← بازگشت به صفحه اصلی

خاطرات یک دیوانه -۳-

۱۸ اسفند ۱۳۸۷

دیوانه‌ها هم حرفه‌ای می‌شوند

بارها پیش از واقعه:

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود

کاین شاهد بازاری وان …

پسرک تنها نشسته بود و می‌اندیشید انتهای دنیایش را. گاه با آسمان هم‌صحبت می‌شد. ولی دیوانگی را هیچ بر خود گمان نداشت. اصلاً انگار نمی‌کرد روزی خودش را در دارالمجانین. هر روز کسی تکّه‌ای از کاشی‌های آسمان را برایش به ارمغان می‌آورد. پسرک آسمان را خیره می‌شد؛ آسمانی که تکّه‌تکّه شده بود و قسمتی از آن تکه‌دوزی را سهم خویش می‌دید. چه آسمانی… چقدر آبی….

پیش از واقعه امّا بسیار پیش از آن:

عاقلان نقطۀ پرگار وجودند ولی…

پیش‌تر تنها نقش و نگار آسمان نازل شده را کند و کاو می‌کرد. ولی این آسمان تنها بوی هندسه نمی‌داد. به ذهنش خطور کرد که این آسمان را شاید برای جنون نیز مهندسی کرده باشند. پس عزمش جزم شد برای تمرین دیوانگی.

گاه خود را در هیأت دیوانه‌ای تصور می‌کرد که به دنبال لیلای خود شهر به شهر می‌گشت و عبور خود را آواز می‌داد: لیلا… لیلا… لیلا…. ولی از ژرفای دل هنوز باورش نیامده بود دیوانگی را. هر چند که خواب و بیداری‌اش را در جنون لیلا می‌زیست. از آسمان خواست راهی برای دیوانگی‌اش باز کند؛ شاید او را نیز به جرگۀ مجانین راهی باشد.

پیش از واقعه:

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن

شرط اوّل قدم آن است که …

جدّی جدّی دیوانه شده بود. هر لحظه منتظر بود؛ برق نگاهی را، ترجیع صدایی را، بوی آشنایی را. ولی انگار نه انگار. پسرک همان عاقل همیشگی بود. جورچین کاشی‌ها هم هنوز جور نبود. انگار تکه‌ای از آسمانش را ابرها پوشانده بودند. رو به آسمان کرد و گفت:

“می‌دانم، می‌خواهی مرا شکست بدهی. ولی من دیوانۀ عاقلی هستم. هر چه را از من بگیری؛ عقل از سرم نمی‌رود. خیال کردی؛ هان؟!”

واقعه‌ای که ناگزیر بود:

…دیوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند *

نه لیلا بود، نه عذارا. شیرین هم نبود. طرحی دیگر داشت. پسرک چشمانش گُر گرفت. دلش آتش شد. سوخت. از آسمان دریا بارید. دریا در چشمانش ریخت. دریا سرشار از اندوه بود. پسرک ناگهان آسمان را اندوه دید، دریا را اندوه دید. ستارگان را اندوه. خود را اندوه، اندوه، اندوه. پیوسته می‌گریست و به آسمان می‌گفت:

“اگر عذر بخواهم، درست نمی‌شود؟ مرا ببخش. تو پیچیده‌تر از کاشی‌هایی که به دستم داده بودی، هستی. نسخه‌ام را سخت پیچیده پیچیدی.”

در درد می‌پیچید. ولی انگار می‌کرد پاسخی از آسمان فرو نیامده است. بسیار اندوه داشت و بسیارتَر می‌گریست. بسیار تَر شده بود. باران شده بود. ولی خود می‌دانست این‌ها فقط قطره‌هایی بودند که موج‌های دریا بر دل سنگ او می‌زدند و بر چشمانش می‌نشستند. دیگر یادش رفته بود که جورچین آسمانش هنوز جور نیامده است. دیگر حتی خودش را نیز از یاد برده بود:

“آه، چه سرنوشتی عقیمی دارم. چه تلخ و گریه‌ناک است. آه آسمان! همان‌گونه که مرا به شرق اندوه آوردی؛ به مغرب نگاهت بازگردان. دیگر راستی راستی دارم می‌بُرم. زنجیر پاره کرده‌ام. می‌فهمی؟”

