پیشنوشت
بالاخره کار و درس آنقدر زیاد شد که نتوانستم منظم بهروز کنم. همان طور که گفته بودم از مطالبی به بعد، از قالب خاطره بیرون میآیم و گزیدهگویی میکنم تا نه سر شما درد بیاید و نه دست و بال حقیر. راستش دوستتر داشتم که خاطرهگویی کنم ولی شاید الان به صلاح نباشد. البته برای سفر به شهرهای دیگری که کردهام و به امید خدا خواهم کرد بیشتر خواهم نوشت. از میانهٔ این متن به بعد، به صورت موضوعی مطالب را نوشتهام. اگر موضوعاتی هست که به نظرتان میرسد باید بنویسم لطف کنید بفرمایید تا در آن مورد بنویسم. موضوعاتی مانند دین و دینداری، ایرانیان نیویورک، بانک و تعاملات مالی، هزینههای زندگی در نیویورک و چند موضوع دیگر را مد نظر دارم که به امید خدا دربارهشان مینویسم.

*******
برای خواندن متن به ادامهٔ مطلب مراجعه نمایید!
پیشنوشت
بالاخره کار و درس آنقدر زیاد شد که نتوانستم منظم بهروز کنم. همان طور که گفته بودم از مطالبی به بعد، از قالب خاطره بیرون میآیم و گزیدهگویی میکنم تا نه سر شما درد بیاید و نه دست و بال حقیر. راستش دوستتر داشتم که خاطرهگویی کنم ولی شاید الان به صلاح نباشد. البته برای سفر به شهرهای دیگری که کردهام و به امید خدا خواهم کرد بیشتر خواهم نوشت. از میانهٔ این متن به بعد، به صورت موضوعی مطالب را نوشتهام. اگر موضوعاتی هست که به نظرتان میرسد باید بنویسم لطف کنید بفرمایید تا در آن مورد بنویسم. موضوعاتی مانند دین و دینداری، ایرانیان نیویورک، بانک و تعاملات مالی، هزینههای زندگی در نیویورک و چند موضوع دیگر را مد نظر دارم که به امید خدا دربارهشان مینویسم.
اطلاعاتی که در مورد نحوهٔ تعریف پروژه و صنعت و اینها نوشتم منحصر به رشتهٔ خودم هست. در مورد رشتههای دیگر شاید کلاً نحوهٔ تعاملات متفاوت باشد.
دفاع یا حمله
پنجشنبه ۵ سپتامبر ایمیلم را که باز میکنم میبینم استاد به همه ایمیل زده که به جلسهٔ دفاع دانشجوی دکترایش بیاییم. جستجو که میکنم میبینم استاد مشاورش بوده و استاد اصلی «کتی» است، یک جورهایی پرسابقهترین استاد دانشکده در زمینهای که کار میکنیم. خود دانشجو هم یک دختر آمریکایی است که کارشناسیاش را استنفورد خوانده. با همسرم به سمت دانشکده میرویم. ساعت یک ظهر قرار است جلسهٔ دفاع در اتاق گردهمآیی دانشکده باشد. به در که میرسیم استادم را میبینم که دارد میآید. سلام و میکنم و همسرم را معرفی میکنم. بیهیچ سلام و علیکی میگوید که باید سریع به جلسه برود چون از اعضای هیئت داوری است. از راهروها میگذریم و به اتاقی میرسیم که آشپزخانهای هم دارد و ملت نشستهاند دور صندلیهایی و با لپتاپشان کار میکنند و چیزکی هم میخورند. انتهای این اتاق، سالن گردهمآیی است. وارد سالن که میشویم شلوغی به چشم میآید. اتاقی به اندازهٔ حدوداً دو یا سه فرش دوازده متری؛ وسطش یک میز دراز هست که دور میز صندلیهایی چیده شده و دور اتاق هم صندلیهایی به موازات همان میزها. انتهای میز و روبروی در پردهٔ نمایش آویزان روی دیوار است. روی میز هم مقداری شیرینی و میوههای تکهتکهشده وجود دارد (رسم جالب این امریکاییهای مقتصد که حتی برای مهمان هم میوهٔ درسته نمیگذراند و تکهتکهاش میکنند یا اگر مثل پرتغال باشد پوستش میکَنند و به چندین پر تبدیلش میکنند). اعضای هیئت داوری شامل سه استاد (دو داخلی و یکی خارجی از دانشگاه نیویورک) و استاد راهنما و استاد مشاور هست. استاد راهنما هنوز نرسیده است. از هر سه نفری که نشستهاند یک نفر با خودش غذا آورده و همزمان دارد میخورد. یکی دو استاد دیگر هم محض تماشا آمدهاند البته با غذایشان. دو سه دقیقه با تأخیر استاد راهنما با غذا در دست که میآید ارائه شروع میشود. دانشجو که شروع میکند به ارائه، فک اساتید هم به جنبش درمیآید. من هم نشستهام پشت سر استاد داور خارجی؛ پیرمردی که سال ۱۹۷۳ از همین کلمبیا دکترا گرفته. صدای جنبیدن فکش قشنگ روی اعصابم راه میرود؛ از بخت بد من هوس چوبشور کرده و انگار صدای رنده از دهانش درمیآید. خود دانشجو هم سرشار از قر و اطوار؛ هر دو کلمهای که میگوید بطری آب معدنیاش را برمیدارد و آبی مینوشد. موضوع پروژه بازیابی اطلاعات چندزبانه با استفاده از روشهای ترجمه است با تمرکز بر زبان انگلیسی و عربی. مثلاً این که Ghazafi و Ghadafi و Qadafi و Qazafi همهشان به یک موجودیت اشاره دارند و چگونه میشود با بهترین شکل ممکن این اطلاعات را در موتورهای جستجو استخراج کرد. وسط ارائه دانشجو در دفاع از مفید بودن پروژهاش میگوید که مثلاً الان یک نفر توی جلسه نشسته و دلش میخواهد بداند در انقلاب مصر چه اتفاقات جدیدی افتاده است. پسری لاغراندام در گوشهٔ راست سالن شروع به خندیدن میکند. میفهمم همان احمد، دانشجوی استادم است. استادها و دانشجوهای غذا به دست، دست از آرمانهایشان نمیکشند. این صحنه خیلی برایم مشمئزکننده است. انگار نه انگار اینجا جلسهٔ دفاع دکتری است. ارائه که تمام میشود نوبت استادهاست که نظر بدهند. زن و مردی پیر بلند میشوند و با تشکر از همه خداحافظی میکنند. متوجه میشوم پدر و مادر دانشجو هستند. استادها خیلی آرام با هم اطلاعات رد و بدل میکنند. خیلی برایم عجیب است که این قدر بیدغدغه باشد یک جلسهٔ دفاع. بعدها متوجه میشوم که بستگی به استادها و دیدشان دارد که در این مورد، دید همه نسبت به کار خوب است.
