← بازگشت به صفحه اصلی

همسفر شراب (سفرنامهٔ امریکا) - فصل ۹

۱۹ فروردین ۱۳۹۲


پیش‌نوشت

از شما بابت حوصله‌ای که در خواندن این مطالب دارید و داشتید ممنونم. سال نو را به شما تبریک می‌گویم. امید آن که سالی سرشار داشته باشید.



*******

برای خواندن متن به ادامهٔ مطلب مراجعه نمایید!


پیش‌نوشت

از شما بابت حوصله‌ای که در خواندن این مطالب دارید و داشتید ممنونم. سال نو را به شما تبریک می‌گویم. امید آن که سالی سرشار داشته باشید.




زندگی خالی نیست

کم‌کم کلاس‌ها مرتب‌تر می‌شوند و جلسات هم مرتب‌تر. فعلاً‌ که خبری از تحقیق نیست. جلساتی هست که با حضور دو استاد و من و یک دانشجوی ارشد هر هفته برگزار می‌شود و بعدش برای ما دو دانشجو کار می‌تراشند که این را بنویس و آن را بنویس. این را انجام بده و آن را به نتیجه برسان. هفته‌ای یک روز هم با استاد جلسه دارم که بررسی کند که دست از پا خطا نکنم. همه چیز تحت کنترل است. این هم ربطی به نظام آموزشی و این مسائل ندارد و صرفاً‌ یک اخلاق شخصی استاد است که باید همه‌ٔ‌ جزئیات دانشجو را بداند. اینجا یک جورهایی استاد همه‌کارهٔ‌ دانشجو است و باید راضی باشد.


هرگز نشه فراموش

به سراغ تلفن عمومی می‌روم و شمارهٔ‌ کان‌ادیسون را می‌گیرم. بعد از کلی دکمهٔ‌ فلان را بفشارید و این حرف‌ها کسی پشت خط مشخصاتم را می‌گیرد و می‌گوید نامم ثبت شده است و از این به بعد قبض برق به نام من به خانه‌ام می‌آید. البته بعداً‌ متوجه می‌شوم به جای «صادق»،‌ «صادث» نوشته شده است. از اولین قبض هم می‌شود همراه با چکی که ضمیمهٔ‌ نامه می‌کنیم تأیید کنیم که از این به بعد به صورت خودکار پول از حساب چکی کم شود.


مرد حسابی

برای باز کردن حساب بانکی باید به بانک بروم. از مشورت‌هایی که کرده‌ام به این نتیجه رسیدم که بانک شهر (citibank)‌ بهترین بانک در بین بانک‌های اطراف هست. بانک نزدیک فروشگاهی است که از آن خرید می‌کنم. ساعت ۱۱ صبح وارد بانک می‌شوم. چند باجهٔ خلوت که با روبان‌هایی، صف انتظار درست شده است. هر باجه‌ای که کارش تمام می‌شود، متصدی، نفر بعدی را صدا می‌کند. منتظر می‌ایستم تا دو نفر جلویم کارشان تمام شوند. متصدی‌ها با آن‌ها اسپانیایی صحبت می‌کنند. تابلویی هم هست که نشان می‌دهد متصدی‌ها دوزبانه هستند. خانمی سفیدپوست با کت و دامن با نشان بانک به من نزدیک می‌شود. سؤال می‌پرسد که می‌تواند کمکی کند یا خیر. انگار نگاه‌های تازه‌واردم کار دستم داده. توضیح می‌دهم که می‌خواهم حساب باز کنم. دعوت می‌کند که به آن طرف سالن که سه میز وجود دارد بروم. با هم به به آن سمت می‌رویم. مدارکم را می‌خواهد. هنوز شمارهٔ امنیت اجتماعی‌ام صادر نشده. می‌دانم کارت دانشجویی‌ام و گذرنامه‌ام به اندازهٔ کافی معتبر هستند چون دانشگاه چنین قراری را با بانک‌های اطراف گذاشته. توضیح می‌دهد که بعد از پر کردن چند فرم ساده کارت موقت صادر می‌شود و بعد از دو هفته کارت دائم. هر حساب هم در واقع دو حساب هست: حساب ذخیره و حساب چک. به حساب ذخیره سود روزشمار در حد خیلی کم (شاید حدود یک درصد در سال) تعلق می‌گیرد. مدارکم را پر می‌کنم و دست خانم متصدی می‌دهم. در حال وارد کردن مدارک تولدم را به من تبریک می‌گوید. من هم توضیح می‌دهم که تولدم آن روز نیست و به زبانی که بفهمد توضیح می‌دهم که در ایران یکی از اتفاقاتی که برای دههٔ شصتی‌های افتاد این بود که نیمهٔ‌ دومی‌ها شناسنامهٔ‌ نیمهٔ‌ اولی داشته باشند. او هم توضیح می‌دهد که در کشورش دومینیکن هم بعضی بچه‌ها تازه شش‌ساله که می‌شوند شناسنامهٔ یک‌روزه می‌گیرند و مثلاً‌ دوازده سالگی به مدرسه می‌روند و الخ. از من می‌پرسد که آیا مدرک شناسایی دیگری دارم یا نه. می‌پرسم که آیا این کارت دانشجویی کافی نیست؟ می‌گوید غیر از اینها. کارت ملی‌ام را نشانش می‌دهم. نگاه که می‌کند می‌گوید چیزی که بین‌المللی باشد. توضیح می‌دهم که در ایران همه چیز فارسی است و همهٔ‌ مدارکم فارسی است. بلند می‌شود و به سمتی دیگر می‌رود. دقیقه‌ای بعد برمی‌گردد و توضیح می‌دهد که به خاطر ملیتم مشکلاتی ایجاد شده. «ایران»‌ را هم به اشتباه «آی.رَن» می‌گوید. باید صبر کنم. این وسط کلی پیغام و پسغام می‌شود تا آخرش با تلفن‌بازی با مدیر اصلی بانک تلفنی صحبت می‌کند. بالاخره کارتم را به دستم می‌دهد. بیرون که می‌آیم ساعت از دو و نیم گذشته است. یعنی یک حساب باز کردن ساده برای من فقط سه ساعت طول کشیده است. این برایم شبیه به باز کردن حساب در یکی از بانک‌های خصوصی تازه‌تأسیس در خیابان شهید مطهری تهران است. متصدی بانک، خانمی بود که با تفاخر گفت که «آیا شما اطلاع دارید که ما در بانک‌مان در کمتر از پنج دقیقه کارت صادر می‌کنیم؟» از بخت خوب ما، سرور مرکزی بانکشان خراب شد و پنج دقیقهٔ‌ ما چهل و پنج دقیقه طول کشید. کلاً‌ تا حالا نه اصل چهل و چهار و نه «حق با مشتری است»‌ در هیچ بانکی سودی به ما نرسانده است.


