← بازگشت به صفحه اصلی

آه

۰۳ اسفند ۱۳۸۷

نه! تو قول داده بودی ای آه! که من تنها در خدمت تو باشم و هر وقت خواستی به یادت بیاورم. تنهایی‌ام را آن‌گونه که تو می‌خواهی باشم؛ یعنی دمادم بخوانم: “آه”. امّا انگار زیر قولت زده‌ای. درست است؛ می‌دانم. اصلاً آن قول و قرار مشروط بر آهِ ممتدِ من بود که بسیاری اوقات از یاد می‌بردم که جهان را برای آه کشیدن آفریده‌اند. دریا را در چشمانم ریختی، گفتی حالا تا می‌توانی مویه کن. گفتم: “نه، من تحمل این همه آبی را ندارم، من در این همه آبی غرق می‌شوم. درست است که من در کویر بودم و از سراب می‌ترسیدم ولی تنها عطشان جرعه‌ای آب بودم، نه دریا”. امّا تو دریا را ریختی. دریایی که یک لحظه از پشت قاب شیشه‌ای‌اش بیرون جست، در چشمانم ریخت، دلم طوفان گرفت. آن قدر که همه ساحلم ویران شد. دریا، آن قَدَر آبی بود که واژه‌هایم توان سرودنش را نداشتند.

تو قول داده بودی. درست که من زیر قولم زده بودم. ولی خودْ تو می‌دانی که من از اوّل هم دیوانۀ خوبی نبوده‌ام. قصد گلایه ندارم؛ می‌خواهم کمی دردِ دل کنم. می‌دانم دریا را ریختی در من، تا به ساحل رسیدن را بیاموزم. تا از زورق تن خویش را برْهانم . بر سفینۀ بی‌پایان سعادت پای نهم. می‌دانم؛ ولی خودْ تو می‌دانی که آن همه نیل‌گون بی‌کران برای من قدری زود بود. نبود؟!

تنها اگر دریا بود، شاید می‌شد کاری‌ش کرد. ولی شبْ سیاه بود و ماه، بدر. آن‌چنان که شک کردم نکند هر شب، ماهْ ماهِ شب چارده باشد. خودت می‌دانی که شب باشد و دریا باشد و مهتابی که به دریا طعنه بزند، چه‌گونه می‌شود. دریا مد می‌کند، بالا می‌آید. از مژّه‌ها می‌پرد بیرون، اشک می‌شود. آه می‌شود. امّا این هم برایم سختْ شگفت است که هم تو آه باشی و هم دریا مرا آه کرده باشد. مهتاب آه از نهادم بیرون آورد. شب، ستاره‌هایش را به رخم کشید و به من طعنه زد: “دیدی؟ دیدی که آه تو را چگونه در اندوه ستارگانم غرقه ساخت؟!”

این دیگر چه سرنوشتی است، آه؟! سراسرش برایم مبهم است؛ همانند مه. مانند گیسوان جنگل در حوالی شب‌های ابری. امّا تو دریا را به چشمانم معرفی کردی. چشم‌ها راه جویباری را بر روی گونه‌هام گشودند. نامش را چه بگذارم؟ آهینه رود بهتر است یا شطّ ‌‌الجنون؟

شاید همه‌اش تقصیر من باشد که می‌پنداشتم آزمون‌هایت بسیار ساده‌اند؛ چون جرعه‌ای آب نوشیدن. امّا جرعه‌ات دستِ کم دو جام از دریا بود. دریا را بدین‌سان تاب آوردن نتوانم. فقط همین را می‌دانم؛ ای آهِ همیشگی‌ام. که هر گاه آهی از نهادم بیرون آید، دستانم را می‌گیری. دلم را مانند کودکان نوپا، در باغ زیبای نگاهت به گل‌گشت می‌بری و از من می‌خواهی سرود کودکانه‌ام را دوباره بسرایم و آواز جاودانگی‌ام را چونان طوفان بخروشم:

“آه!

همین که هستی و درد مرا تو می‌فهمی

برای من کافی‌ست“

شنبه 3 اسفند 1387

دیدگاه‌ها (۰)

پیام خصوصی: برای ارسال پیام خصوصی، لطفاً مستقیماً به ایمیل من (rasoolims در جیمیل) پیام دهید.