صحبت استادها که تمام میشود همه بیرون میروند تا مشورت هیئت داوری انجام شود. احمد را از میان افراد پیدا میکنم و دست میدهم و سلام میکنم. صدایی از پشت سر میشنوم. دختری هست که خودش را معرفی میکند. نورا، همورودی لبنانی است. بعد از سلام و احوالپرسی به خانه میروم تا برای رفتن به کلاس آماده شوم.
چ مثل ...
به خاطر این که جا برای نشستن داشته باشم یک ربعی زودتر به کلاس میروم. میبینم این خانم همکلاسی لبنانی هم هست و منتظر نشسته تا کلاس قبلی تمام شود. از او در مورد گذشتهاش میپرسم. دانشجوی دانشگاه آمریکایی بیروت بوده و بعدش هم یک دورهٔ تابستانی را در اینتل به عنوان کارآموز کار کرده است. در مورد ایران و فارسی هیچ نمیداند، حتی این که خط فارسی و عربی شبیه هماند. از او در مورد موسی صدر میپرسم که حتی اسمش را نشنیده. دیگر دلم نیامد از چمران بگویم که فکر میکنم کلاً چنین اسمی را هم نشنیده باشد (بعدها که پرسیدم مطمئن شدم آن را هم نشنیده). به دامن تقریباً کوتاهش و لباس حلقهاش میخورد که مسیحی باشد ولی بعدها میفهمم از اهل سنت است. ما را باش فکر میکردیم الان با یک آدم انقلابی طرفیم که نه تنها این طور نشد بلکه من داشتم به او میگفتم که جنبش امل چه بوده و قص علی هذا.
کلاسهای درس دانشگاه
کلاسهای درس در ظاهر فرق زیادی با ایران ندارند. تفاوت مطلب در این است که چون معلمان عمدتاً محققین فعال و سرآمد هستند کیفیت مطالبی که درس میدهند خیلی بالاتر از ایران است. البته استثنا هم وجود دارد. مثلاً ترم پاییز درس پردازش گفتارمان را سه محقق از آی.بی.ام. ارائه میدادند. یکیشان جزء بهترین افراد در یکی از زمینههای پردازش گفتار در دنیاست. ولی آن قدر بد و نامطلوب درس میداد که میخواستم خفهاش کنم. سرش پایین و صدایش بم، انگار که دارد با خودش حرف میزند. در عوض استاد درس دیگرمان آنقدر جذاب درس میداد که حس نمیکردم زمان در گذر است. دانشجوها سر کلاسها معمولاً دو دسته هستند: ساکتین و مشغولین. ساکتها در کلاس به لپتاپشان کار میکنند و بعضاً جلوی چشم استاد دائم با لپتاپ کار میکنند. مشغولین هم فقط به درس گوش میدهند و سؤال و جواب میکنند. بعضی هم نهار یا شامشان را سر کلاس نوش جان میکنند بی آنکه کسی به آنها عیبی بگیرد. بارها شده که دانشجویی که دیر آمده سر کلاس و جا نبود همان جلوی تخته روی زمین (که معمولاً موکت شده است) لم داده (فرق نشستن با لم دادن را میفهمم؛ اینها واقعاً بعضی وقتها لم میدهند). تصورش برای من به عنوان یک ایرانی با آداب خاص احترام به بزرگتر یا استاد سخت بود ولی دیگر به این که از این فرهنگ پیشرفته که روزی قرار بود سرتاپا شبیهاش شویم تعجب نکنم، عادت کردهام .
نکتهٔ مشترک همهٔ این درسها این است که استادها خیلی آماده سر کلاس حاضر میشوند و خودشان هم مواد درسی را حاضر میکنند و مدرسین حل تمرین (به قولی تدریسیار) هم تنها در قالب قانونی به آنها کمک میکنند (تصحیح برگهها و تمرینها، تشکیل کلاس رفع اشکال و حضور هفتهای دو ساعت در اتاق مخصوص تدریسیارها برای پاسخ به سؤالات). خود استاد موظف است قبل از کلاس آماده باشد و به سؤالها با تسلط پاسخ بدهد. اینها را که مینویسم یاد حرف چند سال پیش رهبر میافتم که به استادان دانشگاه توصیه کرده بود که به تدریس اهمیت بیشتری قائل شوند و خودشان را برای حضور در کلاس درس آماده کنند و استادان هم لابد الله اکبری گفتند و ای رهبر آزاده آمادهایم آماده.
