—
از کودکیهایم بیا تعریف کن دریا
من ماندهام بیخاطره در حجمِ این دنیا
در خیلِ پر از خالی از تصویرهایی محض
در انتها در بیکسیها رو به فرداها
فردای من از دست شد با روزهایی تلخ
با روزهایی رفته اینجا ماندهام امّا
تنها میان این همه تنها، تتن تن تن
تنها بیا تصویر کن لحنم، صدایم را
دریا بیا کولاک کن یکسر مرا گم کن
تا حس کنم از عمق جانم، فهم ای...
—
همین جا دهها رو به آخر شدند
زمانها دگر دیرباور شدند
تو خاموش کن زودتر شمع را
که پروانهها سخت کافر شدند
و اینجا همه شکلشان قلب شد
مگسها شبیه کبوتر شدند
خدا پای این عهد امضا گرفت
چرا ناخدایان خداتر شدند؟
و میشان دنیا چه خوشبین و شاد
که با گرگها هم برادر شدند
چنان بیشه را بوی خون میگرفت
چو اشک مرا خوب از بر شدند
شهید جدیدی کفن میک...
از خاطرات کودکی-۱-
ورق میزنم
خاطرات روشنم را
تا اتاقهای تاریک کودکی.
وقتیکه رعد و برق
مهمان خانهمان میشد
و من
چه ساده
ژست میگرفتم
روبروی صاعقهها
تا عکسم خوب روی ماه بیفتد
حالا سالهای سالست
که من منتظرم
یک صاعقه
- خیس–
تکلیف چشمانم را روشن کند؟
و از پلّههای برقی توی
- ای کرسی رفیع-
ارتفاع بگیرم
با تو اَم
صدای چشمانم را می...
از جاده-۴-
این جاده
حتی اگر که ته بکشد
حتی اگر که من
پل های روبروی خودم را
با گامهای پر از امّا و از اگر
بیتاب بگذرم
حتی اگر که ماه
از روی گونه لرزان آبها
بیرقص بگذرد
من در جوار تو ای محتوای سبز
از آبی صدای تو آرام میشوم
من در شیوع لحظههای شرم بیتویی
در کوچههای شهر
بنبستها را
تکتک دویدهام
تا شاید این حوالی بیراهگی من
آغاز انتهای شوم بیتو بو...
از جاده-۳-
جایی برای گریه در شعرم باز کنید
من
از این پیچ و خم ممتد بدم میآید
انگار
دیگر هفتبرادر
از کلنگ رضاخان ضجه نمیکشند
و رضاخان
دیگر از سبیلهایش
روغن انگلیسی نمیچکد.
رضاخان دارد
به صورت زنگزده شیخ فضلالله
- همان که پدربزرگ میگفت
امام زمان بهاو از خودش شبیهتر است-
میخندد.
□□□
حالا
مردانی بی هیچ شباهت
برای ریشهای از جنگ برگشتهشان
ژلهای ام...
ده و ده دقیقه
ساعت درست ده و ده دقیقهست
و ثانیهها منتظر مناند
شاید زمان ایستاده
و من
این جادههای سرازیری را دچار شدهام.
"ساعت ده و ده دقیقه
اینجا تهرانست
صدای ..."
تمام صداها جلوی چشمم سیاهی میروند
حتی ساعتهای دیجیتالی دارند به من طعنه میزنند
انگار باید این عقربهها را هل داد
تا ساعت دوباره صفر شود.
تیر ۱۳۸۶
از جاده -۲-
به کوههای نمخورده
به سنگهایی که روی ساقهی کوه ریشه دوانیدهاند
دارم هی زل میزنم
به شیبی که روی من سُر می خورد
آنقدر خیره شدهام
که آبشار شر و شر
روی واژههایم خیس.
برای خلق صحنهای دیگر
نیاز به سبقتی مهآلود دارم.
۲۲ تیر ۱۳۸۶
نذيرشنبه و صدا و سيماي شرمنده
با این آسمان دستبهنقد
و شعرهایی نسیه که هی وسط حرفم میپرند
جادهای روی قلبم میسازم
شاید واژهها
از روی قلبم پیاده بروند
۲۲ تیر ۱۳۸۶
از جاده-۱-
با این آسمان دستبهنقد
و شعرهایی نسیه که هی وسط حرفم میپرند
جادهای روی قلبم میسازم
شاید واژهها
از روی قلبم پیاده بروند
۲۲ تیر ۱۳۸۶
خاطرات یک دیوانه -۲-
صحنه اوّل:
من از درون خودم مینویسم
شعرم درونی شده است
به رودههایم که میرسم
بوی پپسی میگیرم
آری
دجلهی من از پپسی پر است
و هیچ حرامی نیست
که بر من این رود را ببندد !
یادش بخیر
روزهایی را که
با یا علی
بحولالله میگفتم
و سهواً سجدهدار میشدم
مگر که علی میتوانست
مرا به سجده بیاندازد
حالا آن مرد دارد با چاه میگرید
و من
در چاه خودم فرو رفتهام...
—
می خواهم نوشتههایم را به گور انسانیتم روانه کنم
اینجا واژه شهید میشود
و هر شعری لایق ...
می خواهم بنویسم
اینجا
همین جایی که بوی تو را بیشتر میرساند
- حتی اگر گوشها را بگیری
بوی تو بیشتر شنیده میشود –
در شرماشرم حضور تو
آرام میشوم
و شرم میکنم
که
هستـــم
۱ خرداد ۱۳۸۶
—
وقتی آینهها جوابم نمیدهند
دلم میخواهد
خودم را
روبرویشان بشکنم .
شاید جواب
از خردهخرده تنم
بتابد روی آینه
تا پاسخ
شروعی دوباره باشد
برای سوالهای بیجواب .
۳۱ خرداد ۱۳۸۶
—
یک واژه
صد شعر میشود وقتی تو باشی
رودخانه ء ذهنم را
کاشکی میشد
سنگ تمام بگذاری
تا بادها نتوانند
مرا به دریاهای بیتویی ببرند.
وقتی ابدیت در ذهنم
روانه نشود
احساسِ منبودن
احاطهام میکند.
من در این سیال
- این رودخانه ء وهم –
حضور را هضم شدهام
و دیگر
طعمِ لبانت را
با چشمهایم
غریبه میبینم
قول داده بودم
دیگر برای خود
شعر...
طلــوع
وقتی که باغبان
گلها را دستهدسته میکند
دو دست را میگذارد
برای روزِ مبادا !
گل نگاه میکند
به دستها
که دستهگل میشوند
و گلدستهها
- دستانت را میبینی؟
آن بالاها! –
اینجا هوا خیلی عقیم شده
صبح نزدیک است
گرگومیش
تمام آسمان را
یکتنه میگوید
وقتی در این تاریکی
رو به طلوع نایستی
گرگ را هم با خودت
میتوانی اشتباه بگیری
حالا
اشتباهی دستهایت ...
هميشه حسين...
لطفا
دماغ هايتان را نگيريد
شعرم عجيب بوي حسين مي دهد
فقط
بوي يزيدي مرا نشنيده بگيريد
صحرا
نگاه مي شود
و بچه ها
آه ...
آه ...
آه ...
چقدر اين موسيقي تشنه است !
برايم مشتي قافيه
- مشتي چرت -
نياوريد
شعرم آب مي خواهد
و کمي عجيب بوي حسين مي دهد
وقتي که دشت
سر مي خورد روي نگاه معصوم دشت
و باد
خونباد مي کند
خون باده مي شود
مست
مست
مست
مثل شعري که عجيب ب...