← بازگشت به صفحه اصلی

بی‌نشان شهر

۰۶ اسفند ۱۳۸۶

 

کم می‌شود نگاه تو از دیدگان شهر

امّا نشسته نام تو بر واژگان شهر

 

غم، گریه، داغ با غزلی تازه می‌رسید

شعری جدید، هق‌هقِ تلخ از زبان شهر

 

دارم به نسل پاک شما غبطه می‌خورم

گریان شده ز حیرتتان آسمان شهر

 

چتری بیاورید برای نگاه‌ها

باریده بود باز چرا بی‌بهانه شهر؟

 

قلبی هنوز عطر هزاران شهید داشت

گم شد میان درد و غم آب و نان شهر

 

اینجا کسی میان هزار استخوان و خاک

دندان گرفته بر جگر از داستان شهر

 

دارد نفس نفس ز خدا می‌رسد درود

بشنو شمیم ناب دل از بی‌نشان شهر

 

حتی پلاک کوچکی از تو نمانده است

گمنام کوچه‌های زمین! قهرمان شهر!

 

نامت که جاودانۀ دنیاست بی‌گمان

حتی اگر که خاک شدی در دهان شهر

 

شعری نفس کشیده و قلبی تپید باز

امّید تازه‌ای که دمیده به جان شهر

 

یک‌شنبه ۵ اسفند ۱۳۸۶

دیدگاه‌ها (۱۴)

نگاه مست۶ اسفند ۱۳۸۶ ساعت ۱۱:۴۱

چتر ها را باید بست بیا به زیر باران برویم لذت بردم زیبا بود

محمد۶ اسفند ۱۳۸۶ ساعت ۱۳:۳۸

بابا تو آدم نمی شی؟! این" شر" ها چیه به اسم شعر ؟

سعید۶ اسفند ۱۳۸۶ ساعت ۱۳:۴۷

آمدی جانم به قربانت به موقع آمدی صادق جان انشالله یه روز هم نام تو بر کوچه های شهر حک شود. شهید محمد صادق رسولی ؟

درد۸ اسفند ۱۳۸۶ ساعت ۱۲:۳۴

«بارونِ درخت‌نشین» / «ایتالو کالوینو» / «ترجمه‌ِ مهدی سحابی» / «مؤسسه انتشارات نگاه» من که می‌گم از اون کتاباییه که باس یکیشو تو خونه داشت...: کارهای برجسته‌ای که آدمی به پیروی از وسوسه‌ای درونی می‌کند، باید ناگفته بماند؛ همین که به‌زبان بیاوری از آن لاف بزنی، چیزی بیهوده و بی‌معنی جلوه می‌کند و پست و بی‌مقدار می‌شود (صـ 66). O کوزیمو، علی‌رغم فرار شگفت‌انگیزش، کمابیش مانند گذشته با ما بود. تنها زندگی می‌کرد، امّا از آدم‌ها نمی‌گریخت. حتّی برعکس، می‌توان گفت که نمی‌توانست دور از مردم سر کند (صـ 97). O عشقش به درختان، مانندِ عشق‌های راستین، اغلب با سنگ‌دلی و بی‌رحمی همراه بود. تنِ درخت را می‌برید و زخمی می‌کرد تا آن را نیرومندتر و زیباتر کند (صـ 151). O کوزیمو هنوز در سنّی بود که شورِ داستان‌پردازی در آدمی به شکلِ شورِ زندگی در می‌آید؛ دوره‌ای که می‌پنداریم هنوز آن‌اندازه زندگی نکرده‌ایم که بتوانیم سرگذشتِ خود را تعریف کنیم (صـ 181). O بسیار دیده شده است که مردمانی که برای آرمانی نه‌چندان روشن و مشخّص مبارزه می‌کنند، مجبورند برای جبرانِ گنگی و سستیِ انگیزه‌هایشان ظاهری بسیار جدّی به‌خود بدهند (صـ 191). O بدین‌گونه عشق‌شان آغاز شد. کوزیمو خوش و گیج و منگ بود؛ دختر نیز خود را خوش‌بخت حس می‌کرد، امّا شگفت‌زده نبود (دختران هیچ‌کارشان اتّفاقی نیست) (صـ 195). O ولتر... بسیار چیزها از من پرسید. از جمله: ــ این‌که ... همیشه بالای درخت‌ها می‌ماند، برای این است که به آسمان نزدیک‌تر باشد؟... ــ ... معتقد است که برای بهتردیدنِ زمین باید کمی از آن فاصله گرفت (صـ 216). O ... می‌دانید که قلبِ سگ نزدیکِ شکم‌اش است. سگِ شما جای خوبی گیر آورده و همان‌جا می‌ماند (صـ 225). O خلاصه این‌که، زمانه‌ای فرامی‌رسید که آزاداندیشی بیشتر می‌شد، و دورویی نیز (صـ 249). O ... (بدین‌گونه می‌کوشی این سرسختیِ ویژه‌ی جوانان را حفظ کند که هرگز نمی‌خواهند بپذیرند که از دیگران تأثیر گرفته‌اند) (صـ 250). O می‌دانیم که انقلابی‌ها بیش از محافظه‌کاران به «فرمالیسم» گرایش دارند (صـ 304 / منِ خواننده می‌گویم در این سخن، حرف‌ها و حدیث‌ها فراوانند و اعتمادِ کلی به آن نمی‌توان کرد!)