درسهای دیگری هم ارائه میشود که به درسهای سمینار معروف هستند. در این درسها در یکی دو جلسهٔ اول استاد درس میدهد و بقیهٔ جلسات را باید خود دانشجوها ارائه بدهند و به جز پروژهٔ عملی هیچ امتحانی وجود ندارد. معمولاً کتاب درسی برای این درسها وجود ندارد و استاد یک فهرست بلندبالا از مقالات را از قبل تعیین میکند. دانشجوها هم معمولاً همان مقالهها را نوبتی باید ارائه دهند. همهٔ دانشجوها هم موظف هستند که مقالات را بخوانند و خلاصهای از آن چه فهمیدهاند و سؤالهایی که برایشان پیش آمده را بنویسند و به استاد تحویل دهند. بیشتر مقالاتی که خوانده میشود جدید هستند و به همین خاطر در هیچ کتاب درسیای از آنها مطلبی نیامده است.
در ایران بارها اتفاق افتاده که دو یا سه ماه بعد از پایان ترم هم دانشجوها مشغول انجام پروژه هستند. در اینجا معمولاً امتحان پایان ترم آخرین مرحله از کار دانشجوهاست و همهٔ پروژهها و درسها باید قبل از آن به پایان رسیده باشد. امتحانهایشان هم که به قول دوستان خداست. رسماً توی دهان دیگران باید بنشینیم. در همان کلاس تنگ و شلوغ و در چند میلیمتری کناری باید امتحان بدهیم. مراقبی هم در کار نیست. حالا این که تقلب میکنند یا نه را الله اعلم ولی تقلب و یا حتی مشورت در جواب دادن به تمرینها کار خیلی قبیحی به حساب میآید و مثل ایران نیست که اگر به کسی کمک نکنی به این عنوان که مثلاً نادرست است یا خلاف شرع است، سوسول و اینها خطاب شوی. آن دورهٔ اینترنتی را که در مطلب قبلی اشاره کرده بودم در همین مورد است. چند کارتون و چند مقاله در مورد تقلب و عواقب آن را باید میدیدم و میخواندم و سپس به سؤالات چندگزینهای جواب میدادم. طبق قانون دانشگاه مشورت در مورد جواب تمرینها اگر منجر به دادن جواب یا ایدهٔ اصلی برای رسیدن به جواب باشد تقلب محسوب میشود و متقلبین ممکن است حتی به خاطر این کار اخراج شوند.
پروژه، استاد راهنما و دانشجو
معمولاً دانشجوهایی که بورس میگیرند از قبل برایشان پروژهای تعریف شده است. راستش من خودم این سبک را دوست ندارم. یعنی قبلاً فکر میکردم خیلی جالب و دوستداشتنی است که آدم تکلیفش معلوم باشد. ولی وقتی از همان اولین روزی که آمدم چند متن راهنما به دستم دادند و گفتند این کار را ادامه بده حس کردم هیچ انتخاب و آزادیای ندارم. کار که ادامه پیدا کرد فهمیدم واقعاً آزادی دانشجو در انتخاب پروژه خیلی پایین است مگر این که دانشجو از بورسهای خاص دولتی یا شرکتی برخودار باشد (چیزی شبیه به بورس وزارت علوم که دانشجو خودش هزینهاش را از طریقی میدهد و آزادی کامل در تعیین پروژهاش دارد). حتی آزادی در انتخاب مسیر انجام پروژه بستگی به استاد راهنما دارد. استاد راهنماهایی را میشناسم که یک مسألهٔ کلی را میگویند و بعد مثلاً تا یک هفتهٔ بعدش نتیجهٔ کار را از دانشجو میطلبند. از آن طرف هم استادهایی هستند که از الف تا «یا»ی کار را میخواهند دقیق و مرحله به مرحله اجرا شود. استاد من با این سبک رفتار میکند. بعضیها از این سبک خیلی خوششان میآید بعضی مثل من به آزادی عمل دانشجو اعتقاد بیشتری دارند. حتی یکی دو بار سعی کردم محض خودشیرینی علاوه بر کارهایی که از من خواسته شده بود کار جدیدی هم ارائه دهم که آنچنان توی ذوقم زدند که از این کارم پشیمان شدم. حالا هدفم از این حرفها این است که این توهم که اینجا نخبهٔ مملکت را میآورند و حلوا حلوایش میکنند پنبهدانهٔ شتر است. در این بهشت شداد، کسی مفتی به کسی پول نمیدهد. اسماْ دانشجو بیست ساعت در هفته باید به کارهای آزمایشگاه مشغول باشد ولی رسماً دانشجو تا نفس دارد باید برای استاد کار کند و آخرش شاید استاد راضی باشد شاید هم نباشد. استادم تعریف میکرد که دانشجویی بوده که سه روز نخوابیده و آخرش هم راهی بیمارستان شده.
معمولاً پروژههایی که تعریف میشود از سازمانهای دولتی هستند. خودمانیاش این میشود که صنعت نیازی به خیلی از حرفهای امروزین در دانشگاهها ندارد. مثلاً این که یکهزارم بر دقت یک مترجم اضافه شود (البته استثنا هم خیلی زیاد است مخصوصاً در رشتههای دیگر. مثلاً شرکت کانادیسون که پیمانکار برق و گاز است پروژههایش را به دانشگاه میسپرد؛ پروژههایی مانند بهبود مصرف فلان و شیوههای نوین افزایش مشتری و الخ). شرکتهای صنعتی پیشرویی مثل گوگل هم خودشان فارغالتحصیلان و استادانی را استخدام کردهاند که تماموقت در اختیارشان باشد و برایشان تحقیق کنند. البته بعضاً پیش میآید که این شرکتها هم در دانشگاه سرمایهگذاری کنند چون در یک موضوع خاص کسی که سرش به تنش میارزد در دانشگاه مشغول به کار است. مثلاً پروژهای که من در آن کار میکنم برای آی.بی.ام. هست که خود آی.بی.ام. آن را از یک سازمان دولتی گرفته است. این که پروژههای مهندسی که تعریف میشود برای کمک به بشریت و اینهاست همان قصهٔ گربه و موش و رضای خداست. در این کشور همه چیز اول سبکسنگین میشود. آخرش هم همین است که یک استاد فلسطینی روی پروژههایی کار میکند که تهش را میشود حدس زد به چه دردهایی میخورد. خودم در جلسهای بودم که یکی از محققین داشت پروژهای را ارائه میداد؛ پروژهای برای استخراج اطلاعات. آدمبدهای مثالش در ارائه حزبالله لبنان بود و از این جور اسمها.
