سیاهمشق ۵
حتی اگر که یاد شیرین
مثل قند در دلت آب میشود
باید از مرز خسروی گذشته باشی
تا بر پیشانی تکیدۀ کویر
از خون گرم واژههای حکشده بر صفحههای آن
هزار آیۀ «شیرینتر از عسل» را
از لبان شوریدۀ عاشقی بشنوی که آب
در حسرت یک بوسه از لبانش
تا انتهای تاریخ
هزار دجله را گریست و بیآبرو شد
اردیبهشت 88
سیاهمشق ۴
ريخت كوه
استوار هر نگاه او
مثل بيستون
بر نگاه تلخ و خستهام
مثل خسروانی
نگفتهای كه میشود
از گلوی
مهربان آسمان شنيد
آه! اي شكوه
عشقهای بیكران
من هنوز در
تحيّرم
طعم تلخ قهوۀ دو
چشم من
با شيوع
ناگهانی نگاه او چه زود شيرين شد
بهار 1388
آی دریا!
آی دریا!
ای سکوت نیلگون، ای آبی آرام
آمدم با دردهای تازهام
تا با نگاه آبی تو
مرهمی پیدا کنم، شاید
آی دریا!
من سکوتی غرق در بغضم
ابتدایی غرق در پایان
باز طوفان کن، نگاه خستهام را
در میان موجهای خویش پنهان کن
هان تویی اینک نشسته روبروی من
-بی که موجی، لحن طوفانی-
باز هم مرغان دریایی
درد دلهای نهان خویش را آواز میخوانند
فرصتی هم نیست
تا بغضهای ...
خاطرات یک دیوانه -۳-
دیوانهها هم حرفهای میشوند
بارها پیش از واقعه:
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
کاین شاهد بازاری وان ...
پسرک تنها نشسته بود و میاندیشید انتهای دنیایش را. گاه با آسمان همصحبت میشد. ولی دیوانگی را هیچ بر خود گمان نداشت. اصلاً انگار نمیکرد روزی خودش را در دارالمجانین. هر روز کسی تکّهای از کاشیهای آسمان را برایش به ارمغان میآورد. پسرک آسمان ...
آه
نه! تو قول داده بودی ای آه! که من تنها در خدمت تو باشم و هر وقت خواستی به یادت بیاورم. تنهاییام را آنگونه که تو میخواهی باشم؛ یعنی دمادم بخوانم: "آه". امّا انگار زیر قولت زدهای. درست است؛ میدانم. اصلاً آن قول و قرار مشروط بر آهِ ممتدِ من بود که بسیاری اوقات از یاد میبردم که جهان را برای آه کشیدن آفریدهاند. دریا را در چشمانم ریختی، گفتی حالا ...
سیاهمشق ۳
سوگسرودهای برای خودم
شاید از اوّل هم میدانستی
من تنها مترسکی بودهام
که کلاغها را به مذاکره میخواندم
ð ð ð
این روزها
دیگر دستم به دهانم نمیرسد
آسمان که سهل
است
وقتی باران اسیدی میبارد
بر تن زخمی شهر
نه نردبانی دارم
و نه بالی
و مرغ همسایه هم تا بوده غاز بوده
ð ð ð
من
شاید با اتوبوسهای کندوان خو گرفته باشم
با کوههایی که کمکم دارند روسها را...
سیاهمشق ۲
برقص شعر جنون را به لهجۀ بدنت
به گوش باد بپیچان طنین عطر تنت
شب دو چشم سیاهت، شب ترانه و شعر
به شور آمده شعرم ز شیوۀ سخنت
جنون؛
گناه من این است:
جانیام، لیلا!
که جان گرفتهام از تو، ـز سرخی دهنتـ
بکارت دل شوریده تا زمانی بود
که دست دل نتپید از تکان پیرهنت
بچرخ! روسریت را به بادها بسپار
جنون ببار به هنگامۀ خدا شدنت
جنون ببار دوباره، برقص شعر جنو...
سياهمشق ۱
بگذر سکوت خود را محکوم تا ابد کن
تکرار واژهها را با هر سکوت سد کن
از کوهها بیاموز فریاد بیصدایی
خاموشی جهان را بر خویش گوشزد کن
با هر ستاره بنویس تاریکبودنت را
تو آسمان دل را هر لحظهای رصد کن
بر باد رفت عمرت از دست معصیتها
دزدان خویشتن را بیوقفه قطع ید کن
بیهوده رفت عمرت بس نیست بیقراری؟!
