← بازگشت به صفحه اصلی

یکِ نهم

۱۰ شهریور ۱۳۹۹

در گوشم نجوا می‌کند: ارزیدن؟ قیمت ارز چند؟ دل خوش سیری چند؟
إِنَّمَا النَّجْوَىٰ مِنَ الشَّیْطَانِ لِیَحْزُنَ الَّذِینَ آمَنُوا وَلَیْسَ بِضَارِّهِمْ شَیْئًا إِلَّا بِإِذْنِ اللَّـهِ ۚ وَعَلَى اللَّـهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ (۱)

هشت. 
هشت سال پیش؛‌ فرودگاه امام خمینی. فرودگاه مصطفی کمال آتاتورک. فرودگاه جان اف کندی. 

هشت.
کودکان بزرگ شده‌اند، جوان‌ها مسن، مسن‌ها پیر، پیرها پیرتر و گاهی به حرمت شرف لا اله الا الله.

هشت: یک به علاوهٔ یک به علاوهٔ یک به علاوهٔ یک به علاوهٔ یک به علاوهٔ یک به علاوهٔ یک به علاوهٔ یک.

 

یک

فقوط می‌آیی. گیجی. تا به خودت می‌آیی که با خریدن پنکه گرمای خانهٔ کوچکت را تحمل کنی، هوا سرد می‌شود. هر روز ابری‌تر از دیروز. هر هفته که ساعت ۹ صبح با استاد راهنمایت جلسه داری قبلش آیةالکرسی می‌خوانی. نکند این دفعه به خاطر جملهٔ غلطم عصبانی شود. نکند این بار به فلان جای کارم گیر بدهد. نکند دوری از وطنش فلسطین و بی‌خدایی‌اش یا حتی رابطه با هم‌باشش او را دوباره آزرده کرده باشد. مگر قرار نبود جهان سال ۲۰۱۲ تمام شود؟ چرا نشد؟

 

یک به علاوهٔ یک

حالا مستأجر دو خانه هستی. با فاصله‌ٔ ۴۰۰ کیلومتری. سرما باشد، گرما باشد، باران باشد، برف باشد، باید آمد و شد کنی. ناچاری. دیگر تحصیل هدف نیست. هدف بقاست. با یک حقوق دانشجویی نمی‌شود سر کرد. بی‌بیمه و تنهایی.

نیویورک دیگر شهر جذابی نیست. تو دیگر سیلیکون‌ولی را دیده‌ای و خیابان‌های آفتابی‌اش را. ویرجینیا را دیده‌ای و شهر سرسبز و خیابان‌های مرتبش  را. حساب می‌کنی. سالی ۱۰ هزار دلار خرجت کمتر می‌شود اگر بروی ویرجینیا. 

موقع انتخاب دیگری است. دانشگاهی که می‌شود عوضش کرد. می‌شود هم از دست نیویورک خلاص شد و هم از دست استاد همیشه‌عصبانی. مشورت می‌کنی. فکر می‌کنی. باد آرامی از سمت نمی‌دانم کجای عالم به ایوان خانهٔ طبقهٔ هفتمِ رو به پارک شهر فالس‌چرچ ویرجینیا می‌وزد. من برای خیابان تمیز و آفتابی که به غربت سر نزده‌ام. باید مسیر قله‌ٔ علم را پیمود. 

 

یک به علاوهٔ یک به علاوهٔ یک

دیگر مستأجر دو خانه نیستی. فقط یک خانه. تا به خودت بیایی، از کار با استاد راهنمایی که دست از سرت برنمی‌دارد، سر و کارت به کسی افتاده که نیامده قصد رفتن می‌کند. گاهی به سرت می‌زند حالا که با خودت تنهایی برگردی به جنوب آمریکا. باز همان حساب و کتاب همیشگی. ولی سه سال زندگی در نیویورک برای آدم رفیق و خاطره می‌سازد. مگر می‌شود خاطره را اثاث‌کشی کرد؟

 

یک به علاوهٔ یک به علاوهٔ یک به علاوهٔ یک

الان که وقت فکر کردن نیست. بجنب. دارد دیر می‌شود. کار کن.

 

یک به علاوهٔ یک به علاوهٔ یک به علاوهٔ یک به علاوهٔ یک

پدر شده‌ای. 
رئیس مجلس با شوخی می‌گوید: آقایان دیگر مرخصی زایمان می‌خواهند چه کار؟ 
دنیا عوض شده است و وطن همان است که بود.

یک به علاوهٔ یک به علاوهٔ یک به علاوهٔ یک به علاوهٔ یک به علاوهٔ یک

گفتم بدوم تا تو همه فاصله‌ها را. (۳)
خبر: حالا که امسال هیچ انتخاباتی در راه نیست، بگذارید قیمت حامل‌های سوخت عوض شود.