چشم دانشگاه به جیب دولتیهاست و چشم دولتیها هم... (بماند، جملات زیبایی از مرحوم نادر ابراهیمی در انتها (پینوشت) هست. خوب توصیفشان کرده). یادم هست چند سال پیش صحبت رهبر را در جمع دولتیها خوانده بودم که گفته بود دولت باید متولی امر صنعت و پژوهش در دانشگاهها باشد. همیشه برایم سؤال بود که چطور میشود دولت متولی باشد و آخرش کار دانشگاه به درد صنعت بخورد. در نگاهم شاید این مسأله تناقض داشت با خصوصیسازی و از این جور حرفهای دیگر. اینجا هم دولت متولی اصلی است حتی برای دانشگاههای خصوصی مثل دانشگاه ما (در مورد چراییاش دلایلی به ذهنم میرسد ولی اطمینان ندارم که واقعاً دلیل همین باشد. نظر شما چیست؟)
صنعت هم به فکر پول درآوردن است با روشهای جدید. همین میشود که در امریکا نخبهها معمولاً انتخاب اولشان صنعت است و انتخاب دومشان استادی دانشگاه. صنعت سختیهای خودش را دارد و دانشگاه هم همین طور. دانشگاه مدام از صنعت استاد میآورد تا درس بدهد یا سخنرانی علمی دعوت میکند تا از نیازها غافل نماند و صنعت هم از استادها مشاوره میگیرد و دانشجوها را جذب میکند برای کارمندی یا حتی کارآموزی تا از مسائل جدید عقب نماند. هر کس سلیقهای دارد و بر همین اساس توزیعی قابل قبول شکل میگیرد.
مقاطع تحصیلی
کارشناسی در دانشگاهی که هستم فرق زیادی با ایران ندارد. ارشدش هم مثل کارشناسی است با این تفاوت که دانشجوهای ارشد برای گذران زندگی میتوانند مانند دانشجویان دکترا دستیار استاد در تحقیق یا آزمایشگاه شوند و غیر از چند درس اجباری از هر درسی میتوانند آزادانه برای اخذ واحد، انتخاب کنند. مثلاً در پروژهٔ ما دانشجوی ارشدی مشغول است اهل بمبئی هند، اصالتاً به قول خودش پارسی (با نام آناهیتا که نام پدرش هم فردوس است)؛ از آن مهاجران قرنها پیش هستند که اعتقاد دارند با ورود اسلام همهٔ زرتشتیها از ایران خارج شدند. در کل در ارشد چیزی به اسم پایاننامه یا سمینار وجود ندارد.
در دکترا ۵ درس اصلی کارشناسی باید گذرانده شوند فارغ از آن که در قبلاً در کارشناسی گذراندهایم یا نه (سیستم عامل، معماری رایانه، هوش مصنوعی، طراحی الگوریتم و طراحی کامپایلر). تنها امکانی که برای دانشجو گذاشته میشود این است که میتواند به جای اخذ درس تنها امتحان بدهد و در صورت قبولی این درس در کارنامهٔ رسمیاش ثبت نمیشود (قانون درس اجباری در هر دانشگاهی در امریکا با دانشگاههای دیگر فرق میکند). حداقل ۵ درس اختیاری هم قابل اخذ است. در مجموع ۴ تا ۵ ترم طول میکشد تا درسها تمام شوند و نوبت امتحان جامع شود. امتحان جامع به این صورت که دانشجو با کمک استاد راهنما ۳ موضوع را انتخاب میکند و سپس برای هر موضوع تعدادی مقاله را انتخاب میکند. مقالات را به داوران میدهد و چند ماه بعد در یک روز از قبل تعیینشده آن را ارائه میدهد. نتیجهاش یا ردی است یا قبولی که در عمدهٔ موارد قبولی رقم میخورد. بعد آن امتحان جامع نوبت پیشنهاد پروژهٔ پایانی میرسد که معمولاً در سال آخر اتفاق میافتد و در آخرین روزهای ترم آخر هم از پروژه دفاع میشود. در کل هم تعداد ترمهای دانشجوها حداقل ۱۱ است.
دانشجوها معمولاً برای دفاع باید حداقل ۳ مقالهٔ چاپشده در بهترین همایشهای دنیا داشته باشند. دلیل این که تأکید بر همایش دارند این است که در رشتهٔ رایانه و فناوری اطلاعات آنقدر دانش سریع تغییر میکند که با قاعدههای داوری مجلات که بین یک تا دو سال برای داوری طول میکشد جور درنمیآید. لذا هستند استادانی که حتی یک مقاله در مجلات معتبر ندارند چون نوشتن مقاله برای مجلات وقت و انرژی زیادی میگیرد. دلیل دیگر این هست که حضور در همایشهای علمی با بودجهٔ همان پروژههایی که انجام شدهاند تأمین میشود و استادها دغدغهٔ مالی ندارند و میتوانند حضوراً با دیگر محققان دیدار کنند و این دیدار حضوری برایشان بسیار مغتنم است. کسی به فکر همایشهای حتی معمولی نیست و تنها چند همایش به تعداد انگشتان دست در هر زمینهای برایشان ارزشمند است. (یاد وزارت علوم خودمان میافتم که مجلات را کلاً برای همهٔ رشتهها برده بالا در حالی که در رشتهٔ ما اصلاً این طور نیست و استادان ماندهاند که با وجود این قانون چه طوری میتوانند کارهای معتبر ارائه دهند. آخرش هم خیلی از استادها در ایران متوسل شدهاند به مجلات نامعتبر پولی که از دید وزارت محترم، معتبر محسوب میشوند. الان به حساب وزارت علوم، این استادی که نخبهٔ برتر شرق امریکا شناخته شده در حد یک دانشجوی ارشدی که در ایران ۱۰ مقالهٔ آبکی داده هم نیست.)