«او» علیه السلام۸ اسفند ۱۳۸۶ ساعت ۲۲:۵۶

بسم الله پس کسی که مرا نمی شناسد، بشناسد .. من ... من ... من ... -- آهااااااااای مؤذن! اذان بگو! -- الله اکبر ... الله اکبر ... الله اکبر ... الله اکبر ... -- هیچ چیز بزرگتر از خدا نیست .. -- اشهد ان لااله الاالله .. -- پوست و گوشت و خون و موی بدنم نیز به این کلام شهادت می دهند .. -- اشهد ان محمد رسول الله .. «او» علیه السلام .. بر می خیزد .. عمامه از سر می گیرد .. فریاد بر میگیرد .. -- ای ملعون! محمد جد من است یا جد تو!؟ اگر بگویی جد من که همه می دانند دروغ می گویی! اگر جد من .. پس چرا به ستم پدرم را کشتی و اموال او را به تاراج بردی و اهل بیت او را به اسارت ..!؟ ... و همه گریه می کردند .. گریه می کردند .. گریه می کردند .. در مدینه ، فاطمه خواند و گریه کردند .. در کوفه زینب خواند و گریه کردند .. در شام .. شام .. شام .. «او» علیه السلام خواند و گریه کردند ... و تاریخ چه تلخ .. چه زود .. تکرار می شود .. تو نیز گریه می کنی!؟ فقط!؟

عبدالحسین1۱۰ اسفند ۱۳۸۶ ساعت ۰۵:۴۳

بسم الله .. وارد اتاق خانه می شود .. با تعجب به همه جا سرک می کشد .. فکرش را هم نمی کرد که سربازیش را در یک همچین جایی بگذراند .. -- خدایا دمت گررررررررررررررم .. بدبخت رفیقام باید تو پادگان دستشویی تمیز کنن .. ولی خیالی نیست .. خودمو عشقه .. دوسال بخور و بخواب .. -- داری با کی حرف می زنی .. بجنب بیا دنبالم دیگه .. این را پیرزنی می گوید که جلوتر از او، او را راهنمایی می کند .. -- ننه جان! حالا این خونه ی کی هست که اینقدر زور داشته که برا امور روزمره اش بهش سرباز دادن و این افتخار!! نصیب من شده .. -- «آقا» سرهنگ ارتشه .. از اون آدم گنده هاست .. یعنی خب اولش نبود .. ولی با گنده ها گشت و خودشم شد گنده .. خدارو چه دیدی .. اگه از تو خوشش بیاد شاید تو رو هم بیاره قاطی گنده ها .. پس تمام زورتو بزن که ازت خوشش بیاد .. البته یه پیش شرط هم داره ..اونم «خانمه»! .. خانمِ «آقا» رو میگم .. یه پارچه خانمه! .. «آقا» رو حرفش حرف نمیزنه .. اگه «خانم» ازت خوشش بیاد دیگه ردخور نداره .. «خانم» از خیلی ها خوشش اومده!! و سفارش خیلی ها رو به «آقا» کرده ..! اگه ازت خوشش بیاد از همون موقع خودتو قاطیه گنده ها ببین! بازهم به فکر فرو می رود .. خدایا یعنی می شود .. هر کاری می کنم که .. یاد دهاتشان می افتد .. با چه فلاکتی بزرگ شد .. هرکاری .. «هرکاریِ» آخر را چند مرتبه می گوید .. یکی دو دفعه سوالی می گوید یکی دوفعه با تعجب و یکی دو دفعه هم با تردید ..