روزگار سیاه

بعد از ظهر که می‌شود تصمیم می‌گیریم با همسرم سری به فروشگاه زنجیره‌ای کاست‌کو بزنیم. فروشگاه در شرق منهتن است (هارلم شرقی). با نگاه به نقشه تصمیم می‌گیریم پیاده از خیابان ۱۱۶ به سمت شرق برویم. خیابان‌های مورنینگ‌ساید، هشتم تا اول و چند خیابان دیگر در تقاطع راه وجود دارد. راه که می‌افتیم و هر چه قدر به شرق نزدیک‌تر می‌شویم بوی تعفن و ساختمان‌های کهنه بیشتر نمایان می‌شود. تنوع رنگ هم بیشتر می‌شود. زنان با لباس آفریقایی، مردان با عرق‌چین‌های مسلمانی، زنان و مردان با لباس مالزیایی و بیشتر افراد سیاه‌پوست. کاست‌کو دقیقاً‌ در کنار رودخانه قرار دارد. فروشگاهی بزرگ در طبقهٔ‌ دوم ساختمانی به اندازهٔ یک سوله. وارد که می‌شویم در بخش‌های مختلف وسایل به صورت عمده فروخته می‌شود. نیم ساعتی می‌چرخیم ولی چیزی عایدمان نمی‌شود. بیرون که می‌آییم هوا تاریک شده است. کمی که پیاده می‌رویم پاهایمان اعتراض می‌کنند. کنار یکی از ایستگاه‌های اتوبوس می‌ایستیم. سوار می‌شویم. تنها پولی که دارم اسکناس صد دلاری است. راننده می‌گوید یا باید دقیقاً‌ به مقدار دو و ربع دلار (۹ ربع)‌ سکه بیندازم یا کارت مترو بکشم. می‌گویم ندارم و قبول می‌کند که رایگان سوار شویم. بعداْ یک بار دیگر هم دچار این مشکل شدیم که این بار رانندهٔ محترم ایستگاه بعدی ما را پیاده کرد و گفت بروید بلیط بخرید و با اتوبوس بعدی بیایید.


حلال

دیگر از نخوردن گوشت خسته شده‌ایم. از روی نقشهٔ گوگل متوجه می‌شویم فروشگاهی در نزدیکی‌مان در محلهٔ‌ هارلم گوشت حلال می‌فروشد. پیاده به سمت فروشگاه می‌رویم. یک مغازهٔ بزرگ به اندازهٔ‌ سه برابر یک خواربارفروشی معمولی در ایران. وارد مغازه که می‌شویم بوی تند ادویه به مشام می‌رسد. چهار ردیف وسایل هست و البته در گوشه‌کنار از سجاده و عرق‌چین و حتی چادر عربی هم فروخته می‌شود. انتهای ردیف‌ها قصابی است. آقای سیاه‌پوست و بدون حتی تاری مو متصدی است. قیمت مرغ و اجزای مرغ و بره و گاو روی تختهٔ‌ سفیدی نوشته شده است. بوی بد قسمت قصابی دلمان را می‌زند. چند سؤال که می‌پرسیم به سختی متوجه جواب‌ها می‌شویم. این آقای سیاه‌پوست علاوه بر لهجه‌اش به خاطر نداشتن دو دندان نیش جلو صدایش هم سین‌شین می‌شود. دلمان نمی‌آید خریدی کنیم. همسرم پیشنهاد دیدن امپایر استیت را می‌دهد. از مغازه بیرون می‌زنیم. چند قدم آن‌طرف‌تر دکهٔ ساندویچی حلال هست. از فروشنده نشانی را می‌پرسم. توضیح می‌دهد که باید سوار مترو شویم و ایستگاه خیابان ۳۴ پیاده شویم. از بخت بدمان این یکی هم سینش می‌زند. می‌پرسد کجایی هستیم و می‌گوییم. او هم می‌گوید که اهل مراکش است. سرم را که برمی‌گردانم متوجه می‌شوم کنار دکه‌اش مسجدی است کوچک به اندازهٔ‌ یک نمازخانه. چند نفری هم داخل مسجد مشغول نمازند.

بعداْترها جاهای بهتری برای خرید پیدا می‌کنیم که فروشگاه‌های زنجیره‌ای هستند که قسمت قصابی حلال و البته گوشت‌های بسته‌بندی و حتی سوسیس حلال دارند. در آنجا انواع غذای عربی و حتی چیزهایی مثل چای احمد و محمود و دوغزال را می‌شود پیدا کرد. قیمت مرغ خیلی ارزان است. قیمت هر پوند (حدود ۴۰۰ گرم)‌ مرغ کامل حدوداً ۲ دلار (هر بخش مرغ به صورت جداگانه با قیمت‌های مختلف از ۲ تا ۴ دلار)،‌ گوشت گاو حدود ۴ و بره ۶ دلار است. جالب‌ترین نکته این است که بین اجزای مرغ، قیمت بال مرغ جزء گران‌ترین‌هاست. بعضی وقت‌ها با خودم فکر می‌کنم که اینجا نان از گوشت گران‌تر است و یاد حرف‌های «تلخ‌ترین نوشتهٔ‌ من» می‌افتم و قصهٔ «گوسفند و چخه» (بروید خودتان کتاب را بخوانید). نگاه دیگری هم در مورد نسبت قیمت‌ها به ذهنم رسیده است. این که نسبت قیمت دارو به قیمت غذا در امریکا هیچ شباهتی با ایران ندارد. البته منظورم داروهای معمولی است که در ایران قیمتش از شکلات هم کمتر است. پس بیشتر به نفعتان هست که بخورید و ورزش کنید تا اسیر دوا و درمان نشوید.


ساختمان امپایر استیت


زخم آسمان‌خراش

سوار مترو می‌شویم. این اولین دیدارمان از پایین‌شهر منهتن است. هم فال است و هم تماشا. ایستگاه خیابان سی و چهار که پیاده می‌شویم و وارد خیابان می‌شویم رنگ و نور و شلوغی و دود دکه‌های ساندویچی و ازدحام خودرو در خیابان‌های تنگ و ساختمان‌های بلند همه یک‌جا می‌گیردمان. دوچرخه‌هایی که مثل کالسکه مسافر می‌برند، اتوبوس‌های گشت در شهر،‌ تابلوهای تبلیغاتی رنگارنگ، هلیکوپترهایی که آسمان را سفر می‌کنند، رستوران‌های چینی و قسمت‌هایی از خیابان که انگار چین است؛ از بس چینی به در و دیوارش چسبیده. پرسان‌پرسان به سمت امپایر استیت می‌رویم. این یکی هم مثل بقیه بلند است. خیلی بلند. جوانانی هستند به همراه دستگاهی شبیه کارت‌خوان‌های مغازه‌ها که درجا بلیط برای دیدن ساختمان را می‌دهند. بلیط‌های بیست و پنج دلاری. جوانی به ما «سلام علیک»ی می‌گوید و توضیح می‌دهد به خاطر مسلمان بودنمان سه دلار ارزان‌تر هم حساب می‌کند. تشکر می‌کنیم که ما امروز نمی‌خواهیم به ساختمان برویم. این چهل و چهار دلار پول کمی نیست که بیارزد آدم یک ساختمان را دیدن کند؛ حتی اگر این ساختمان بیش از هشتاد سال سن و صد و دو طبقه داشته باشد.

نیویورکی‌ها این جور عکس‌ها را خیلی دوست دارند. این عکس از قرار، متعلق است به کارگران در زمان ساخت ساختمان امپایر استیت [طبق گفتهٔ یکی از دوستان این عکس فتوشاپی است].