دانشجوها معمولاً تابستانها در اختیار خودشان هستند مگر این که با استاد توافق کنند که تابستان هم برای استاد کار کنند. بیشتر دانشجوها برای کارآموزی به شرکتهای مختلف درخواست میدهند. فرآیند پذیرفته شدن برای کارآموزی راحتتر از قبولی در دانشگاه نیست. باید استادها توصیهاش کنند، بعضاً امتحان یا مصاحبه دارد و متقاضی هم زیاد است و ممکن است دانشجو در مصاحبهای قبول شود و به علت دیر رسیدن جواب قبولی فایدهای برایش نداشته باشد. دلیل اقبال دانشجوها این است که در کارآموزی همهٔ حقوق به دست دانشجو میرسد و خبری از کسر شهریه نیست و به همین خاطر حقوق کارآموز معمولاً دو یا سه برابر زمان تحصیل است. نکتهٔ پنهان دیگر این است که معمولاً جایی که دانشجو به عنوان کارآموز میرود یا شغل آیندهاش است یا با استفاده از ارتباطهایی که به دست میآورد برای پیدا کردن شغل آینده کمتر دچار مشکل میشود.
پینوشت
۱- حرفهایی هست که دلم میخواهد بزنم ولی هنوز جرأت گفتن ندارم؛ شاید به این خاطر که مرا به شعارگویی متهم کنید یا حتی باورم نکنید. فعلاً سکوت.
۲- این هم همان متن نادر ابراهیمی است:
آن وقتها پدربزرگ میگفت: کینۀ همۀ ما نسبت به امریکاییها کینۀ کور است. دلیل و منطق همراهش نیست. ما نباید امریکاییها را دست کم بگیریم و این طور با نفرت از آنها و جنایاتی که در سراسر جهان میکنند حرف بزنیم. امریکاییها واقعاً رسالتی دارند و آرمانی. آنها آمدهاند تا دنیا را، تمام دنیا را به گه بکشند و بروند؛ چرا که این سخن شاعر ما را باور کردهاند که «خرابی چون که از حد بگذرد، آباد میگردد». امریکاییهای بینوا را نگاه که میکنی میبینی همه چیزشان قناس است و غیرآدمیزادی. به زنهایشان نگاه کنید! هنوز پنجاه ساله نشدهاند که از یک سو پهن و از سوی دیگر دراز میشوند. و مردهایشان صددرصد کج و کوله میشوند و با وجود این گلکاری و چمنکاری میکنند. در واقع، امریکاییها، از جهاتی غیرمنطقی کش میآیند آن قدر که میبینی در کالیفرنیا روی صندلیهایشان چرت میزنند اما انگشتشان آن قدر دراز شده که فرورفته در زندگی روزمرۀ مردم دردمند ویتنام و کره و مالزی و افغانستان. توی چالک حمام خانهشان دارند کفبازی میکنند اما شش نفری، با هم یک دختربچۀ نُه سالۀ ژاپنی را...
امریکاییها انگار میخواهند الگویی از عدم تعادل و توازن در تمام زمینهها ارائه بدهند؛ الگوی انسان فردا و عملکرد انسان فردا را -فقط به امید این که انسانِ پسفردا به گونۀ دیگری باشد...
مرحوم نادر ابراهیمی، تکثیر تأسفانگیز پدربزرگ، ص. ۸۸، نشر مرکز.
دیدگاهها (۲۱)
باز هم زیبا بود. نکات جالبی از نحوه تحصیل خواندم. با میل یا نوشته اگر بتونی نحوه ارتباط دولت و صنعت و دانشگاه را بیشتر و دقیق تر توضیح بدی ممنون می شم. دنبال این روشها در نقاط مختلف دنیا به خصوص امریکام راستی پری شب خوابتو دیدم. سلام برسون سلام اگر فرصتی دست داد حتماً
سلام عزیز جالبه سیستم آموزشیشون نوشته ات خیلی خوب بود اما به نظر من سعی کن اکثر نوشته هات بیشتر از این از حالت داستانی خارج نشه، برای مثال خیلی خوب بود که یک جلسه ی دفاع رو مبنای توضیحاتت پیرامون جو دفاع کردن و درس خواندن قرار دادی، و بعد توضیحات دادی یعنی در کل سعی کن اگر میخواهی پیرامون قضیه ای توضیح بدی با یک مثال از یک مشاهده شروع کنی. خیلی منتظر شنیدن دیده ها و نظرهات پیرامون دینداری، حجاب، و محدودیت های اجتماعی (مثل عدم امکان حضور ما مسلمانان سر سفره ای که درش مشروب سرو میشه، مصافحه، محدودیت در برخوردهای اجتماعی هستم) البته میدونم که حریم شخصی ات برات خیلی مهمه و امیدوارم توضیح پیرامون این موضوعات به اون حریم وارد نشه. ما ایرانیا عادت داریم به چیزایی که چندان هم به ما مربوط نیستن افتخار کنیم، تاریخ 2500 ساله و نمیدونم ننه ی همسایه ی دوستم فلانه و اینا منم افتخار میکنم که هماتاقیم داره اونجا درس میخونه!! امیدوارم سلامت باشی فعلا مخلصیم برادر