عبدالحسین2۱۰ اسفند ۱۳۸۶ ساعت ۰۵:۴۳

-- آهاااااای تو که با زدی توو خط و خیال که .. بجنب «خانم» منتظرن .. همینطور که دارد با او حرف می زند .. در را هم باز می کند و با دست به او اشاره می کند که بجنبد و داخل شود .. تا وارد می شود،یک مرتبه چشمهایش چهارتا می شود .. ناخودآگاه ساکش از دستش می افتد .. آب دهانش را به زور قورت می دهد .. «لام» بعد از «سـ» که داشت می گفت، یکمرتبه در دهانش گم می شود .. پیرزن لبخندی می زند .. انگار از این نگاه­های اول زیاد دیده .. خانم نسبتاً جوانی که به احتمال زیاد همان «خانم» است روی صندلی نشسته .. زیبا و در عین حال نیمه عریان .. پا را روی پا انداخته و ... با تلفن حرف می زند .. -- ننه جان چرا ساکتو انداختی زمین .. برش دار بیا توو دیگه .. زشته.. خوبیت نداره! به ناگاه به یاد مادرش می افتد که از زیر قرآن ردش کرده است .. -- مادرجان سپردمت به خودش .. خودش می دونه و خودش .. ساک را از زمین بر می دارد و به سرعت از اتاق بیرون می آید .. پیرزن بدنبالش راه می افتد .. -- کجا میری پس .. اینجا همه چی بهت میدن .. با خودش زیر لب می گوید .. اگه مجبورم کنن هرروز توالتهای پادگانو تمیز کنم، دیگه بر نمی گردم اینجا .. هرکاری .. هرکاری .. الا اینجا .. برگردانی از خاطرات شهید عارف «عبدالحسین برونسی» ... عبدالحسین .. عبد حسین باید باشی تا بِکَنی .. بگذری ..از «شهوت» گذشت تا به «شهادت» رسید ..

عدالتخواهی۱۳ اسفند ۱۳۸۶ ساعت ۱۹:۴۶

قابل توجه اصحاب رسانه و مطبوعات: آخرین اخبار از تحصن دانشجویان جنبش عدالتخواه در وزارت علوم: احتمال برخورد نظامی با دانشجویان متحصن در وزارت علوم پس از گذشت 13 ساعت هنوز از وزیر علوم خبری نیست بازرسی از کیفها و وسایل شخصی دانشجویان دقایقی پیش مسئولین وزارت علوم با تهدید دانشجویان به برخورد نظامی، اعلام کرده اند که از ساعت 11 امشب به بعد کنترل ساختمان این وزارتخانه را در اختیار ناجا قرار خواهند داد! این در حالیست که یکی از اعتراضات اصلی دانشجویان، ورود نهادهای امنیتی به پرونده های دانشجویی و همراهی وزارت علوم با این روند است که عملا به منزله مرگ فعالیتهای دانشجویی خواهد بود. از سوی دیگر در ادامه برخوردهای غیر اخلاقی صورت گرفته با دانشجویان، کیفها و وسایل دانشجویان دختر و پسر که به صورت امانت و به هنگام ورود به ساختمان در اختیار نگهبانی وزارت قرار گرفته بود، از سوی حراست این وزارتخانه مورد تفتیش و بازرسی قرار گرفته است! که البته موجب شگفتی و عصبانیت دانشجویان شده است. اکنون که این اخبار منتشر میگردد، 13 ساعت از شروع تحصن و حدود 9 ساعت از اجتماع دانشجویان در مقابل دفتر وزیر علوم میگذرد ولی تاکنون زاهدی در میان دانشجویان حاضر نشده و به ابهامات ایشان پاسخ نداده است. به امید ظهور عدالت گستر گیتی واحد ارتباطات جنبش عدالتخواه دانشجویی

