لا حول و لا قوة الا بالله
در معرکه، تفسیر شهادت می کرد
در اوج عطش داشت روایت میکرد
لا حول و لا قوة الا بالله
هم مرگ به او سخت حسادت میکرد
سهشنبه ۲۵دی ۱۳۸۶
پینوشت: درگذشت دانشمند گرامی دکتر سید جعفر شهیدی و همچنین حضرت آیةالله مجتهدی را به عموم مسلمین تسلیت عرض مینمایم.
تکلیف عطش
آن کودک استوار را باور کن
لبتشنۀ بی قرار را باور کن
تکلیف عطش برای او حتمی شد
ششماهۀ روزهدار را باور کن
جمعه ۲۱دی ۱۳۸۶
پیادهرو
... و باز کوچه، خیابان، پیادهرو
هجوم سرد زمستان، پیادهرو
دوباره برف، زمینگیرِ این سرما
کنار کودک بیجان، پیادهرو
مرور سرد نفسهای هر عابر
قدم قدم و کماکان پیادهرو
لحاف برفی خود را به تن میکرد
به روی کودک گریان، پیادهرو
پتوی سرد خودت را بکش بر دوش
که سرد میشود هر آن، پیادهرو
کسی به فکر زمستان و کودک نیست
شدهست قحطی وجدان، پیادهر...
یلدای بیگناه
با این سکوت، اسم خدا هم عوض شده است!
با لحنِ ترس، قافیهها هم عوض شده است!
در کوچههای شهر، خدا جور دیگری است!
انگار شکل زهد و ریا هم عوض شده است!
یلدای بیگناه، بگو که چه کردهاند؟
کاین گونه رسم چلّۀ ما هم عوض شده است!
یلدای بیگناه، هوایی عشق بود
تغییر کرده فصل، هوا هم عوض شده است!
با این سکوتِ محض، در این شهر بیپناه
شعرم نفس برید، نوا ه...
—
بی تو غروب شعرها، ناگاه پیدا شد
غمهای این پوسیده واژه باز افشا شد!
این خیمهشببازیِ غم تکرار گردید
بازیگر دیوانهای مجنونِ لیلا شد!
حتی نگاه آسمانها از دهان افتاد
غمواژههای تلخ هم سهمِ غزلها شد!
این قصّه گویی تا ابد پایان نخواهد داشت
بس کن! کلاغ قصّۀ ما باز رسوا شد!
یعقوب دیدی زندگی کابوس غم گشتهست؟!
تعبیر خوابم، چاه، زندان و زلیخا شد!...

ناگهان چقدر زود دیر میشود
یک شب که مرگ بر سر انسان چکید و رفت
از قلّههای قاف به نامت رسید و رفت
مرگ از شکوه اسم تو جانش به لب رسید
بیتاب گشت، بر سرِ قلبت تپید و رفت
آن آینه که ناگهان در روبروی تو
درد زبان عشق تو را هم چشید و رفت
یک مشت درد بر سر نامت نهفته بود
ناگفتههای نام تو شد ناپدید و رفت
تابوت میبرند به سرِ واژههای شهر
قیصر از این زمانۀ ظلمت رهید و رفت
۹...
—
غربت به کوچه دوباره سرک کشید
بختک به خواب شب کوچهها پرید
این اشکها همگی بیپدر شدند
خونگریه از شب هر کوچهای چکید
جاهای پای خدا ناپدید شد
دیگر نگاه خدا را کسی ندید
دنیا نگاه شما را به باد داد
از باغ چشم شما میوهای نچید
ضربت به فرق شما غبطه میخورد
کز عشق با همگان فرق میکنید
این کوچه بیتو مرا بغض میکند
ای گریهها همهتان قاتلِ منید
...
—
دریا بیا مهتاب پابرجاست امشب
از کوچههای شب خدا پیداست امشب
دریا بیا موجی بزن بر چشم دنیا
چشمان این دنیا پر از دنیاست امشب
چشمان شب سوسوزنان در انتظارست
بر خود خروشی تازه کن غوغاست امشب
دریا کجایی؟ شعر من بیآبرو شد
از بس که گفت امشب همان فرداست امشب
دیگر دلم از استعاره ناامید است
امّا حقیقت همچنان زیباست امشب
از جزر و مد، از ماه هم چیزی ...