 

یک به علاوهٔ یک به علاوهٔ یک به علاوهٔ یک به علاوهٔ یک به علاوهٔ یک به علاوهٔ یک

تا زودتر از واقعه گویم گله‌ها را (۳)
خبر: خرید سربازی برای غائبان باز است. تحصیل‌کرده‌ها امکان خرید ندارند مگر آن‌ها که دزدکی ترک وطن کرده‌اند و غائب محسوب می‌شوند.

 

یک به علاوهٔ یک به علاوهٔ یک به علاوهٔ یک به علاوهٔ یک به علاوهٔ یک به علاوهٔ یک به علاوهٔ یک

«یک بار هم ای عشقِ من از عقل میندیش
بگذار که دل حل بکند مسئله‌ها را» (۳)
خبر: خرید سربازی برای غائبین لغو شده است.
خبر: او مرد؛ از بس که جان نداشت. 
خبر: چون شیشهٔ عطری که درش گم شده باشد (۴)
خبر: سقوط شده‌اند؛ دوستان دوستانت.
خبر: بمیرید، بمیرید، از این درد بمیرید.
خبر: بمانید، بمانید، در این خانه بمانید.

 

می‌گوید: من دلم می‌خواهد به شهرم برگردم. ولی تهران بد جور به آدم می‌چسبد. اما تو دل بکن و برگرد.
می‌گویم: فقط تهران است که بدجوری می‌چسبد؟ 
نمی‌گویم: آیینه‌ام را بر دهان تک‌تک یاران گرفته‌ام؛ تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست (۳)

نمی‌گوید: چه غریبانه تو با یاد وطن می‌نالی؛ من چه گویم که غریب است دلم در وطنم (۵)

 

سی و یکم اوت ۲۰۲۰: آغاز یکِ نهم


تو از کی عاشقی؟ این پرسش آیینه بود از من
خودش از گریه‌ام فهمید… مدت‌هاست… مدت‌هاست… (۶)

 

ارجاعات
۱. خدا
۲. علی محمد مؤدب
۳. محمدعلی بهمنی
۴. سعید بیابانکی

۵. ه. ا. سایه

۶. فاضل نظری

 

عکس: منظرهٔ طلوع آفتاب ایالت پنسیلوانیا از ایوان خانه، صبح سی و یکم اوت ۲۰۲۰.
 

دیدگاه‌ها (۶)

پیمان ‌‌۱۰ شهریور ۱۳۹۹ ساعت ۲۰:۳۱

واقعا پر احساس نوشتی. قالبی خلاقانه که هر قدمش احساس رو حس می‌کردم. تهش ولی نفهمیدم که آیا بر خواهی گشت؟ یا هنوز نمی‌دونی؟ پ.ن: راستی من هم دو سه ماه دیگه از وطن راهیم به غربت.

محمدصادق رسولی۱۰ شهریور ۱۳۹۹ ساعت ۲۰:۳۵

فقط از یک چیز مطمئن هستم: خواهم مرد! روزی. شاید امروز یا فردا یا فرداترها. وصیت‌نامه‌ام را نوشتم و به امضا و مهر رسمی رساندم. پ.ن. بر حذر باش که سر می‌شکند دیوارش

علی۱۱ شهریور ۱۳۹۹ ساعت ۱۱:۰۰

سلام سوالی دارم که شاید سوال خیلی ها باشه و جواب شما شاید اثر گذار باشد در زندگی همان خیلی ها ( متن های شما رو ادبیاتم اثر گذاشت) چون ممکن بعضی ها از الان دارند زندگیشونو به اون سمت هدایت میکنن و براش تلاش میکنند که به لطف خدا برسند به جایی که شما الان هستید  : اگه برگردید به نه سال قبل باز اقدام میکنید برای رفتن به آمریکا  یا کلا مهاجرت؟ شاید کلیشه ای باشه اما مهمه اگه دوست نداشتید اینجا بزارید لطف کنید برام ایمیل کنید

محمدصادق رسولی۱۱ شهریور ۱۳۹۹ ساعت ۱۸:۰۶

سلام نگاه افراد به زندگی منحصر به خودشونه. همکاری داشتیم که به استرالیا مهاجرت کرد به هدف این که از این «خراب‌شده» برود و هیچ وقت برنگردد. تنها چیزی که می‌گم اینه که بر اساس جو موجود تصمیم نگیرند. من در دانشگاه علم و صنعت بود که آن موقع حداقل جو مهاجرت نداشت. می‌شنیدیم شریف خبرهایی است ولی ما در این باغ‌ها نبودیم. دلیل من برای مهاجرت صرفاً و صرفاً ارتقاء سطح تحصیلی بود. ظاهراً به آن و حتی بیشتر از آنچه می‌خواستم رسیدم (آن موقع برایم کافی بود یک دانشگاه معمولی خارج از کشور را تجربه کنم).  اگر برگردم به عقب، در زمینهٔ کارهای اداری و مهاجرتی کارهایی را می‌کردم که الان به این زندان دوطرفهٔ (ویزا+تحریم <-> سربازی) دچار نشوم. جزئیاتش را ان‌شاءالله در بخش‌های بعدی همسفر سراب خواهم نوشت.