الو الو به گوشم

خیالمان راحت بود که ایرانسل و همراه اولی هست که یک گزینهٔ دائم دارند و گزینهٔ اعتباری. نه این که بیشتر از انگشت‌های دست شرکت‌های مخابراتی و به اندازهٔ همهٔ انگشت‌های دست و پا طرح‌های اعتباری با قیمت‌های مختلف. از قیمت‌های ماهی ۸۰ و ۹۰ دلار به همراه تخفیف گوشی هوشمند و اینترنت رایگان تا دقیقه‌ای ۱۰ سنت بدون هیچ تخفیفی برای خرید گوشی تلفن همراه و هیچ اینترنتی. هیچ خبری هم از گوشی‌های قدیمی در بازار نیست. به غیر از یکی دو نوع خاص، همهٔ گوشی‌ها چیزهایی است که هنوز درست و حسابی به ایران نرسیده‌اند. گوشت‌کوب دوازده‌چراغ‌قوهٔ ما هم به این سیم‌کارت‌های نسل نمی‌دانم چه نمی‌خورند. بدتر از همهٔ این‌ها این که حتی اگر پیامکی دریافت کنیم یا کسی به ما زنگ بزند فرقی با زنگ زدن یا پیامک فرستادن ندارد و حساب می‌شود. حساب که می‌کنیم به نتیجهٔ درست و درمانی نمی‌رسم. در همین شک و شبهه‌ها هستیم که اجاره‌خانهٔ ماه اول تصمیم‌مان را قطعی می‌کند. اجاره و هزینهٔ اینترنت ۱۳۴۶ دلار را مثل این که باید دو بار بدهیم چون رسم اینجا بر این است که باید اجارهٔ ماه بعد را هم بدهیم. یعنی اجارهٔ ماه اولی که بوده‌ایم به علاوهٔ اجارهٔ ماه بعد. از ماه بعد هم باید اجارهٔ ماه‌های بعد را بدهیم. یعنی همین طوری ۲۷۰۰ دلاری از کف‌مان می‌رود. از آن طرف هم دارم کم‌کم بدهی‌هایم را صاف می‌کنم که آخرش تصمیم می‌گیریم تا اطلاع ثانوی و محرز نشدن نیاز اساسی به تلفن همراه کلاً‌ بی‌خیال شویم. گوگل هم امکان تماس رایگان به همه جای آمریکا و کانادا را می‌دهد پس چه نیازی است. سه ماه بعد هم یک خط اعتباری ۱۰۰ دلاری می‌خریم به هزینهٔ دقیقه‌ای ۱۰ سنت برای تماس داخل. به علاوهٔ ۲۰ دلار مالیات و البته دویست و خرده‌ای دلار برای خرید گوشی سونی اکسپریا از سایت آمازون. دلیل خریدش هم این بود که برای برخی کارهای اداری حتماً شمارهٔ تلفن نیاز است و زیاد پیش می‌آید که با قرار قبلی زنگ می‌زنند. تازه این یکی را هم می‌دهم دست همسرم باشد که وقت‌هایی که با هم کار داریم با او تماس بگیرم و خودم هم بندهٔ عشقم و از هر دو جهان … بعله.




در باب «خوشا به حالت ای اهل خارج»

در کل اگر این تصور وجود دارد که در دانشگاه‌های اینجا آپولویی هوا می‌شود کلاً اشتباهی بزرگ است. شاید اگر صد سال پیش چنین حرف‌هایی زده می‌شد به‌شخصه قبول داشتم ولی الان حداقل در سطح آموزشی همان مواد درسی کمابیش در دانشگاه‌های ما هم وجود دارد. الان در دانشگاه‌هایمان هستند دانشجویانی که کارهای ارزشمندی را انجام می‌دهند که البته به دلایلی کار ابتر می‌ماند. اینجا دانشجو برای کارش پول می‌گیرد و تقریباً مطمئن است که این وسط کسی بی‌اخلاقی نمی‌کند. کسی نمی‌آید آفتابه و لگن را به عنوان فناوری‌ای که ۱۰۰ سال در دست آمریکا بوده و حالا برای اولین جوانان نابغهٔ ایرانی توانسته‌اند این فناوری را بربایند، معرفی کند. همه چیز اصول خودش و مقرراتی دارد که باید رعایت شود. به دانشجوی دکتری به چشم یک کارمند نگاه می‌شود که زندگی‌ای هم دارد نه مثل استادانی که در ایران هستند و دانشجویانشان را به خاطر ازدواج توبیخ می‌کنند. در همین دانشکدهٔ ما دانشجوی دکترای آمریکایی را می‌شناسم که دو کودک کمتر از ۵ سال دارد و البته باردار هم تشریف دارد و با همان وضعیت بارداری در کلاس‌ها هم حضور به هم می‌رساند.

مقاله به عنوان یک اتفاق عمومی خوب نیست مگر این که مقالهٔ معتبری باشد. یک محصول اگر واقعاْ اتفاقی را رقم زده باشد مورد توجه قرار می‌گیرد. استاد پا به پای دانشجو کار می‌کند و او را پایش می‌کند و حواسش به دانشجو است نه این که سالی یک بار به هوای ارتقای تحصیلی سری به دانشجو بزند تا به زور هم که شده مقاله‌ای حتی اگر شده آبکی، از او دربیاورد.

دولت هم به صورت هدف‌دار هر چند ماه یک‌بار استادان و متخصصان را گرد هم جمع می‌کند تا با استفاده نظراتشان پروژه‌های جدیدی را تعریف کند. آن وقت اتفاقی که می‌افتد این است که کمتر در پروژه‌هایی که تعریف می‌شود شعارزدگی و ناپختگی دیده می‌شود. آدم کوچک پای در کفش بزرگ‌ترها نمی‌کند و با دانستن چند حرف قلمبه از دماغ فیل سقوط آزاد نمی‌کند. یادم نمی‌رود چه حرصی خورده بودم وقتی در خبری خوانده بودم که دهکدهٔ فناوری شهر (...)‌ بعد از سال‌ها و پس از امریکا و اسرائیل به عنوان سومین کشور به فناوری پردازش زبان طبیعی دست پیدا کرد. این حرف به همان مسخرگی است که یکی بگوید ایران به فناوری پشه‌کش پلاستیکی با دستهٔ پلاستیکی سه‌رنگ دست پیدا کرده است. این اتفاقات زشتی که در کشور ما افتاده و می‌افتد و البته با لعاب‌‌های دینی به خورد مردم می‌دهند چیزی جز سرخوردگی محقق‌های واقعی دربرنخواهد داشت. حالا تصور کنید کسی چند سالی در چنین محیط آمریکا تحصیل کند و به نظم موجود عادت کند (و به قول یکی از دوستان نازپرورده شود)‌ و بعد از تحصیلش موقعیت‌های شغلی با درآمدهای بسیار خوب نیز داشته باشد حال به نظرتان چه قدر اشتیاق برای بازگشت به محیط قبلی خود دارد؟


با همهٔ این حرف‌ها، ارزش کار کسانی که در ایرانمان با سخت‌ترین‌های زندگی می‌سازند و کار علمی می‌کنند و قدمی برمی‌دارند به مراتب بالاتر است از کسانی که اینجا هستند. باید بیایید و ببینید چرت زدن‌های دانشجوها در کلاس‌ها و انجام زورکی کارها را. اینجا هیچ بهانه‌ای برای این بی‌انگیزگی‌ها هم وجود ندارد. نه تقلب و بی‌اخلاقی علمی هست نه تورم نه تحریم نه گرانی نه مشکل ازدواج. برای نفس کشیدن هم پولت را می‌دهند و بهانه‌ای برای کم‌کاری وجود ندارد.


خدا تقریباً هیچ نقشی در جامعهٔ حرفه‌ای امریکا ندارد. حال بحث مهم‌تری که پیش می‌آید این است که چرا در جامعه‌ای که کفر از سر و رویش می‌بارد این قدر حق‌الناس اهمیت دارد و در جامعه‌ای که دین و مذهب از سر و رویش می‌بارد این قدر بی‌اخلاقی نمود دارد. خودم هنوز به نتیجهٔ درستی نرسیده‌ام. بسیار مشتاقم نظر شما را بدانم (و شاید هم بشود این نظرات را یک‌جا جمع کرد و در مطلب بعدی این سفرنام‌چهٔ بی‌در و پیکر گذاشت).




گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود

حصار تنگ زمانه به دور پیچک عاشق

سکوت و حسرت دیدار و انتظار و دقایق


نگاه خستهٔ ساحل به موج مست کف‌آلود

غریو غرقهٔ دریا به یاد زورق و قایق


غرور کور درختان میان دشت مه‌آلود

امید رفتهٔ باران ز چشم خون شقایق


نشد نخوانده گذارم غبار تار دلم را

نشد ندیده بگیرم نوای تلخ حقایق


همین که حسرت پرواز هست و بال‌ها بسته‌ست

چگونه باز نگرید دو چشم خستهٔ عاشق


چگونه غربت خود را... تمام حسرت خود را...

به دست خود بسپارم به بادهای موافق


مارس ۲۰۱۳ – نیویورک

دیدگاه‌ها (۳۵)

mostafa salari۱۹ فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۰۵:۲۸

هرچند با نقد خیلی آشنا نیستم ولی متنت اینقد منو گرفت که اولش قصد خوندن بند اولش رو داشتم اما وقتی سر از لپ تاپ برداشتم دیدم رسیدم به عبارت " مارس 2013" . شما لطف داری

البرز۱۹ فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۰۵:۲۹

اینکه میگی کفر از سر رو روش می باره درست نیست. نه اینکه بگم کفر بده ،منظورم اینه که ملت آمریکا مذهبی هستند. شاید در نیو یورک نه اما در جنوب و میدوست مردم بشدت مذهبی و خب در نتیجه متعصب هستند. مسئله اینجاست در آمریکا برای کسی مهم نیست که شما اعتقادت چیه ؟ شب با کی می خوابی؟ الکلی هستی یا نه؟ به کسی ربطی نداره. شما باید همون کاری رو که ازت میخوان درست انجام بدی. این یکی از فواید حکومت سکولاره : برخی از رفتارها در حریم خصوصی افراد هست و افراد دیگر و حکومت حق مداخله در آن را ندارند. خوش به حالشون که امر به معروف و نهی از منکر ندارند. که اگه داشتند شما باید به زور گوشت غیر حلال اونا رو می خوردی. سلام البرز من که نرفتم ولی دوستانی که رفتند می‌گن که روزهای یک‌شنبه کلیساهای نیویورک خیلی پر هستش ولی فضای حرفه‌ای این‌ها اصلاً رنگ و بوی مذهبی نداره. این که می‌گم کفر زیاده چون دیدم کسایی که به کافر بودن خودشون افتخار می‌کنن. و هیچ جوری برای من قابل فهم نیست که چطور و به چه عنوان باید کار اخلاقی انجام بدن.

نصیری۱۹ فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۰۵:۴۴

سلام صادق جان سال نو شما مبارک. این بحث اخرت که تو مطلب قبلی هم درخواستی داشتم را 3 سالی است با برخی از تصمیم گیران حوزه اموزش کشور داریم. متاسفانه سبک امتیاز دهی به اساتید و دانشجویان مقاله است که ضعیف ترین روش تولید علم از بین 10 روش تولید علم است. برای همین ازت خواهش کردم سبک اموزش انجا، نحوه ارتباط صنعت و دانشگاه و .. را اگر فرصت کردی به مرور برام میل کن. البته در اخر ما منتظر برگشت شما هستیم :) نازپرورده نیویورکی سلام رفیق چشم. اگر فرصتی شد حتماً. نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست...

حمید۱۹ فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۰۵:۵۳

سلام آقا صادق بسیار خوب بود اینبار خواستی نویسندگیت ترکیبی از دو سبک قبلیت باشه که به نظرم خیلی بهتره هر چند فکر کنم کمی بیشتر باید بنویسی تا بتونی بهتر ترکیبی از دو سبک نویسندگی داشته باشی البته جسارتا اما در مورد حق الناس، فکر کنم همین فرهنگ که حداکثر سازی منافعم در گرو این باشدکه طرف مقابل را راضی نگه دارم و حق و حقوقش را به طور کامل بدم ، فکر کنم برایبرای رعایت حقوق همدیگر کافی باشد. به نوعی منافع مادی خود را در گرو کار خوب کردن و رعایت حق یکدیگر می بینند. مثلا از اساتید شنیدم که در مورد حق کپی رایت خیلی مواظبند، شاید این خودش دو علت داشته باشد، 1- اگر من الان رعایت نکنم فردا کسی دیگر همین کار را در مورد محصول بنده انجام می دهد 2- ممکن است برخی از مجازات های قضایی جلوی آن ها را برای انجام کار خلاف گرفته باشد. حال شما فرض کن یک دفعه این فضا از بین برود، یعنی قانونی محکمی نباشد که دیگر آن ها را مجبور به اطاعت کند یا رعایت حق طرف باعث بهبود منافع مادی شان شود آیا انوقت جایی برای رعایت کردن حق دیگران می شود. مانند ظلم ها و تجاوزهایی که سربازان آمریکایی در افغانستان و عراق می کنند. سلام این که شما می‌گویی درست هست ولی به نظرم کامل نیست. این منطق زمانی که یک نفر احساساتی می‌شه قاعدتاً شکسته باید بشه ولی بعضی وقتا این اتفاق نمی‌افته. در ضمن، از آن طرفش، چرا یک مسلمان نباید این گونه فکر بکند؟

فاطمه۱۹ فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۰۶:۰۴

با سلام و تشکر وقتی تاریخ علم و فلسفه در غرب رو می خونیم ،نکته ی مهم اینجاست که غرب در دوره روشن گری تصمیم گرفت خدا را حذف کند، آگاهانه. در نتیجه فهمید خود باید جای خدا را پر کند و نشستند و برای همه ابعاد زندگی بشر فکر کردند و تصمیم گرفتند و با سخت کوشی کار کردند و البته لیس للانسان الا ما سعی. مشکل جامعه ما این است که نه خدا را داریم و نه خودمان به فکر ساختن جامعه هستیم. یعنی سپردیم به خدا. و البته خدا هم با سنت های جاری بر طبیعت کار می کند و نه معجزه وارانه: لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم. سلام ممنون از لطف شما. حالا سوالی که برایم پیش آمده این هست که چرا علمای ما نتوانستند با وجود داشتن منابع قوی دینی جامعه‌ای مترقی بسازند.

حمید۱۹ فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۰۶:۰۴

البته ممکن است در بعضی ها آنقدر رسوخ کرده باشد که استثناء بشه، یعنی اگر فرض کنیم طرف اعتقادی به اخلاق توحیدی نداشته باشد، ممکن است استثنائاتی باشد که خود رعایت حق دیگران برایش ملکه شده باشد، وگرنه جوری دیگر می توانی این را توجیه کنی؟ در شمن میشه چند نوع اسثناء را هم بیزحمت بگی؟ مصداق خاصی در نظرم نیست. همین که بالاخره فرض کن دو تا راننده با هم کل بیفتند و احساساتی شوند و الخ. ولی حتی یک مورد نمی‌بینی که تخلف رانندگی از جنس تخلفاتی که در ایران هست اتفاق بیفتد

حمید۱۹ فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۰۶:۲۰

چرا علمای ما نتوانستند با وجود داشتن منابع قوی دینی جامعه‌ای مترقی بسازند؟ شاید بگوییم جواب سوال این باشد که تازه حکومت شیعه بعد از دوران امام علی ع نزدیک به 35 سال است که واقعا حکومت را بدست گفته و کار اجرا دارد. اصلا قبلا تجربه اجرا وجود نداشته، مثلا اقتصاد چطور باشد، در مقابل سیاست های خارجی چکار باید کرد و ... . ما منابع داریم، قبول هم داریم منابع ما قوی هست، ما از این منابع صرفا در مورد استخراج وظایف فردی استفاده کردیم، حال فرض کن با شرایط جدید، هنوز کار خوب و عملیاتی بیرون نیامده که بر اساس اصول و منابع قوی، چکار کنیم به آن سمت باید برویم. به نظرم در این زمینه ها انقدر جای کار هست که سالیان سال نیاز به درس خارج حوزه و کلاس دانشگاه دارد، در ضمن باید صرفا در آن جا بحث متوفق نشده و در جامعه پیاده شود، تا بتوانیم مدل خود را از زندگی اسلامی پیاده کنیم. پیاده کردن مدل های غربی جامعه ما را به سمت همین وضعیت اخلاقی فعلی می برد