آغاز را بیاغاز خود را ز خویش رد کن
دریایی...
—
در این دنیا
اگر نادان بمانی بهتر از آنست
جواب پرسشت را با طناب دار بنویسند!
شبیه ماهی لجباز
که تنها آرزویش بوسهای بر گونۀ آبست
به دنبال جوابش پرسپرسان
علامتهای پرسش را
تکاپو میکند هر بار
گلوگیر و نفسگیر است
-مانند طنابِ دار-
پاسخهای بیرحمی
...
—
باران
ثانیهها را
بر دقایق ناگزیر جنگل
طعنه میزند.
گاوها
-که خوب میدانند
بالاتر از سیاهی رنگی نیست-
زیباترین شعرها را
در علفهای شلاقخورده بو میکنند
حتی سقوط ناگهانی آبشار
غرور ثانیهها را
زیر لگدهایش له نکرده است
ثانیههایی که نه سنگ
خاطرات انتظار رودند
برای به دریا رسیدن
شب همآغوش جنگل
و ماه روی گهوارۀ رود
زمان
زمانۀ سردی است
ابر خواهش آ...
—
دیدی ای دل که زمان روی زمین بند نشد
وعدههایی که به دلها همه دادند، نشد
دیدی امروز جهان پیش تو پا افتاده است
سنگ حتی به رویش ثابت و پابند نشد
چرخ گردید به میل من وماها امّا
لحظهای هیچ کسی راضی و خرسند نشد
کاروانی است جهان، ما پی ماندن ماندیم
چه کسانی که از این قافله رفتند، نشد
آسمان گریه بکن غربت انسانها را !
غربت یک غزل تازه که هر چند نش...
تعطیل!
به گوشی آسمان؟ پرواز تعطیل!
قناری هیس! چون آواز تعطیل!
در میخانهها را باز بستند
ترانه، شعر، حتی ناز تعطیل!
رسولان را پی تسلیم بردند
کماکان نشئۀ اعجاز تعطیل!
کبوتر بیهوا غمگین نشسته
نگاهش راه راه، آواز تعطیل!
تمام زندگی رو به افول است
غروبی تا ابد، آغاز تعطیل!
حساب خوبی دنیاست ممنوع!
و حتی لفظ چشمانداز تعطیل!
خلایق بیم از دشمن ندارند
...
بینشان شهر
کم میشود نگاه تو از دیدگان شهر
امّا نشسته نام تو بر واژگان شهر
غم، گریه، داغ با غزلی تازه میرسید
شعری جدید، هقهقِ تلخ از زبان شهر
دارم به نسل پاک شما غبطه میخورم
گریان شده ز حیرتتان آسمان شهر
چتری بیاورید برای نگاهها
باریده بود باز چرا بیبهانه شهر؟
قلبی هنوز عطر هزاران شهید داشت
گم شد میان درد و غم آب و نان شهر
اینجا کسی میان هزار ا...
چند سیاهمشق
شهری که سقفش شب، چراغش تابش ماه
مردی مسافر در میانش بود ناگاه
مرد مسافر تو کجای قصه بودی؟
کاینگونه پیدا گشتهای، گم کردهای راه!
اینجا کسی در انتظار روشنی نیست
برگرد! اینجا نیست امّا شهر دلخواه
توی بوی نان یا رنگ ظلمت را نداری
تو عطر و بوی یاس داری، جلوۀ ماه
اینجا کسی از دوریت دردی ندارد
حتی برای لحظهای، اندازۀ آه
این مردمان با عشق تو ک...
راهِ عشق
آن راه که راهِ عشق با آگاهی ست
هر راه دگر رویم، راهی واهی ست
شاهنشه دل حسین باشد، آری
در کشور دل نظام شاهنشاهی ست
۲۸دی ۱۳۸۶
آن روز زمین صحنۀ محشر میشد
سیراب عطش، علیِّ اکبر می شد
زینب در و دیوار به یادش آمد
ذکرِ دلِ او مادر، مادر میشد
۲۷دی ۱۳۸۶