← بازگشت به صفحه اصلی

خاطرات یک دیوانه

۱۴ خرداد ۱۳۸۶

 

صحنه اوّل :

درها را می‌بینی

که هِی باز

                    هِی بسته

                             هِی باز

هِی بسته

هِی

هِی

هِی

 

شاید این بار مادری دیگر

بین بسته و باز

پهلو بگیرد

 



 

صحنه دوم :

گرگ و میش بَرّه شده‌اند

یا من خر؟

اینجا آخورها بدجور بوی خیانت می‌دهند

لابد

هنوز هم چاهی مانده

که کسی در آن دردهای خویش را

با ماه

هم‌دردی کند.

 



 

صحنه سوم:

شب‌ها

که خوابم می‌برد

حیَّ علی‌...

هِی!

تو چرا بیدار نمی‌شوی؟!

نمازم را باز بادها می‌خوانند!

 



 

صحنه چهارم:

مادر دوباره پهلو می‌گیرد

و شهرِ سیاه

رنگارنگ می‌پوشد

عزا شاد می‌شود

ترانه گُر می‌گیرد

-        آقا همین‌جا پیاده می‌شوم !

-        فقط 200 تومَن!

-        لب‌لب‌لبِ تو گلِ اناره. جنسِ‌...

 



 

صحنه پنجم:

به پیاده‌ها سلام کن!

نمی‌دانم چرا در این بازی

هِی به خودم می‌بازم

یکی بیاید مرا ببرد

تا حتی

یکبار که نشده

بُرده شوم!

 



 

صحنه ششم:

آقای "او" قهوه می‌نوشد

زن می‌رقصد

بوسه بر لبالب ذهن‌ها متواری شده است.

یکی دست‌های بسته‌ی مرد را

بر مردمِ شهر

باز کند

دیگر این قهوه

استخوان عشق را

پوک می‌کند!

 



 

صحنه هفتم:

سَر آورده‌اند

سُرور می‌شود شام بی‌خودی

 

شام می‌خورم

بوی تو در ذهن دود می‌شود

 

عطش را بیش از این سیراب نکنید !

کسی دیگر به این واژه احتیاج ندارد

اصلِ واژه

دوستی‌ست

آن‌را

واژه

واژه

- شرحه شرحه -

شرح کنید.

 



 

صحنه هشتم:

اتوبوس راه می‌افتد

آزادی

به زندان ذهن می‌رود

-من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید

-دلم یک لحظه با خودش گفت-

 

شُرشُر

دست‌ها

باران می‌شوند

مغزم

خیسِ از شنیدن

و کشتی پهلوگرفته

در خیساسیسِ اشک‌ها !

 

-        آقا لطفاً نخند

مگر نمی‌بینی؟

همه دارند می‌گِریند!

 



 

صحنه نهم:

پیاده که می‌روی

دشت جلوی چشمت رژه می‌رود

 - می‌بینی ؟

رودخانه هم با تو دوست‌ شده

لازم نیست همیشه بر خلاف جریان آب شنا کنی! -

 



 

صحنه دهم:

خوک‌ها آدم شده‌اند

و من نمی‌دانم

چرا

جاده زیر پایم

عقب‌عقب می‌رود !

 



 

صحنه یازدهم:

تق‌تق

-        اشتباه گفتم

درینگ‌درینگ

-        بله؟

-        سلام! منم.

خیلی خسته‌ام

 

به پهلو می‌خوابم

و خواب در من پهلو می‌گیرد

مادر بین در و دیوار

شاید دارد از من می‌گرید !

 



 

صحنه دوازدهم:

به دوازده که می‌رسی

جمعه می‌شود

و انتظار

در لبریزی تو

تَه می‌کشد!

 

خوش به حالِ سگ‌ها

که راست‌راستی سگ‌اند !

 



 

صحنه سیزدهم :

کوه

کمرش را در کمر برادر گرفته

 

کمرم می‌گیرد

و پیچاپیچ جاده را

با یادِ تو

مرور می‌شوم

 

-        لطفاً

این کمرگرفتگی را نحس ندانید !

 



 

صحنه چهاردهم:

خوب‌تر که می‌شنوی

پارک

برایت آواز می‌خواند

و صدا

به شکل زنی می‌شود:

-        وااااای به حااالِش

رُسواش می‌کنََََـــــم من ...

 

نکند این دفعه رسوایی مرا

به مذاکره ایستاده‌اند

بی‌خیــــال

باید زندگی را به چرخیدن ایستاد !

 



 

صحنه پانزدهم:

هوا

بدجوری وا شده

دلم

بدجوری گرفته

و

سَرَم ....

....

....

 - دیوانه‌ام دیگر

بر من که حرجی نیست ! -

 



 

صحنه شانزدهم :

از هر طرف که می‌دوی

بوی مادر شنیده‌تر می‌شود

و دستان مرد

رودخانه را آبیاری می‌کند

صدا

آوار می‌شود

روی خاطراتم

-        حیف که لجن مرا گرفته

 



 

صحنه هفدهم:

مادر را

به امانِ بادها می‌سپاریم

تا سالِ بعد را

تحویل بگیریم

 

فقط یک لحظه تصور کن!

پاره‌های عشق را

تکّه‌تکّه

به امانِ بادها سپرده باشی

-        چقدر گریه‌ناک است

 



 

صحنه هجدهم:

...

...

...

 

۱۳ خرداد ۱۳۸۶

دیدگاه‌ها (۰)

پیام خصوصی: برای ارسال پیام خصوصی، لطفاً مستقیماً به ایمیل من (rasoolims در جیمیل) پیام دهید.