متنت را خرد خرد می خوانم و فعلاً تا آنجا که خواندم نظر می دهم که یادم نرود. خوب است این که شرایط جلسه دفاع را توصیف کردی خوب بود، اقل کم بار دیگر فهمیدیم آنجا هم این مدلیش که تو ایران هست زیاد یافت می شود. یاد روز دفاع خودم افتادم که سه استاد مشغول لنباندن بودند و من مشغول بال بال زدن و دوستانم مشغول به سیخ نشستن و سر تکان دادن. استاد راهنمای خودم هم که بدتر از همه استادها روی صندلی درازکش شده بود. جوری که دوستانم هم خنده شان گرفته بود. فکر می کنم آنچه در ایران به عنوان احترام به بزرگتر و احترام به استاد آنقدر بزرگ شده و روش مانور داده می شود نیمی از مجموعه اصول احترام متقابل، (یا در سطح کلان تر حقوق و وظایف متقابل است) که به نفع موضع قدرت است (یعنی استادها، بزرگتر ها و... که در موضع قدرتند) این یعنی تو مملکت ما استاد جلوی چشم من در دفاع یکریز می لنباند اما من حق ندارم در کلاس آدامس بجوم چون بی احترامی است. و من هم فردا که پدر شوم می توانم به فرزندم همه جوره با میل خودم تحکم کنم و او که طفیل من است باید احترام به بزرگتر را فراموش نکند. تا اینکه روزی روزگار قصه را برعکس کند و من در پیری از فرزندم بی احترامی ببینم. القصه اینکه ما هم سر کاریم. و فقط به نیمه هایی که به نفع موضع قدرت است پرداخته می شود. به خاطر همین واژه هایی چون احترام به کوچکتر و احترام به شاگرد خیلی برایمان ناآشنا و مسخره اند. خوب می فهمم آنچه توصیف کردی چقدر مشمئز کننده است ولی به نظرم این یک طرفه بودنش از آن هم مشمئزکننده تر است. سلام وقتی آن استاد راهنمای شما آن کار را میکند کار به جایی میرسد که دوستانت هم میخندند. یعنی استاد به خاطر داشتن یک قدرت (مجازی) بیادبیاش بیجواب میماند. اینجا این مسأله کاملاً عادی است. مسأله قدرت که گفتی اینجا هست خیلی خوبش هم هست فقط شکل و قیافهاش عوض شده.
آقای رسولی خسته نباشید. سبک نوشتن این سری شما بسیار برای من مطبوعتر از فصلهای قبلی بود. امید است همین را دنبال کنید. تا سریعتر هم مطلب به چاپ برسد! آقای رسولی من در یک دانشگاه معتبر تهران اما به شیوهی آموزش محور کارشناسی ارشد فناوری اطلاعات گرفتم. آیا این موضوع برای پذیرش من در آمریکا مشکل ساز میشود؟ پایاننامهی شما چقدر در پذیرشتان تاثیر داشت؟ (شما در این فصل گفتید که ارشد در آنجا پروژه ندارد، آیا این یک موضوع کلی در سراسر آمریکا است؟ پس تفاوت ارشد و کارشناسی در آنجا چیست؟) خیلی ممنون سلام معمولاً برایشان تفاوتی ندارد و معیارشان کارهای تجربی که داشتهاید هست. ممکن است این تجربهها را در کار واقعی هم داشته باشید.
سلام صادق جان..... خیلی خوب بود... نوشتنت عوض شده، البته من خوشم میاد. من دوست دارم حرفهایی که دلت میخواد بزنی رو بشنوم.... هر چند که میدونم ممکنه که چه حرفهایی باشه..... میدونم که ارزش شنیدنش رو داره..... من باورت دارم....... ============ امروز هم تعطیله و برو حالشو ببر.....
سلام صادق :) اعتراض دار و دستهی رمانخوانها را نسبت به تغییر سبک نوشتن اعلام میکنم :دی همهی کِیفش این بود که کیفیّت زندگی را در متنش ببینیم نه اینکه زندگی را از لابهلای کیفیّتش! حوصلهی گیر دادن هم ندارم، ولی یک جایی قبل از نقطه فاصله گذاشتهای :| سلام جناب بنبست خاطرهنویسی از گذشته راحت است ولی از گذشتهٔ خیلی نزدیک سخت است چون قرار هست در مورد خودت و آدمهای دیگری حرف بزنی که حی و حاضرند. یک جورهایی خودزنی است.
خیلی چسبید.ممنون.
سلام اونجوری اش را بیشتر دوست داشتم. سلام من هم اونجوریاش را بیشتر دوست داشتم ولی زیادی خصوصی است گاهی اوقات.
سلام درسته، قبول دارم که اونجا هم این خبرا هست و روش بحثی ندارم. بحثم اینه که اینجا هم خبر خاصی نیست. مثل همونجا، بل آب باشه شناگرای ماهرتری هم هستیم. اون احترام محترامایی هم که هست از رو منفعته. (خوب های استثنا هستن که تعدادشون خیلی کمه) اینو گفتم که خیلی دلتنگی وطنت اذیتت نکنه :-) با نظر مهرزاد موافقم. اگه لذت داستانی بودنش از بین نره، پرداختن موضوعی هم خیلی خوبه. بالاخره ما راضی به درد دست و بال شما نیستیم :-) یا علی علی یارت
خدا قوت :)
سلام و خدا قوت بعنوان یک استاد دانشگاه در رشته فنی خیلی از متن هایتان استفاده کردم. اگر ادامه یابد یک آمریکا شناسی دقیق و جامع (حداقل از دید علمی) از توش در می آد. در مورد چند موضوع هم پیشنهاد اکید دارم که اگه تونستید قلم بزنید چون کم کاره! 1- شرح نوع برخورد، احساس و نحوه گذران زمان همسرتان در این مدت که بسیار موضوع مهمی است، (البته از دید خودشان با توجه به متدین بودن هر دوی شما) 2- وضعیت مسلمانان نیویورک و گعده های آنها و تعامل احتمالیشون با دانشگاهها (به چی علاقه مندند، چی از ایران و انقلاب می دونند و چقد غیر دولتی هستند( موضوعات دیگه ای هم هست، بعنوان یک جنبشی قدیمی (البته از نوع مشهدی) خواننده متون شما هستیم. ممنون از لطف شما. حتماً مواردی که فرمودید در نظر خواهم گرفت.
