پیام بازرگانی: سخنرانی آنلاین
توضیحات بدون شرح بیشتر در اینجا:
https://teias.institute/rasooli-talk202106/

قفسهنوشت ۱۶۸: بینهایتها، اثر جان بنویل
این رمان اولین رمان پس از رمان «دریا» برندهٔ جایزهٔ بوکر از «جان بنویل» نویسندهٔ ایرلندی است. راوی یکی از خدایان یونانی و روایت از فضای یک روز خانهای است که پدر خانواده در حال احتضار است. ظاهراً در این رمان از نمایشنامهای آلمانی الهام گرفته شده و از مفاهیم و نمادهای خدایان یونانی بسیار استفاده شده است. از نظر نثر کار است اما به نظرم میآید که نوی...

قفسهنوشت ۱۶۷: یادداشتهای زیرزمینی و دیگر داستانها، اثر فئودور داستایوسکی
این مجموعه شامل داستانهای بلند و کوتاه فئودور داستایوسکی است. این داستانها عبارتند از سه نوولای «همزاد»، «شبهای روشن»، «یادداشتهای زیرزمینی»، و دو داستان کوتاه تقریباً بلند! «فرد فروتن» و «رؤیای آدم مضحک».
در همهٔ این داستانها داستایوسکی نشان میدهد که در هر گونهای از روایت به ظرائف روانشناسی شخصیت واقف است. در «همزاد» فاصلهٔ طبقاتی و مفهوم...

قفسهنوشت ۱۶۶: بابت مشکل شما متأسفم، اثر ریچارد فورد
این مجموعه داستان را ریچارد فورد در میانهٔ سال ۲۰۲۰ منتشر کرده است. فورد بیشتر به خاطر چهارگانهٔ فرانک بسکومب، که به نظرم اولینش «نویسندهٔ ورزشی» اثری بسیار گرانقدر است، معروف شده است. سبک نویسندگی او معمولاً مخاطبانش را به دو دوسته تقسیم میکند. عدهای با حساب معروفیت نویسنده سراغش میروند و از این که در داستانش هیچ اتفاقی نمیافتد مأیوس میشوند. ...
قفسهنوشت ۱۶۵: زن موقرمز، اثر اورهان پاموک
این رمان در سال ۲۰۱۶ در ترکیه و ترجمهاش در سال ۲۰۱۷ در آمریکا منتشر شده است و ظاهراً ترجمهٔ فارسیاش نیز موجود است.
این بار اورهان پاموک از داستانهای اسطورهای استفاده کرده است که داستانش، در عین خلق مضمونی عمیق، فضایی ایجاد کند که مخاطب نتواند به راحتی کتابش را زمین بگذارد، نشان به آن نشان که یادم نمیآید آخرین باری که یک کتاب را دو ساعت بدون ...

قفسهنوشت ۱۶۴: نگاهی دوباره به «برادران کارامازوف»، اثر داستایوسکی
نوشتن در مورد این رمان بلند خودش یک مقالهٔ بلند چند ده صفحهای را میطلبد که فرصت نیست.
کوتاه سخن، آنچه من از خواندن دیگربارهٔ این رمان دریافتم نگاه داستایوسکی به مسألهٔ روان و عقلانیت است. او در دورهای میزیست که تفکر عقلانی و گرداندن جامعه بر مدار عقلانیت منفصل باب بود. داستایوسکی روح و عقل را آنچنان درهمتنیده میبیند که تجلی آن را در رفتارها...

پیشنهاد یک مقالهٔ کوتاه از نیویورکر
پیوند به مقاله
“It might take years for bad posture to rear its head, but the effects are cumulative. You might feel fine, fine, fine for a long time, and then you go to bend down and pick something up and your back goes into spasm.”