—
این جاده بیتو عقبگرد میشود
خورشید بیتو بسی سرد میشود
دنبال مرد در این کوچهها شدم
مردانگیست که هی طرد میشود
در کوچه بوی تو گم شد، نیامدی
خون مثلِ یک سگ ولگرد میشود
مردان شهر همه ته کشیدهاند
آه این زمانه چه نامرد میشود
این جادههای نرفته وَ انتظار
این جا، تمامِ دلم درد میشود
باید که راه عقبمانده را دوید
باید گذشت وَ طی کرد! می...
—
از کودکیهایم بیا تعریف کن دریا
من ماندهام بیخاطره در حجمِ این دنیا
در خیلِ پر از خالی از تصویرهایی محض
در انتها در بیکسیها رو به فرداها
فردای من از دست شد با روزهایی تلخ
با روزهایی رفته اینجا ماندهام امّا
تنها میان این همه تنها، تتن تن تن
تنها بیا تصویر کن لحنم، صدایم را
دریا بیا کولاک کن یکسر مرا گم کن
تا حس کنم از عمق جانم، فهم ای...
—
همین جا دهها رو به آخر شدند
زمانها دگر دیرباور شدند
تو خاموش کن زودتر شمع را
که پروانهها سخت کافر شدند
و اینجا همه شکلشان قلب شد
مگسها شبیه کبوتر شدند
خدا پای این عهد امضا گرفت
چرا ناخدایان خداتر شدند؟
و میشان دنیا چه خوشبین و شاد
که با گرگها هم برادر شدند
چنان بیشه را بوی خون میگرفت
چو اشک مرا خوب از بر شدند
شهید جدیدی کفن میک...
از خاطرات کودکی-۱-
ورق میزنم
خاطرات روشنم را
تا اتاقهای تاریک کودکی.
وقتیکه رعد و برق
مهمان خانهمان میشد
و من
چه ساده
ژست میگرفتم
روبروی صاعقهها
تا عکسم خوب روی ماه بیفتد
حالا سالهای سالست
که من منتظرم
یک صاعقه
- خیس–
تکلیف چشمانم را روشن کند؟
و از پلّههای برقی توی
- ای کرسی رفیع-
ارتفاع بگیرم
با تو اَم
صدای چشمانم را می...
از جاده-۴-
این جاده
حتی اگر که ته بکشد
حتی اگر که من
پل های روبروی خودم را
با گامهای پر از امّا و از اگر
بیتاب بگذرم
حتی اگر که ماه
از روی گونه لرزان آبها
بیرقص بگذرد
من در جوار تو ای محتوای سبز
از آبی صدای تو آرام میشوم
من در شیوع لحظههای شرم بیتویی
در کوچههای شهر
بنبستها را
تکتک دویدهام
تا شاید این حوالی بیراهگی من
آغاز انتهای شوم بیتو بو...
از جاده-۳-
جایی برای گریه در شعرم باز کنید
من
از این پیچ و خم ممتد بدم میآید
انگار
دیگر هفتبرادر
از کلنگ رضاخان ضجه نمیکشند
و رضاخان
دیگر از سبیلهایش
روغن انگلیسی نمیچکد.
رضاخان دارد
به صورت زنگزده شیخ فضلالله
- همان که پدربزرگ میگفت
امام زمان بهاو از خودش شبیهتر است-
میخندد.
□□□
حالا
مردانی بی هیچ شباهت
برای ریشهای از جنگ برگشتهشان
ژلهای ام...
ده و ده دقیقه
ساعت درست ده و ده دقیقهست
و ثانیهها منتظر مناند
شاید زمان ایستاده
و من
این جادههای سرازیری را دچار شدهام.
"ساعت ده و ده دقیقه
اینجا تهرانست
صدای ..."
تمام صداها جلوی چشمم سیاهی میروند
حتی ساعتهای دیجیتالی دارند به من طعنه میزنند
انگار باید این عقربهها را هل داد
تا ساعت دوباره صفر شود.
تیر ۱۳۸۶