سلام من هم سبک نوشتن قبلیت رو خیلی بیشتر دوست داشتم. آدم میتونست چشمهاش رو ببنده و تو رو توی شرایطی که توصیف میکردی ببینه. یا علی
سلام صادق جان! امیدوارم که سلامت باشید. سبک جدیدت خوبه ولی راستشو بخوای با قبلی بیشتر صفا میکردم. نکات جالب و جدیدی رو از خوندن مطلبت یاد گرفتم. فقط می خواستم بگم که توی اون محیط سعی کن خوبی هاتو حفظ کنی تا روحیه ات همیشه با صفا بمونه. موفق باشی. یا علی
سلام چون شناخت دقیق از شما ندارم نمی دونم چی شما رو خطاب کنم بیشتر به دلتون میشینه. دکتر؟ دوست عزیز؟مهندس؟... اما معمولا دوستان اهل انقلاب و دین و هیئت و بسیج و عدالت(یکی از دوستان میگفت از بچه های جنبش هستید) را برادر خطاب میکنم. پس از اول؛ برادر صادق الان ساعت شش صبح است و چند روز بیشتر تا عید عزیز نوروز نمیانده. اینجا که بوی بهار غوغا میکنم. بوی خونه تکانی، بوی خرید و بازار و لباس نو، ... از ساعت 2 شروع کردم و الان هشت فصل سفرنامه شما را خوندم. چند تا مطلب به ذعن رسیده؛ - یه چیزی لابلای نوشته هات بود که اگه رهاش نکنی بتونه خط اصلی سفرنامه ات باشه؟ اونم این حس بود که چرا اونجایی؟ آیا تصمیم درستی بوده؟ ارزشش رو داره؟ نفع و ضررش به هم میاد؟ ... این سوال برای محمد صادقی که رهبر داره، امام داره، انقلاب داره معنای متفاوتی داره از پسر ایرونی که عاشق اینه که تو اینتل کار کنه! - اصلا سفرنامه هات رو دست کم نگیر. میتونه نگاه و تصمیم و سرنوشت هایی رو عوض کنی بدونه اینکه تو فکرش رو هم بکنی. پس یه وقتی بذار برای این امر که نه مستحب موکد بلکه شاید واجب کفایی باشه و الان هم به دلیل کم بودن نمونه ای چون شما برای دوستان شبیه شما، امر بر شما واجب عینی میشه(روند استنباط حکم رو دیدی!!!) - سبک قبلیت روان تر و شیرین تر بود. ادامه دارد...
- فایلها مفید و مثبت، یا لینکهای مفید و ... هر چیزی که بتونه تجربه زیستن آکادمیک شما در غرب رو به ماها منتقل کنه بذار. شاید همین کار شما نیاز بسیاری رو به تکرار تجربه شما کم کنه. سعی کن معبری برای انتقال تجربه زیستن آکادمیک در غرب و قواعد و احکام و روابط و آدابش ایجاد کنی. چون بسیاری از دوستان برای کسب این تجربه در سر هوای سفر دارند و شاید این روند شما کمک بسیاری به افزایش درک م از غرب داشته باشه. - کمی تحلیل رو هم بر توصی بیفزا. نگران انگ شعارزدگی نباش. اگر از دل باشه برای قلبهای منصف حجت و برای قلبهای مریض اسباب آذار میشه که البته بد هم نیست. - نکته آخر هم خیلی دوست دارم بیشتر با شما آشنا بشم. اما میدونم با توجه به وقت و گرفتاری ها محقق نخواهد شد. ولی اگر فرصتی بود از یه مکالمه صوتی و تصویری یا متنی دریغ نکنید. - راستی انقدر با سفرنامه همراه شدم که احساس میکنم خودم این زیستن چندماهه شما رو تجربه کردم. خیلی ممنون برادر. بنده ساکن قم هستم و به نیابت از شما به زیارت حضرت معصومه سلام الله علیها میرم. راستی به سبک همه دوستان حزب اللهی، همسر شما فقط یه اسم و سایه است و اصلا در سفرنامه حضور نداره و حتی گاهی حس میکنم شما تنها به سفر رفتی. اگر از زبان ایشون و نگاه ایشون هم چیزی بنویسی شاید برای بسیاری از خانومها مفید باشه. حتی میشه از ایشون خواهش کنی که یادداشتهایی در کنار فصلهای شما با زبان خودشون و نگاه خودشون بنویسن. یا علی دم شما گرم یا حق
سلام و عیدتون مبارک از اولین پستی که گذاشتید می خواستم براتون پیام بذارم و توصیه ای رو که اینبار و البته برای اولین بار دوستان دیگر هم خدا رو شکر توصیه کردند رو عنوان کنم ولی هر بار به این امید که حتما در پست بعدی مطلبی در این موضوع مهم خواهید نگاشت دست نگه داشتم!!!!! بله خانم شما هم حتما باید سهمی در این انتقال تجربه داشته باشند چه مشترک با شما در این نوشته ها و چه به صورت اختصاصی در وبلاگی دیگر سلام و اعلام ضرورت را برسانید آرزومند سالی پربرکت همراه با شادمانی برای شما و همسرتان سلام به روی چشم پیام شما انتقال داده شد