دو عشق ..۱۶ اسفند ۱۳۸۶ ساعت ۱۹:۵۱

بسم الله در خیمه نشسته اند .. دوتایی .. چشمها بیشتر وقت به زمین دوخته شده .. از آن چشمهایی که خیره می شوند به نقطه ای و خیال می رود به سمت خاطرات .. گاهی به هم نگاه می کنن .. آخرین شب است دیگر .. هردو خوب می دانند ... یک به یک خاطرات را مرور میکنند .. روز وفات حضرت رسول .. شاید زجرآورترین لحظه ها، لحظه ای بوده است که حضرتش تقاضای کاغذ و قلمی می کند تا بنویسد، تا گمراه نشوند .. اما او را به از دست رفتن مشاعر - نعوذبالله - متهم میکند .. اللهم العن الثانی .. خواهر شاید یادش نیاید .. آخر خیلی کوچک بوده .. شاید زجرآورتر از آن نگاه به چهره برافروخته ی مادر است .. که انگار عنقریب است که قالب تهی کند .. شاید هم چهره پدر .. از همان موقع غم غربت را در چهره ی پدر دیده بودند .. بد دردی است .. روزهای با مادر را هیچکدام توان بازگو کردن ندارند .. چون آخرش را نمی خواهند یادآوری کنند بهم .. فقط در ذهن خود مرور می کنند .. ذهن همدیگر را می خوانند! پدر .. پدر .. پدر .. چه روزهایی بود .. روزهای بی مادر .. ولی پدر بود .. پدر هم رفت .. چقدر آن شب اصرار کرده بود که به مسجد نرود .. .. خواهر دلش قرص است که با وجود شهید شدن پدر، دو برادر دارد .. مثل شیر .. نه .. سه برادر .. عباس جانم .. شاید همانموقع عباس وارد خیمه می شود .. به! چه حلال زاده .. لبخند لبریز از عشق بر لبان هردو می نشیند .. اجازه می گیرد برگردد و بیرون برود .. به رسم همان روزی که گرد بستر پدر نشسته بودند و عباس در کنار بچه های فاطمه مانده بود .. این بار هم با اجازه برادر .. سید و مولا .. می ماند .. این بار عباس می گوید .. از زمانی که بدن مطهر برادر را تیرباران کرده بودند .. خواهر در خانه مانده بود .. عباس نمیدانست چگونه باید به خواهر می گفت .. شرح ماوقع را .. و اینکه بدن برادر را در بقیع .. شاید نزدیکی های مرقد مخفی .. دفن کرده بودند .. صلی الله علیک یا رحمة للعالمین .. صلی الله علیک یا کریم اهل بیت .. این روزها را .. روزهای آخر صفر را .. قدر بدانید ..

سایه ساری اش مبارک!۲۶ اسفند ۱۳۸۶ ساعت ۱۴:۵۷

بسم الله یا حاضری یا غائب ... غیبت را در مقابل حضور معنا کرده اند .. اما .. پس چرا می گویند 1200 سال غیبت!؟ .. تهمت ناروایی است .. درست است که ظاهر نیستی .. اما حاضری .. از سال 260 هجری .. وقتی که 5 ساله بودی .. در بطن بطن ما جای داری .. روشناییت میرسد .. بسان خورشید پشت ابر .. از امروزی .. سَروَریت آغاز شد .. سایه ات بر سر ما قرار گرفت .. چه سایه ای که نور می دهد ..! سایه ای محافظ در مقابل ظلمت ..! دنیا را ببین .. چه برعکس می چرخد ..! و اما تو .. پس کی میخواهی بخود آیی ..!؟ لحظه ای فکر کن .. به لحظات غفلتت که با لحظه لحظه عمرت در حال افزون شدن است ..! تو چه بخواهی چه نخواهی به این مهم می رسی که باید خودت را آماده کنی برای آن روز .. « روز واقعه » .. بشتاب .. به این فکر کن که شاید فقط منتظر تو باشند .. «روز واقعه» به خاطر توست که روز به روز عقب می افتد .. جمعه به جمعه .. دیگر فرصتی برای غفلت نیست .. اگر آماده نشوی .. شاید کس دیگری را جایگزین کردند .. آن وقت .. بار حسرتی است که تا آخر عمر بر پشتت سنگینی خواهد کرد .. بار «یالیتنا» هایی که دیگر سودی ندارد .. نخواه که همچون بی غیرتان سال 61 هجری، پرچم «یالثارات الحسین» را با کمال شرمندگی به دوش کشی .. نخواه .. نخواه ..

محمدرضا طاهری۶ فروردین ۱۳۸۷ ساعت ۱۸:۳۵

سلام به محمدصادق عزیز.. امیدوارم سال نو برای شما مبارک باشه... غزلت خیلی خوب بود... اجرت با خود شهدا انشالله... یاحق.

هادی سلیمانی۱۴ فروردین ۱۳۸۷ ساعت ۱۱:۲۸

عید که گذشت ولی سال نو مبارک!

مجمع دانشجویان حزب الله۱۴ فروردین ۱۳۸۷ ساعت ۱۵:۲۳

سلام مجمع دانشجویان حزب الله همایش بایسته های فرهنگی دولت نهم را با موضوع نقد عملکرد مدیریتی دوال در حوزه فرهنگ اوایل اردیبهشت ماه در دانشگاه علم و صنعت برگزار میکند.وبلاگش هم راه اندازی شده پس: 1- حتما به وبلاک سر بزنید. 2- لطف کنید و در وبلاگتان لینکش کنید. 3- باز هم لطف کنید و مطالبتان در این موضوع را در قالب مقاله طنز قطعه ادبی و..به آدرس Khizesh.no@gmail.com بفرستید

...۱۶ فروردین ۱۳۸۷ ساعت ۱۵:۲۷

...

پیام خصوصی: برای ارسال پیام خصوصی، لطفاً مستقیماً به ایمیل من (rasoolims در جیمیل) پیام دهید.