امّا پنداری آسمان گوش‌هایش را محکم لای ابرها پوشانده بود و چیزی نمی‌شنید. تنها اندوه بود که پسرک را می‌آزرد. ولی او بارها پیش از واقعه، آسمان و آبی‌اش را بسیار آموخته بود. نیک می‌دانست که روزی شاید ریسمانی از آسمان برایش بیندازند، شاید نردبانی، شاید. ولی در تردید خویش می‌لولید. دلش در رنج غوطه می‌خورد. قلبش دیگر مانند گذشته بی‌دغدغه نمی‌تپید. دهلیزهای قلبش بایستی یک دریا اندوه را تاب می‌آوردند. قلبش تاب خورد. بر کالبدش تابید. تپید. رقصید. کالبدش لرزان شد. خودْ نیز نمی‌دانست چه بر دلش آمده است. ولی هنوز هم سوسوی نوری را از تاریکی‌ شب‌های آسمان امید داشت -بیم و امید-.

پس از واقعه:

دیوانه‌ها هم حرفه‌ای می‌شوند

نیک از خود بُریده بود. گاهی به اکراه سَری به جورچین می‌زد. ناگهان به یادش افتاد که تکه‌ای از آن جورچین پشت ابرها مانده است. خود نیز به راستی رابطۀ این‌ها را نمی‌فهمید. ولی دریافته بود که هر چه هست و نیست، باید زیر سَرِ آن تکۀ پشت ابر باشد.

شبی به بیابان پناه برد. به آسمان نگریست و قدری خود را گریست. با آسمان قرار گذاشت که اگر دیوانگی‌اش را درمان نکند؛ دیگر سراغ کاشی‌ها نمی‌رود؛ همه را می‌ریزد دور.

در جامۀ خویش پنهان شد. کالبدش لرزید. صدای گریستن برخاست. درفشی در آن سوی بیابان با باد می‌رقصید و آواز می‌خواند. پسرک گونه‌هایش خیس بود. با چشمانی آماس‌کرده به درفش لرزان –‌از پشت اشک‌هایش که منظره را برایش تار کرده بودند- نگریست. به ناگاه تمام حقیقت در نگاهش فوران کرد. آری. درفش محتوایی بس سبز داشت. بر روی آن رازی نگاشته شده بود که پسرک یک عمر آن را می‌دید و نمی‌دید. به یادش بود و نبود. بدان راز عمل می‌کرد و نمی‌کرد:

“پس این بغض‌ها و این همه اندوه برای این بود که بدانم؟ پس دریا همه‌اش بهانه بود. امّا نمی‌دانم؛ مگر این بغض‌ها چلچلی خود را نپیموده‌اند؟! باید شراب اندوه دیگر صاف می‌شد. پس چرا نشد؟ من که یک عمر است این بغض‌ها را فرو می‌نشانم و در خویش می‌بلعم.”

دوباره روی به آسمان کرد:

“پس این چهل صباح تو کی باید پایان گیرد؟ من دیگر این همه اندوه را احتمال ندارم. خسته‌ام ای آسمان! می‌فهمی؟ من هنوز هم بر سَرِ قولم و قرارم هستم. جوابم دِهْ.”

بسیارتَر پس از واقعه:

قرعۀ کار به نام منِ دیوانه زدند

… و هنوز دیوانه‌ای منتظر است تا آسمان پاسخش گوید.

واقعه‌ای که فراموش شد:

به شهوت شب محتوم چون فرو گیرد **

جمعه 16 اسفند 1387

***********

** مصرعی است از استاد علی معلّم دامغانی، که به کرّات در مثنوی “قسم، به فجر قسم، صبح پشت دروازه است” آمده است؛ با مطلع: “به شهوت شب محتوم چون فرو گیرد / شبی که بستر از آب از ستاره شو گیرد”.

***********

پی‌نوشت:

کَم مِن مُستدرج بالاحسان الیه و مغرور بالسّتر علیه و مفتون بحُسن القول فیه و ما ابتلی الله احداً بمثل الاملاءِ لَه. (الحکمة 116، نهج‌البلاغه)

دیدگاه‌ها (۰)

پیام خصوصی: برای ارسال پیام خصوصی، لطفاً مستقیماً به ایمیل من (rasoolims در جیمیل) پیام دهید.