س. صفری۱۹ فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۰۶:۳۴

با سلام و تبریک سال نو :) در مورد اون بخش که نوشتید اینجا دانشجویان هیچ آپولویی را هوا نمی کنند، من هم با شما موافقم. در اروپا هم تقریبا ( یا بهتر بگویم تحقیقا) همینطور است..اما موضوع اصلی دموکراسی آموزشی است یعنی آزادی در ارایه تمامی فرصتهای آموزشی + اخلاقی کار کردن است..دقیقا همان مطالبی که گفتید...بی اخلاقی، سرقت پژوهشی، ادعاهای بزرگ بی پشتوانه و غیره همه و همه دردهایی است که جامعه آموزشی ما با آن مواجه است... موفق باشید سلام ممنون از لطف شما

alich۱۹ فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۰۶:۳۷

سلام سال نوی شمام مبارک :) بند آخر فوق العاده بوووودد :) چشم ما رو که خیس کرد :) میخوندمش یاد این غزل افتادم دلا بسوز که سوز تو کارها بکند نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند هر آن که خدمت جام جهان نما بکند طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک چو درد در تو نبیند که را دوا بکند تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند ز بخت خفته ملولم بود که بیداری به وقت فاتحه صبح یک دعا بکند بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد مگر دلالت این دولتش صبا بکند موفق و سربلند باشی سلام دم شما گرم

جواد۱۹ فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۰۹:۵۹

عالی بووود، مرسی

علی۱۹ فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۱۲:۴۸

من کلا حس و حال کامنت گذاشتن ندارم. ولی سفرنامه‌هات رو میخونم... جالبه، آفرین. سلام دمت گرم رفیق

مرتضی۱۹ فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۱۵:۲۴

منم همینطور (علی: من کلا حس و حال کامنت گذاشتن ندارم. ولی سفرنامه‌هات رو میخونم... جالبه، آفرین.)

مسعود۱۹ فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۱۵:۴۶

سلام اینقدر دیر دیر مینویسید که آدم حوصله اش سر میرود! کمتر از دفعات قبل به جزئیلات پرداخت شده است. دفعات قبل نکاتی هیجان انگیز تر بیشتری نوشته بودید.

سمانه۱۹ فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۱۸:۵۴

سلام سال نو مبارک به نظرم یکی از علت های اصلی مشکلات در ایران اینه که ماها یاد گرفتیم زرنگی تو اینه که نفع خودمون و ضرر فرد مقابلمون را نتیجه بده !! این که کجای دین ما این رو نوشته واقعا نمیدونم !!!! ما عادت کردیم به همه موضوعات رقابتی نگاه کنیم آنقدر در جامعه مون از گذشته تا حالا تبعیض و ظلم بوده که حس میکنیم اگه بخوایم نتیجه بگیریم باید از قانون جنگل استفاده کنیم. و طرف مقابل برامون اهمیت نداره... سلام خیلی ممنون از حسن نظر شما

24۲۰ فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۰۹:۱۶

سلام بحث جالبیه. سوالاتی که مطرح کردی سالهاست که فکر من رو مشغول کرده. با نظر اول آقا حمید موافقم. یعنی اونا دقیقاً تو کتشون رفته که منفعت فرد در گرو منفعت جمعه. یعنی اجباراً قبول نکردن بلکه به باور رسیدن. به خاطر همینه که کم پیش میاد نقض بشه. تو وقتی چیزی رو عمیقاً باور داری اینجوری نیست که با عصبانیت فراموشش کنی اما وقتی یه چیزی رو همینطوری قراردادی پذیرفتی اون موقع حرف تو درسته. و حالا این که چطور تو کتشون رفته بازم با نظر حمید موافقم. ممکنه هم روشنگری و فرهنگ سازی باشه هم قانون و مجازات. در این خصوص نظر فاطمه خانم هم حرف درستیه. اونها تکلیفشون با خودشون روشن شده و روی این سیستمی که دارن کار کردند. اما این که چرا ما بعد از مدینه النبی هیچ وقت نتونستیم به این برسیم از نظر من دلایل مختلفی داره. 1- اینکه دین امری تفسیر پذیره و ما آدمهایی با تفاوتهای اساسی فکری داریم که همه خودشون رو دیندار می دونند. یک بعد این قضیه همین الآنه که نه در سطح مسئولین و نه در سطح مردم مجموعه اصول قابل قبول یکسانی ایجاد نمی شه که بر اساس اون اخلاق در جامعه حاکم بشه. یک بعد دیگه این قضیه اینه که این تفسیرات مختلف (چه از روی غرض چه عقیده) از سوی علما مختلف در طول تاریخ باعث اضافه و کم شدن یا سبک و سنگین شدن خیلی مسائل و رسیدن به دست ما در این برهه تاریخ شده فلذا این یعنی تفسیرپذیری به توان 2. این یعنی اتفاقاً ما اونقدرها هم منبع نداریم. 2- توی یک شرایطی که جامعه مریض و خرابی داشتیم، عده ای تصمیم گرفتن با حکومت اسلامی درستش کنند. حالا قراره همین مردم که مشکلات اساسی دارن بشن ارکان پیاده سازی حکومت اسلامی چه در مقام مسئول و چه در مقام حاکم. خب نمیشن. حالا اینکه چرا در صدر اسلام شدن و الان نمیشن؟ اولاً چون مشکل 1 وجود داره و ما رسول اللهی نداریم که حقیقت دین رو تمام و کمال معرفی بکنه. دوم رسول الله و افراد دیگه ای (مثل علی ع) نداریم که اونو به طور کامل در عمل نشون بدند. سوم حتی در بین کسانی که می خوان حکومت اسلامی رو برقرار کنن یک دیدگاه و انگیزه مشترک وجود نداره و باطل بینشون زیاده. و ...

24۲۰ فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۰۹:۳۱

... بنابراین این تفکر می تونه وجود داشته باشه که برای رسیدن به دین گام اول در این مقطع رهایی از دین در سطح حکومت و برقراری نظام و سیستمی بر اساس اصول و منافع مشترک از طریق اخلاقه. بعد خود به خود در چنان حکومتی در ایران با بنیه اعتقادیش خلا دین احساس می شه و مردم اخلاق مدار خیلی بهتر می تونن فکر کنن و درست و غلط رو تشخیص بدن و اسلام ناب رو پیاده کنن. تا کسایی که تا خرخره تو مال حرام فرو رفتن و ... (چه تو سطح مسئولین چه مردم) کما اینکه به عقیده من اگه خاور میانه امروز و تصویری که از اونها در دنیا ساخته شده وجود نداشتن تا الآن خیلی از ملت های قانون مدار مسلمان شده بودند. و این خود به خود به مرور منجر به استقرار حکومت اسلامی می شد. در مورد اینکه گفتی "هیچ جوری برای من قابل فهم نیست که چطور و به چه عنوان باید کار اخلاقی انجام بدن." باید بگم که کافر مگه کیه؟ کافر کسیه که نتونسته اعتقاد قلبیش به خدا رو به صورت عقلی واسه خودش اثبات کنه و تقلیدی هم نخواسته یا نتونسته قبول کنه. وگرنه خیلی نادر هستند کسانی که دروناً این حس رو نداشته باشند. همون چیزی که وجدان یا میل به خوبی رو در انسان باعث می شه. من هم قبلاً برام عجیب بود این موضوع چون ماها (مخصوصاً بچه مذهبی ها) در فرهنگ خطا و ثواب (جهنم و بهشت یا ترس و تشویق) بزرگ شدیم. شاید بعضی ها مثل شما بعداً از این مرحله بالاتر رفته باشند اما چون بستر فکری جامعه در زمان شکل گیری شخصیت این بوده غیر این واسمون سخته. ولی من بعدا با آدم های خوب کافری آشنا شدم که فهمیدم آدما ذاتاً و دروناً متمایلند به خوب بودن فقط باید بسترش فراهم بشه. ااااه. چقدر حرف زدم سلام جناب ۲۴ بسیار استفاده کردم ممنون

