—
باران
ثانیهها را
بر دقایق ناگزیر جنگل
طعنه میزند.
گاوها
-که خوب میدانند
بالاتر از سیاهی رنگی نیست-
زیباترین شعرها را
در علفهای شلاقخورده بو میکنند
حتی سقوط ناگهانی آبشار
غرور ثانیهها را
زیر لگدهایش له نکرده است
ثانیههایی که نه سنگ
خاطرات انتظار رودند
برای به دریا رسیدن
شب همآغوش جنگل
و ماه روی گهوارۀ رود
زمان
زمانۀ سردی است
ابر خواهش آ...
—
دیدی ای دل که زمان روی زمین بند نشد
وعدههایی که به دلها همه دادند، نشد
دیدی امروز جهان پیش تو پا افتاده است
سنگ حتی به رویش ثابت و پابند نشد
چرخ گردید به میل من وماها امّا
لحظهای هیچ کسی راضی و خرسند نشد
کاروانی است جهان، ما پی ماندن ماندیم
چه کسانی که از این قافله رفتند، نشد
آسمان گریه بکن غربت انسانها را !
غربت یک غزل تازه که هر چند نش...
تعطیل!
به گوشی آسمان؟ پرواز تعطیل!
قناری هیس! چون آواز تعطیل!
در میخانهها را باز بستند
ترانه، شعر، حتی ناز تعطیل!
رسولان را پی تسلیم بردند
کماکان نشئۀ اعجاز تعطیل!
کبوتر بیهوا غمگین نشسته
نگاهش راه راه، آواز تعطیل!
تمام زندگی رو به افول است
غروبی تا ابد، آغاز تعطیل!
حساب خوبی دنیاست ممنوع!
و حتی لفظ چشمانداز تعطیل!
خلایق بیم از دشمن ندارند
...
بینشان شهر
کم میشود نگاه تو از دیدگان شهر
امّا نشسته نام تو بر واژگان شهر
غم، گریه، داغ با غزلی تازه میرسید
شعری جدید، هقهقِ تلخ از زبان شهر
دارم به نسل پاک شما غبطه میخورم
گریان شده ز حیرتتان آسمان شهر
چتری بیاورید برای نگاهها
باریده بود باز چرا بیبهانه شهر؟
قلبی هنوز عطر هزاران شهید داشت
گم شد میان درد و غم آب و نان شهر
اینجا کسی میان هزار ا...
چند سیاهمشق
شهری که سقفش شب، چراغش تابش ماه
مردی مسافر در میانش بود ناگاه
مرد مسافر تو کجای قصه بودی؟
کاینگونه پیدا گشتهای، گم کردهای راه!
اینجا کسی در انتظار روشنی نیست
برگرد! اینجا نیست امّا شهر دلخواه
توی بوی نان یا رنگ ظلمت را نداری
تو عطر و بوی یاس داری، جلوۀ ماه
اینجا کسی از دوریت دردی ندارد
حتی برای لحظهای، اندازۀ آه
این مردمان با عشق تو ک...
راهِ عشق
آن راه که راهِ عشق با آگاهی ست
هر راه دگر رویم، راهی واهی ست
شاهنشه دل حسین باشد، آری
در کشور دل نظام شاهنشاهی ست
۲۸دی ۱۳۸۶
آن روز زمین صحنۀ محشر میشد
سیراب عطش، علیِّ اکبر می شد
زینب در و دیوار به یادش آمد
ذکرِ دلِ او مادر، مادر میشد
۲۷دی ۱۳۸۶
لا حول و لا قوة الا بالله
در معرکه، تفسیر شهادت می کرد
در اوج عطش داشت روایت میکرد
لا حول و لا قوة الا بالله
هم مرگ به او سخت حسادت میکرد
سهشنبه ۲۵دی ۱۳۸۶
پینوشت: درگذشت دانشمند گرامی دکتر سید جعفر شهیدی و همچنین حضرت آیةالله مجتهدی را به عموم مسلمین تسلیت عرض مینمایم.