قفسهنوشت ۱۶۳: نگاهی دوباره به «توسعه و مبانی تمدن غرب» نوشتهٔ شهید مرتضی آوینی
بعد از پانزده سال مجدداً سراغ این کتاب از شهید آوینی رفتهام. آنچه آن روزها برایم عجیب و جالب بود ادبیات نیمچهنظری یکی از چهرههایی بود که معمولاً از او چنین انتظاری نمیرفت. بعدتر که با گذشتهٔ آوینی آشناتر شدم تا حدی از آن آشنازدایی کاسته شد.
به خاطر لقب شهادت بر اسم آوینی، چهرهٔ مؤخرتر نوعیاش که بیشتر یادآور قشر خاصی از جامعه است و صدالبته روای...
سیاهمشق ۶۹
زندگی با تو چه کرد ای عاشق شاعر مگر
کان دل پر آرزو از آرزو بیزار شد
«حسین منزوی»
درد در دوری و دیری در پی دیدار شد
این دل زارم از این تکرارها بیزار شد
از گلویم نفحهٔ داوود را میخواستم
هوی و هوی بوف کوری بر تنم رگبار شد
پشت میزم مینشینم درهوای زندگی
داغهای دور اما در دلم بیدار شد
در پی پرواز بودم در خیال خام خود
خان و مانم مسلخی بود و تنم پ...
سیاهمشق ۶۸
قرصهای نصفه و نیمه
با عوارض خفیف جانبی
قرصهای تحت پوشش بیمه
قرصهای بیحجاب
قرصهای رنگرنگ بیحساب
سهم من از این همه
اندکی خمودگی و خواب
دلخوشم به این که درد را
با خیال تخت
با سلام قرصها به خواب میبرم
۱ ژانویه ۲۰۲۱
فیلادلفیا، پنسیلوانیا

سیاهمشق ۶۷
پشت بامها سپید
جادههای پیش رو سیاه
قد سروها خم از شلوغ برف
بادهای سوزناک
در کمین گونهٔ پیادهها
کفشهای من
روی لیز ممتد پیادهرو
قلب من ولی کنار توست
در همان کویر بینصیب
در پی سراب چشمهای تو
آسمان کمی کبود
قصهٔ دلم همیشه قصهٔ همان که بود یا نبود
آه باز هم چراغ قرمز است
صبر میکنند کفشهای من
رفته از دلم هر آنچه صبر و آنچه از قرار مانده بو...
سیاهمشق ۶۶
هر چه روزى آرمان پنداشت، حرمان شد همه
هر چه مىپنداشت درمان است، عین درد شد
«قیصر امینپور»
باغ سبزم از پس پاییز داغی زرد شد
آسمان آرزو بارید و آهی سرد شد
پر درآوردم پریدم رو به سوی آسمان
در قفس با راهراهش بالهایم درد شد
خانهام، شیر ژیان سالهای دوردست
خوار شد، آوار شد، چون گربهای شبگرد شد
چون پرستوها غریبم، هر کجا که میروم
قاصدک هستم که...
سیاهمشق ۶۵
غروب، جز برای غمگین کردن
به چه درد میخورد؟
«گروس عبدالملکیان»
چه فرقی میکند
کجای دنیا باشی
یا
دنیا
کجای دلت
جا خوش کرده باشد
و بغض کجای گلویت را…
گلویت را
به من بسپار
که بخوانم
دلت را…
راستی
به جز تنگ شدن
به چه دردی میخورد؟
آهت را
همراهت را
در راه…
راهت کجاست؟
اصلاً تو کجای این همه هستی
که نیستی
که نیست واژهای
برای گفتن
که نیست لح...
سیاهمشق ۶۴
بگذار باران
بنویسد از من
از تحیر
- لکنت بیچارهٔ بیهودگیهایم -
این چشم
این ابر عقیمِ رد پای سیلهای خانمان دل برانداز
این نارفیق اما
در جستجوی سایهٔ خورشید
در آسمان تیرهٔ شبهای دلتنگیست
بگذار باران
آبرویم را به پای پُرپریشانی تنهایی بریزاند
بگذار پلک پنجره
از چکچک یکریز تنهایی
این دل
- کویر لوت باقیمانده در پیکار پوچی را -
بلرزاند
در بی...
سیاهمشق ۶۳
جاده نگذاشت که از فاصله حرفی بزنم
از دل خستهٔ بیحوصله حرفی بزنم
جاده نگذاشت که در تاب و تب تنهایی
با تو از پای پر از آبله حرفی بزنم
سخت بود این که تو باشی و نباشم پیشت
سختتر آن که به تو بیگله حرفی بزنم
زل بزن به دل زارم: سورهٔ زلزالم
رخصتم ده که از این زلزله حرفی بزنم
کاش دریا شده بودی که من از دلتنگی
چشم در چشم تو در اسکله حرفی بزنم
...