abbasdt۲۰ فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۱۴:۲۰

سلام صادق جان طبق معمول لذت بردیم. برخی از این روشنفکران علوم اجتماعی می گویند مشکل عدم پایبندی به قانون و حق الناس در ایران ناشی از سابقه استبدادی و دید کوتاه مدت ناشی از استبداد در جامعه ایرانی است، البته برای خودم خیلی قابل درک نیست ولی در کتاب "ایران، جامعه کوتاه مدت" که ترجمه سه مقاله از دکتر محمد علی همایون کاتوزیان است مطالعه کرده ام. یا علی سلام ای.دی.تی. من هم از یکی از دانشجوهای دکتر کاتوزیان شنیده بودم که این کتاب دید جالبی رو معرفی کرده. البته اون بنده خدا می‌گفت یکی دیگه از مشکلات در ایران این هست که کار اخلاقی هزینه داره (مثلاً دروغ نگفتن هزینه‌اش بیشتر از دروغ گفتنه)

محمد۲۰ فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۱۹:۱۲

سلام صادق. سال جدید شما هم مبارک. مطالب خوبی بود و بهره بردم. در رابطه با سوالی که مطرح کردی چند مورد به نظرم میرسه که سیاه مشقی میزنم: اول اینکه اساسا توی آموزه های هر دینی دو نوع گزاره وجود داره: *تأکیدی و *تأسیسی تأکیدی اون دسته از آموزه های دینی هستند که در حقیقت همون ارزش های انسانی و مطابق با فطرت و سرشت انسانی هستند و هیچ ربطی هم به دین یا بی دینی آدم ها نداره مثل راستگویی، امانتداری، احترام به والدین و به قول شما قص علی هذا(که درستش قس هست. چون میدونم شخصیت ادبی داری و غلط املایی هم در ساحتت راه نداره متذکر شدما) خب داشتم میگفتم. این دسته از آموزه ها رو هیچ دینی رد نکرده و اتفاقا هم تأیید و تأکید هم کرده اند. پس وجه تسمیه اش هم معلوم شد. دومین دسته، آموزه های تأسیسی هستند که برای هر دینی به صورت مجزا تعیین شده مثل نماز(علی الخصوص شیوه‌ی خوندنش)، حج، روزه و قس علی هذا. دوم اینکه این عالم با تموم بند و بیلاش، عالم اسباب و مسببات و علت و معلوله و خدا(البته از دید ما که مثلا باورش داریم) هم با کسی شوخی نداره پس مؤمن! معلومه که هر کسی به هر کدوم از آموزه های بیان شده در بالا عمل کنه نتیجه میگیره حتی اگه کافر هم باشه و اگه عمل هم نکنه نتیجه نمیگیره حتی اگه اسم دینی رو هم به قول اهل فن یدک بکشه. اونا دسته اول رو عمل میکنن(البته تا حدی و خودت هم مشکلات، ظلم و بی عدالتی ها و ناهنجاری های اجتماعی اون جا رو تازه داری درک میکنی) و عدل خدا به همون اندازه هم نتیجشو بهشون رسونده که خودت داری تا حدودی شهود میکنی اون جا.(اتفاقا دین اسلام روی حق الناس از حق الله هم بیشتر حساسه ولی کو گوش شنوا و چشم بینا)

محمد۲۰ فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۱۹:۱۴

نکته‌ی مهم و بزنگاه خطرناک گردنه‌ی بحث این جاست که ما(البته با عرض معذرت)، بی دینی، تنبلی و کم کاری خودمونو به حساب ضعف اصل دین میذاریم و توقع داریم که با حلوا حلوا گفتن لپ و لوچمون شیرین بشه که اینم نمیشه. پس نبایستی این مسئله رو به گردن علماء یا هر کس دیگه ای انداخت. بله علماء اگه تو تبلیغ دین کم کاری کنند به همون اندازه مسئولند ولی ماها هم باید عمل کنیم و هر کسی وظیفه اش رو بایستی انجام بده. خلاصه لب کلوم این که آدم تا قوای عقلیش به قول عرفا و سلکا در سرزمین وجودیش ملکه و پادشاه نشه خیلی راحت به قول مهندسای کامپیوتر با یه الگوریتم غلط(توهم و مغالطه) از اینپوت های درست(ولی ناقص)، اوتپوت های غلط و درب و داغونی جنریت میکنه که بدتر از اونم اینه که اوس کریم میگه: **قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُم بِالأَخْسرِینَ أَعْمَلاً(103) الَّذِینَ ضلَّ سعْیهُمْ فی الحَیَوةِ الدُّنْیَا وَ هُمْ یحْسبُونَ أَنهُمْ یحْسِنُونَ صنْعاً(104) أُولَئک الَّذِینَ کَفَرُوا بِئَایَتِ رَبِّهِمْ وَ لِقَائهِ فحَبِطت أَعْمَلُهُمْ فَلا نُقِیمُ لهَمْ یَوْمَ الْقِیَمَةِ وَزْناً(105) ذَلِک جَزَاؤُهُمْ جَهَنَّمُ بِمَا کَفَرُوا وَ اتخَذُوا ءَایَتی وَ رُسلی هُزُواً(106) إِنَّ الَّذِینَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ کانَت لهَمْ جَنَّات الْفِرْدَوْسِ نُزُلاً(107) خَلِدِینَ فِیهَا لا یَبْغُونَ عَنهَا حِوَلاً(108)** موفق باشید. یا علی سلام حاج ممد دمت گرم

بهار۲۰ فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۲۰:۱۰

سلام بسیار لذت بردم،ممنون،به عنوان خواهر ازتون می خوام قدر موقعیتتون رو بدونید،خسته نشید،ما براتون دعا مى کنیم.یا حافظ من کل غریب راستی همه سفر نا مه هارو مى خونم ولى تو کامنت کذاشتن تنبلم،امیدوارم آدامه بدی،هوای خانمتو داشته باش که اون بیشتر بهش سخت میکذره و قدر ایثارشو بدون،یادتم نره!!!!!!ببخشید،من خیلی خود مونی نوشتم! موفق و سربلند باشید سلام بر بهار خیلی ممنون از لطفتون. بابت توصیه‌هاتون بسیار سپاسگزارم