تکلیف عطش
آن کودک استوار را باور کن
لبتشنۀ بی قرار را باور کن
تکلیف عطش برای او حتمی شد
ششماهۀ روزهدار را باور کن
جمعه ۲۱دی ۱۳۸۶
پیادهرو
... و باز کوچه، خیابان، پیادهرو
هجوم سرد زمستان، پیادهرو
دوباره برف، زمینگیرِ این سرما
کنار کودک بیجان، پیادهرو
مرور سرد نفسهای هر عابر
قدم قدم و کماکان پیادهرو
لحاف برفی خود را به تن میکرد
به روی کودک گریان، پیادهرو
پتوی سرد خودت را بکش بر دوش
که سرد میشود هر آن، پیادهرو
کسی به فکر زمستان و کودک نیست
شدهست قحطی وجدان، پیادهر...
یلدای بیگناه
با این سکوت، اسم خدا هم عوض شده است!
با لحنِ ترس، قافیهها هم عوض شده است!
در کوچههای شهر، خدا جور دیگری است!
انگار شکل زهد و ریا هم عوض شده است!
یلدای بیگناه، بگو که چه کردهاند؟
کاین گونه رسم چلّۀ ما هم عوض شده است!
یلدای بیگناه، هوایی عشق بود
تغییر کرده فصل، هوا هم عوض شده است!
با این سکوتِ محض، در این شهر بیپناه
شعرم نفس برید، نوا ه...
—
بی تو غروب شعرها، ناگاه پیدا شد
غمهای این پوسیده واژه باز افشا شد!
این خیمهشببازیِ غم تکرار گردید
بازیگر دیوانهای مجنونِ لیلا شد!
حتی نگاه آسمانها از دهان افتاد
غمواژههای تلخ هم سهمِ غزلها شد!
این قصّه گویی تا ابد پایان نخواهد داشت
بس کن! کلاغ قصّۀ ما باز رسوا شد!
یعقوب دیدی زندگی کابوس غم گشتهست؟!
تعبیر خوابم، چاه، زندان و زلیخا شد!...

ناگهان چقدر زود دیر میشود
یک شب که مرگ بر سر انسان چکید و رفت
از قلّههای قاف به نامت رسید و رفت
مرگ از شکوه اسم تو جانش به لب رسید
بیتاب گشت، بر سرِ قلبت تپید و رفت
آن آینه که ناگهان در روبروی تو
درد زبان عشق تو را هم چشید و رفت
یک مشت درد بر سر نامت نهفته بود
ناگفتههای نام تو شد ناپدید و رفت
تابوت میبرند به سرِ واژههای شهر
قیصر از این زمانۀ ظلمت رهید و رفت
۹...
—
غربت به کوچه دوباره سرک کشید
بختک به خواب شب کوچهها پرید
این اشکها همگی بیپدر شدند
خونگریه از شب هر کوچهای چکید
جاهای پای خدا ناپدید شد
دیگر نگاه خدا را کسی ندید
دنیا نگاه شما را به باد داد
از باغ چشم شما میوهای نچید
ضربت به فرق شما غبطه میخورد
کز عشق با همگان فرق میکنید
این کوچه بیتو مرا بغض میکند
ای گریهها همهتان قاتلِ منید
...
—
دریا بیا مهتاب پابرجاست امشب
از کوچههای شب خدا پیداست امشب
دریا بیا موجی بزن بر چشم دنیا
چشمان این دنیا پر از دنیاست امشب
چشمان شب سوسوزنان در انتظارست
بر خود خروشی تازه کن غوغاست امشب
دریا کجایی؟ شعر من بیآبرو شد
از بس که گفت امشب همان فرداست امشب
دیگر دلم از استعاره ناامید است
امّا حقیقت همچنان زیباست امشب
از جزر و مد، از ماه هم چیزی ...
—
این جاده بیتو عقبگرد میشود
خورشید بیتو بسی سرد میشود
دنبال مرد در این کوچهها شدم
مردانگیست که هی طرد میشود
در کوچه بوی تو گم شد، نیامدی
خون مثلِ یک سگ ولگرد میشود
مردان شهر همه ته کشیدهاند
آه این زمانه چه نامرد میشود
این جادههای نرفته وَ انتظار
این جا، تمامِ دلم درد میشود
باید که راه عقبمانده را دوید
باید گذشت وَ طی کرد! می...