحل جا گذاشتهای که بدینسان آرامی؟! کدام گوشماهی دردِ دلهایت را نشنیده گرفته است؟! نکند غمهای کوچکم تو را بدینسان ملول کرده باشد. نکند رودها دیگر سراغی از چشمت نمیگیرند. آی دریا! لب بر کدامین سنگ گزیدهای که چونان سیلیخوردگانْ آرامْ در گوشهای از مسیرِ نسیم غنودهای؟!
دریا؛ دیدی شکوه اساطیری آسمان با دلم چه کرد؟! دیدی فریادهایم بغض شد. فریادها را گریستم. و حال این منم که چشمانم چند صباحیست بوی جنون گرفته است.
نامههایم را خواندی یا نه؟ تو را به عطر تمامی گلها قسم داده بودم تا مرا با آسمان آشتی دهی. آن نامهها را آیا نامهرسانِ رود برایت آورده است؟ آنها را به بوسه آغشتم تا وقتی به لبهایت برسد؛ خواهناخواه طعم بوسههایم را برای لحظهای شاید زیسته باشی.
این دیوانه هنوز هم منتظر پاسخ شگرفی از آسمان است. میدانم؛ تو با سکوتت دردهایی را که در نامههایم زیسته بودم، برای آسمان خواندهای. برایش بگو که این دیوانه دیگر این همه اندوه را احتمالکردن نَتْواند.
***
ما ز دریاییم و دریا میرویم
دیوانه این روزها گریستن را بسیار زیسته است و بسیارتَر اندوه را. میدانم، این دیوانهْ خودْ نیز دریاست اگر اندوه را بسیارتَر از اینها بزیَد. ولی افسوس که تمام بودنش را به قطرهای محال راضی کرده است.
***
به دریا گفتم، شبی راز دل
خروشید از غم، زد سَر به سنگ ساحل
مرا در موجهایت نهان کن دریا. من نیز از تواَم. مرا چون اشکی در چشمهایت غرق کن.
آی دریا بخروش. آرامش تو بر ملال من میافزاید. بخروش.
چهارشنبه 20 خرداد 1388
ساحل سردآبْرود-چالوس
****
*بیتی است از غزلی از استاد محمّدعلی بهمنی با مطلع: "لبت نه گوید و پیداست می گوید دلت آری/که اینسان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری" در کتاب «گاهی دلم برای خودم تنگ میشود» نشر دارینوش.
دیدگاهها (۰)