محسن۲۱ فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۰۶:۱۳

سلام برادر سال نو مبارک از توصیف کمی کاسته و بر تحلیل افزوده اید. نتیجه ی این تغییر زاده شدن سوالی است که سوال اکثر مسلمانانی است که به غرب رفته اند. از سید جمال بگیر تا عباس میرزای غرب ندیده تا شریعتی و آل احمد و ...انگار این سوال تاریخی ماست و همچنان در جستجوی جواب آنیم. اما سوال: چرا در جامعه‌ای که کفر از سر و رویش می‌بارد این قدر حق‌الناس اهمیت دارد و در جامعه‌ای که دین و مذهب از سر و رویش می‌بارد این قدر بی‌اخلاقی نمود دارد. 1- در منطق قرآن انسان مجموعه ای از روحیات و باورها و رفتارهای ظاهری است و اینها با هم باید در مسیر الهی باشد. ضمنا اخلاق با اعتقادات و اعمال انسان ربط دارد و اینگونه نیست که شما مثلا کافر باشی اما اخلاق خوب داشته باشی و این نزد خدا با ارزش باشد و به حسابت اخلاق خوبت جدا برسد و به حساب اعتقاد بدت جدا. بلکه به صراحت بیان می کند که برخی چیزها باعث نابودی یا به تعبیر قرآن باعث حبط اعمال می شود. این آیات رو ببین: " ولو اشرکوا لحبط عنهم ما کانوا یعملون " انعام 88 " اولئک الذین کفروا بایات ربهم ولقائه فحبطت اعمالهم فلا نقیم لهم یوم القیامة وزنا " کهف 105 " ان الذین کفروا وصدوا عن سبیل الله وشاقوا الرسول من بعد ما تبیّن لهم الهدی لن یضروالله شیئا وسیحبط اعمالهم " محمد 32 در آیه سوره کهف قرآن می فرماید که کفر و عدم باور به بازگشت نزد خدا، باعث میشه که اعمال(که منظور اعمال خوب هست دیگه) روز قیامت ارزشی نداشته باشه. ممکنه که ما با عقل خودمون بگیم که اینکه نشد! یعنی این همه کار خوب بی ارزش میشه! یا پس نتیجه این کارای خوب رو کجا باید ببینه! و اینکه یعنی کافر بهشت نمیره و کلی سوال دیگه که طولانی میشه! اما این منطق الهیه و انسان رو مجموعه میبینه و اگر کسی کافره و لی اخلاقش خوبه نزد قرآن بی ارزشه. مثل مومن ریاکار. آیا خدا بابت عبادات مومن ریاکار باید بهش ثواب بده و بابت ریا مجازاتش کنه. نه. میگه کلا اعمالت با همون ریا از بین رفت. پس اون حق داره اعتراض کنه و بگه تو عباداتم رو جدا حساب کن و ریا بنده رو جدا!!! ادامه...

محسن۲۱ فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۰۶:۳۶

3- نکته بعدی اینه که اگر رفتاری برآمده از باور درست باشه باید در همه جا جاری و ساری باشه. چرا این آمریکاییهای با اخلاق خوب در برخورد با ملتهای دیگه اینقدر خوش اخلاق نیستن. دولت ظالم آمریکا و حامی اول اسراییل با پول مالیات همین مردمان خوش اخلاق اداره میشه. اگر خوش اخلاقن چرا با همه نیستن؟ چون انسانها رو درجه بندی میکنن و تو درجات به عراق و افغانستان که می رسیم دیگه زیاد مهم نیست. به خاطر همین تو حمله به تروریستها حالا چند تا زن و کودک هم کشته شدن زیاد مهم نمیشه. نزدیک به یک میلیون نفر در عراق کشته شدن اما کک این ملت خوش اخلاق هم نگزید که آقا ما کلا به چه دلیل و اجازه ای به عراق حمله کردیم؟ البته همه آنچه گفتم به معنای این نیست که حالا اونا بد و ما خوبیم. راجع به خودمان باید در فرصتی دیگر بحث کرد که چرا ظاهرمان بداخلاق شده است. در خود نیویورک چرا هارلم با اون وضعیت هست؟ در میان ایالات چرا به سمت جنوب که میریم دیگه بوی رفاه و عدالت به شدت کم میشه؟ پس معنای اخلاق خوب چیه؟ اخلاق خوبی که فقط یه قرارداد جمعی برای بهتر زیستن و بیشتر لذت بردن از زندگی به سبک مدرن. یه کفر پیچیده با ظاهری فریبنده. مخصوصا که با بداخلاقیهای خودمان مقایسه بشه و این سوال که شما مطرح کردی شدت بیشتری میگیره. آمریکا الان محور تکثیر بدی در عالمه. صنایع تسلیحاتی، گسترش جنگ در فضای جهانی، توسعه صنعت پورنوگرافی و سود سرشار آن، مواد مخدر و نقش آمریکا در توزیع جهانی آن و...حتی نقش آمریکا در بحرانهای جهانی مثل زیست محیطی هم از بیقه بیشتره. معاهدات بین المللی رو در زمینه که مغیار با رویکرد سیاسی و اقتصادیش باشه امضا نمیکنه مثل بحث گازهای گلخانه ای. توسعه تسلیحات هسته ای. چطور بپذیریم که مجموع آن آدمهای با اخلاق چنین نتایجی رو به بار آوردن. اگه بگی که مردم نیستن و دولته. اولا دولت با پول مردم چنین میکنه. ثانیا مردم ضعیفی هستن که اجازه میدن دولت با پولشون این همه بدی رو منتشر کنه. سلام رفیق خدا خیرت بده. جواب بلند و مستدلی‌ست

مهسا۲۱ فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۰۹:۳۲

سلام داداشی. خداقوت من از فصل اول تا این فصل خوندم فصلای اول کمی خسته کننده بود نوشته ها رسایی فصلای بعدی نداشت ولی نکات جالبی نوشته بودین که در فصلای بعدی خبری ازش نیست. این فصل هم عالی بود. ضمنا عنوان هایی که در هر فصل انتخاب می کنید بسیار زیباست. انشالله فصل بعدی خیلی عالی تر و بهتر باشه. خوش و خرم زیر سایه حق باشید.

محمدصادق رسولی۲۱ فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۰۹:۳۲

سلام شما لطف داری ممنون

سعید عادل مهربان۲۲ فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۲۰:۲۲

سلام صادق، سال نو! مبارک! یعنی من کامنت نذارم شما نباید یه یادی از من بکنی؟ من نباشم کی غلط املایی بگیره ازت؟ در مورد اینکه در غرب بدون دین چه جامعه‌ای ساخته شده، در مقایسه با جامعهٔ دینی به نظرم اگر در گذشته ما عقل رو این قدر محدود نمی‌کردیم می‌شد انتظار داشت «حدّاقل» جامعه به اندازهٔ غرب پیشرفت کرده باشه. یه سری دیگه باید بیام نظر بدم، الآن حوصلهٔ اون همه نوشتن ندارم. موفّق باشی و برگردی!

محمدصادق رسولی۲۲ فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۲۰:۲۲

شما اینقدر کیفور از زنده شدن زنده‌رود بودی که کلاً‌ خبری ازت نبود.

بنیامین۲۴ فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۰۳:۴۳

با سلام به وبلاگ حامیان دولت ولایی نیز سر بزنید. مطالب ما را با دقت بخوانید و نظر دهید. در صورت تمایل به همکاری و حمایت سایبری از گفتمان و عملکرد دولت، به ما اطلاع دهید. به امید پیروزی حق بر باطل

مرادعلی۲۴ فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۱۲:۴۳

سلام صادق جان. چند وقتی بود که دنبالت می گشتم تا اینکه به این وبلاگ رسیدم. از سفرنامه ات خوشم آمد. جالب بود. موفق باشی. به امید دیدار.