سلام دکتر متن بسیار زیبا و جالب بود... برعکس دوستان من فکر میکنم که نظام آموزشی اونجا فرق زیادی با ایران نداشته باشه چون که ما از اونها الگوبرداری کردیم.... فقط فکر میکنم تو ایران یک مقدار مودبانه تر باشه، همین! موفق باشی
سلام صادق جان سال نو مبارک سفرنامه های با حالی می نویسی کلی حال کردم. این که دولت متولی امر پژوهش در دانشگاه است به نحوی سیاستگزاری علمی و صنعتی از توش در می آید یعنی نهادهای دولتی با آینده نگری به پژوهش های دانشگاهی جهت می دهند تا در نهایت، این جهت دهی ها، آینده صنعت را رقم بزند. این یعنی تنها اقتصاد بازار آزاد جهت رشد علم را تعیین نکرده بلکه مولفه های دیگری هم در تعیین جهت رشد علم نقش داشته اند. ذهن و سیاست های سیاست مداران غربی یکی از این مولفه ها است که خدا می داند چه چیزی از آنها تراوش می کند. با این متن نادر ابراهیمی ات هم خیلی حال کردم، کتابش رو ندارم چون من فقط کتابهای انتشارات روزبهانش رو دارم لازم شد بروم این را هم بگیرم. یا علی
احساس میکنم، برای اولین بار یکی داره از واقعیات عینی و ریز خارج از کشور صحبت میکنه و این خیلی ارزشمنده. امیدوارم روزی امثال شما رو با این تجربیات زیبا و واقع نگری در ایران ببینیم.
پاسخ: خیلی ممنونم که این جور در مورد نوشتههام فکر میکنید. التماس دعا
۱. چقدر زشته استادها وسط دفاع، اونم دکتری غذا، اونم چوبشور میخورن. فکر میکردم فقط اساتید خودمون بیفرهنگن! ۲. چقدر بده دانشجوها سر کلاس غذا میخورن. یا حتی توی کلاس با لپتاپ کاری غیرمربوط انجام میدن. اگه حاضر غایب نداره خب نیان! مجبورشون که نکردن. ۳. قوانین تقلبش خیلی جالبه و منم خیلی سعی کردم به همین اندازه تقلب نکنم. ولی به نظرم حتی قوانینش از اصول اخلاقی من هم سفت و سخت تره. راستی پنالتی دیر تحویل دادن تمرین یا پروژهی درسی چیه؟ من معمولا از ددلاین عقبم! ۴. در مورد آزادی دانشجو هم من خودم روش مرحله به مرحله رو خیلی بیشتر دوست دارم و دوست ندارم ولم کنند. ولی خب دوست دارم تو همون کارها هم ایده بزنم. اینکه فقط عین ماشین از آدم یکسری کار رو میخوان بده. ولی خب وقتی پول میدن، وسطش یکسری خرحمالی هم باید کرد دیگه! ۵. من هم خودم دانشگاه وابسته به دولت رو دوست ندارم، ولی ازهری میگفت تو صنعت وقتی ۱۰۰۰ تومن برای تحقیق بهت پول میدن، حداقل انتظار دارن ۱۰۰۰ تومن براشون محصول سودآور ایجاد کنی، که در تحقیق که خیلی چیزها سعی و خطاست و شاید نگیره خوب جواب نمیده. برای همین دولت همیشه باید کمک کنه. اما به نظرم آمریکا نسبت به بعضی کشورهای دیگه خیلی دانشگاههاش دولتیه و نمونهاش NSF که خیلی از پروژههایی که بودجهشون رو تامین میکنه به درد جامعه و صنعت نمیخوره. از لحاظ صنعتی بودن دانشگاهها فکر میکنم فنلاند و خصوصا آلمان نسبت به جمعیت و بودجهی دولتیشون بهتر عمل کردند. ۶. در مورد سگ دو زدن دانشجو برای اساتید هم، این قضیه همیشه برای دانشجوهای تحصیلات تکمیلی (حتی تو ایران) وجود داشته، خصوصا وقتی پای پول و بورس وسط باشه.
. راستی همهی ارشدها بدون تز نیستند و به دو دستهی course-based و thesis-based تقسیم میشن. ۸- فانون درسهای اجباری برای خیلی از دانشگاههای دیگهی آمریکا و حتی برای ارشد هم وجود داره و از این لحاظ عین کنکور ارشد و دکتری خودمونه که هردوش همون تکرار درسهای قبلیه رو باید امتحان بدیم. ۹- فکر کردم ۴ ساله میشه دکتری گرفت. ۵.۵ سال خیلی زیاده. ۱۰- متاسفانه همایشها خوبن، ولی خیلی از دانشجوهای ایرانی، چون پول شرکت در اونها رو ندارن یا براشون نمیفرستن، یا قبول شه اصلا نمیره و اینجوری حداقل نصف شانسشون برای مطرح شدن رو از دست میدن. ۱۱- راستی اگه نتونی تابستونها کارآموزی گیر بیاری، تو اون مدت کلا بهت پول نمیدن؟ یا باز میتونی با پول کمتر برای استادت کار کنی. اگه پول ندن و پول کم بیاد چی؟
پاسخ: سلام سینا ممنون از نظرهات. اگر پول کم بیاد که کم اومده :) معمولاً استادها تابستون دارن ولی مورد داشتیم که استاد تابستون پول نداشته. در مورد همایشها باز هم میگم مشکل ما پیش از اون بخش حضوره. دانشجوهای ایرانی و استادها معمولاً در اون سطح نرسیدن که مقاله اونجا بفرستن و پذیرفته شه.