سعید۱۱ شهریور ۱۳۹۹ ساعت ۱۲:۳۰

سلام. من به ندرت چیزی اینجا می‌نویسم. ولی هر چی تا حالا نوشتی خونده‌ام. این تعطیلات رفته بودم اصفهان و فکر دوشنبه صبح تهران که بیام شرکت پیش رفقای مشترک آزاردهنده بود. حس تعلقم به اون خیابون‌ها و آدم‌ها هر سال تشدید می‌شه ولی کندن از تهران و برگشتن هم به همون نسبت سخت‌تر. جایی یه نفر گفته بود من دوست ندارم برم خارج، من دوست دارم خارج به دنیا اومده باشم. من هم اغلب آرزو می‌کنم جایی به دنیا اومده بودم که تو اخبار اسمش نباشه. یه گوشهٔ دنجی برای خودم نون و ماستم رو می‌خوردم دیگه. یک قسمتی از پادکست لوگوس هم بود که توش به بحران میانسالی و تمایل آدم‌ها به برگشتن به عقب صحبت می‌کرد. نمی‌دونم شاید واقعاً اگه مهاجرتی هم نبود باز آدم دلش می‌خواست برگرده به عقب. در نهایت امیدوارم هر جا هستی آرامش داشته باشی.

محمدصادق رسولی۱۱ شهریور ۱۳۹۹ ساعت ۱۸:۰۷

سلام از چیزی که متنفرم ولی گاهی سراغ را می‌گیرد حسرت نوستالژیک است. نوستالژی تا حدی خوب است ولی از حدی بیشتر مثل سم می‌ماند. تازگی حتی متوجه شدم یک رده از افسردگی‌ها نامش افسردگی ناشی از نوستالژی است.

F86۲۲ شهریور ۱۳۹۹ ساعت ۰۰:۴۱

یادم میاد یه بار تو وبلاگ ات گفتی،وقتی رفتم،کتاب عارفانه های چمران و با خودم بردم،بخونش دوباره حالت بهتر میشه شاید از این دوگانگی دراومدی به نظرم شما همون آدم سابق ایی،نوشته هات میگن ،من سه سال ه یادداشت هات و می خونم، میگم سابق ،چون یه کیوان نامی بود اومد سیلیکون ولی، بعد دو سال یه لایو گذاشت تو اینستا،عقایدش به کل برگشته بود ...عجیب بود ،نه عقاید مذهبی صرفا،عقایدش نسبت به وطن وطن هرچقدر بد، شرایط تلخ وطن ِ جایی که بهش تعلق داری امیدوارم ما و شما عاقبت به خیر شید

زهرا۱۱ دی ۱۳۹۹ ساعت ۰۱:۱۴

در پاسخ به یکی از نظرات فرمودید: فقط مطمنید که خواهید مُرد. ما هم هشت ساله اومدیم مثلا برا ارتقاء تحصیلی... و هر روز هشت سال گفتیم میخواهیم برگردیم و هرگز به ذهنمون خطور نکرد نمیخواهیم! و هر بار کسی شماتت کرد چرا حرف از برگشت میزنید، در کنار سایر دلایل نتونستم یک حرفی رو بگم، و اون اینه مطمئنم یک روزی خواهم مُرد و میترسم اینجا بمیرم! از کمی توشه ام می‌ترسم امیدوارم دوستی آشنایی رهگذری هوامو داشته باشه و با عبور از کنار قبرم برام طلب مغفرت کنه! می‌ترسم بمیرم و بچه ام تو این غربت تک و تنها بمونه! حقیقت اینه از مرگ در اینجا می‌ترسم! ارزوی شهادت داشتم و دارم... و اگر عملم اونقدر بود که میتونستم مطمئن باشم لایق شهادت هستم، شاید این ترس ازم جدا میشد. نمیدونم برگردم ایران ایا کاری خواهم توانست بکنم یا خیر! ولی الان حسم اینه که خوشی اینجا، فقط مال خودمه، خوشی خصوصی، و تو مرام ما خوشی تکی معنا نداره.

یک علامت سوال۱۱ دی ۱۳۹۹ ساعت ۰۶:۵۸

سلام...وارد سه سال مهاجرت شدم...در قلب آلمان! اوایل هر روز، بعد هر هفته، و حالا هرماه با خودم فکر بازگشت میکنم. برگردم و تمام کنم این داستان سراسر غربت و تنهایی را... اما می ترسم... ترس از ادامه، همانقدر که ترس از بازگشت دارم. نگران شرایط عمومی داخل ایرانم و نگران شرایط خصوصیم خارج از ایران... آیا نتیجه چیزی جز افسردگی روح و روان نیست... و اینکه زندگی واقعا اینه؟!

پیام خصوصی: برای ارسال پیام خصوصی، لطفاً مستقیماً به ایمیل من (rasoolims در جیمیل) پیام دهید.