محمدصادق رسولی۲۴ فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۱۲:۴۳

مخلصیم رفیق

امیر۲۵ فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۲۲:۳۰

با سلام هزینه تبلیغاتی چقدر و از کجا؟ پاسخ از حسن سبحانی دولت قانون اقتصاد بدون ربا

مهدی۳۰ فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۱۸:۰۹

0. سلام 1. سُک سُک. آخر 2. این سیستم ترکیبی سیستم خوبی است. 3. یک مستندی داره بی بی سی ملعون به نام "دِ سنتری آف (یا آو) دِ سِلف". توضیحات جالبی داره در مورد تاثیر روانشناسی و جامعه شناسی بر اقتصاد و سیاست امریکا. شاید ربطی به سوال تو هم داشته باشه. شایدم نداشته باشه. 4. ضمنا شما بی خود می کنی اشتیاقت رو برای برگشت به محیط قبلی از دست بدی.

محمدصادق رسولی۳۰ فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۱۸:۰۹

سلام جوان. در کدامین قبرستان به سر می‌برید آیا که؟

بهار۳۱ فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۱۷:۳۱

بابا منتظر قسمت دهمیم،اردیبهشت شد،هر روز سر می زنیم و ناامیدتر از دیروز تو رو خدا زودتر بنویس

محمدصادق رسولی۳۱ فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۱۷:۳۱

شما لطف دارید. ممنون از حسن نظر شما. سعی می‌کنم زود به زود به‌روز کنم (غم امتحان اگر بگذارد)

مظاهر۴ اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت ۰۷:۴۹

سلام. سال نوی شما هم مبارک محمدصادق عزیز. در مورد شعرت واقعا قشنگ بود. ولی به نظرم وزن بیت یکی مونده به اخرش یه جوریه. یعنی مصرع اولش توی یه وزن متفاوت هست به نظرم. البته صاحبنظران باید نظر بدهند متاسفانه من تخصصی ندارم.

محمدصادق رسولی۴ اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت ۰۷:۴۹

سلام. ممنون رفیق بابت لطفت

یاسین۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت ۲۰:۴۱

شاعر فوق العاده ای هستید.بی تعارف!اگرچه بیت یکی مونده به آخر یه مقدار سکته ی وزنی داره به نظر. من هیچ وقت آمریکا نرفتم و نمیدونم اینکه کلیساها پره راسته یا نه.ولی تعریف "مذهبی"بودن این نیست.یه نفر ممکنه هرهفته که نه هر روز بره کلیسا چنان آوازی بخونه که صد تا شجریان به عمرشون نخوندن ولی توی حیطه ی زندگی شخصی و حرفه ایش هیچ عقیده ای هیچ محدودیت و باید ونبایدی براش ایجاد نکنه.این آدم "مذهبی" نیست چون رفتارش تحت تاثیر مذهب نیست.توی غرب دینو از بین نبردن.چون به قول جامعه شناسای غیر مارکسیست دین سیمان اجتماعیه و کلی فواید داره اما در سطح فردی.توی غرب دین رو محدود کردن به آواز خوندن یکشنبه ها تو کلیسا ولی توی محیط حرفه ای فقط سوده که معنا میده.دلیل اهمیت به بیت المال و این طور چیزا هم بیشتر قانون و نظارت کار آمده و عدم رعایت این قانون ممکنه "سود" افراد رو تحت تاثیر بذاره پس رعایتش میکنن.توی ایران هم اگرچه ظاهری مذهبی داریم ولی فکر نمیکنم اصلا آدمهای مذهبی باشیم.شاید اول انقلاب این جمله صدق میکرد و عملا هم میدیدیم مردم چقدر اخلاقی عمل میکنن ولی الان اونقدر از خود بیخود شدیم که... تنها فرق ایران و آمریکا در اینه که اینجا به جای اخلاق و مذهب،هنوز قانون جانشین نشده پس ما آدمهای منفعت محور دلیلی برای رفتار اخلاقی یا قانونمند نمیبینیم. ببخشید بابت پرحرفی!

محمدصادق رسولی۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت ۲۰:۴۱

سلام جناب یاسین خیلی ممنونم از نظر شما

میثم۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت ۲۳:۱۶

سلام محمد صادق عزیز و دوست داشتنی شرمنده که خیلی دیر اومدم و این فصلرو خوندم. ولی تنبلی هست و هیچ بهانه دیگه ای هم قبول نمیکنیم. این سبک جدید نوشته ات خیلی داره بهتر میشه، من خیلی خوشم اومده. میدونم که خیلی سرت شلوغه و وقت کم داری واسه نوشتن. سوالی که پرسیدی و دوستان هر کسی نظرش رو گفت. برای خود من خیلی سوال بوده! اصلاً چیه که باعث میشه توی یه همچون فضایی با همچون مردمانی و همچون افکار و عقایدی همه حقوق همدیگه رو رعایت کنن؟؟ جواب قانع کننده ای نیست: شاید واقعاً به قول دوستمون به این باور رسیدن! شاید هم قوانین سفت و سختی که دارن جلوی خیلی ها رو میگیره! اما در مورد ما مسلمونای.... حکایت علی(ع) و مردم کوفه است!!!! ========= همینطوری ادامه بده، داری به جاهای خوب خوبی میرسی!!!!!

محمدصادق رسولی۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت ۲۳:۱۶

دمت داغ

سیب۱۵ خرداد ۱۳۹۲ ساعت ۰۵:۵۹

نظرات آقای پناهیان در مورد سبک زندگی غربی و نظم و رعایت اخلاق آن ها، جالب و در این زمینه حداقل برای بنده مفید بوده است.

مدنی۱ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۰۹:۵۳

سلام استفاده کردم، هم از مطلب، هم بیشتر از کامنتها. یک فضولی هم من بکنم و نکته ای اضافه کنم، ما سابقه تاریخی رو هم نباید فراموش کنیم. در ایران چند صد ساله که عدم ثبات و حکومتهای ضعیف و بی قانونی داشتیم، عملا این فرهنگ ایجاد شده که فقط به فکر خودت باش و زرنگی اینه که حق بقیه رو بخوری و ... برعکس در غرب چند صد ساله که ثبات نسبی و حکومتهای قوی و تجربه تمدن سازی وجود داشته. و علاوه بر همه چیزهایی که دوستان گفتن، این امر یک فرهنگ جمعی و عمومی ایجاد کرده که در این طرف همچین خبری نیست. عملا هم ایران و شرق رو زیاد مذهبی حساب نمی کنم. بله فرهنگ مسلمین اینجا جاری هست، اما وقتی مذهب در زندگی نقش زیادی نداشته باشه عملا ما مذهبی نیستیم! وقتی افتخار بعضی اینه که « اون زورگیر عرق خور هم محرم و صفر که میشه کاراش رو تعطیل میکنه» و بقیه سال برمیگرده سر همون کاراش! معلومه نوع مذهبی که ما داریم چیزی نیست که خدا خواسته و دین نامیده!

محمدصادق رسولی۳ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۰۳:۲۸

سلام علیکم خیل ممنون از لطف شما. در مورد مسألهٔ ثبات با شما هم‌داستانم. بسیار ممنون از یادآوری این نکتهٔ مهم.

سیدعلی بطحائی۱۱ مرداد ۱۳۹۸ ساعت ۰۹:۳۸

اسلام دو رکن دارد؛ پرستش خدا پرستاری از انسان فلسفه غرب به بهانه واهی «پرستاری از انسان» ٬ پرستش خدا را از بین برده است.جدایی انسانیت از اسلام٬ همانند جدایی شوری از نمک است.یک مسلمان هم خدا پرست و هم پرستار انسان است

پیام خصوصی: برای ارسال پیام خصوصی، لطفاً مستقیماً به ایمیل من (rasoolims در جیمیل) پیام دهید.
برچسب‌ها:سفرنامهٔ نیویورک