
سیاهمشق ۴۶
این رود که میرود آرام
تا خواب سرد نیاگارا را
رؤیای مرز جنون و سراب را
واگو کند برای منهتن
- این خفتهٔ بیدار-
و این قطار که میرود ناآرام
تا اضطراب شهر را
حجم شلوغ رنگهای آتشی
که مانده از او نعش خاکستر
آرام کند در خانهای ارزان
بر نرمی کاناپهای ارزان
تا چشمهای آن مسافر پر شود
از ازدحام رنگی تشویشهایی نو
از کورسوی...

همسفر شراب (سفرنامهٔ نیویورک) - فصل ۳۷
دیترویت
صبح زود راهی دیترویت میشویم. صبح آنقدر زود است که جاده خلوت باشد و من، تنها بیدار جاده که پشت فرمان نشستهام و بقیه خوابند. یکی نیست به من بگوید که برای که رانندگی میکنم؛ اینجا که همه خوابند. مسیر نزدیک به دو ساعت است در کنار ساحل دریاچهٔ اری (Erie). البته ساحل با چشم پیدا نیست چون درختان حایل شدهاند و البته خانهها. کمکم سر و کلهٔ آسما...
شرابههای سفر ۱۰: بعد از مناظره
یادم هست وقتی در مناظرههای انتخابات ایران بحث رو کردن گندکاریهای قبلی شد، خیلیها از این کار منزجر شدند و معتقد بودند این کار تنها به دوقطبی کردن کشور و آشوبزایی کمک میکند و بس. حالا این منم که برای اولین بار دارم مناظرههای انتخاباتی امریکا را به صورت زنده میبینم. جایی که هر کسی میخواهد ثابت کند که طرف مقابلش از او آلودهتر و جانیتر است.
و ...
شرابههای سفر ۱۱: خرید خانه و بانک
میخواهد خانهاش را بفروشد. میپرسم هنوز زیر قرض بانک است؟ میگوید بله. کنجکاو میشوم در مورد نرخ سود بانکها. میگوید خیلی ساده است. قرار بوده ۲۰ سال و هر ماهی ۲۵۰۰ دلار بدهیم برای خانهای که ۲۵۰ هزار دلار میارزد. حالا ۱۶ سال گذشته. یعنی آخرش میشود ششصد هزار دلار برای خانهٔ ۲۵۰ هزار دلاری. برای کشوری که نرخ تورمش بین یک تا سه درصد بیشتر نیست.
سیاهمشق ۴۵
من همان شاعر پریروزم
که ز چشمان تو واژهای آموخت
و دلش گر گرفت، آتش شد
واژه واژه دلش به حالش سوخت
تو همانی منم همان حتماً
حرف تازهای میانمان جاری است
عشق مثل زندگی هر روز
واژهای تازه در کلامم ریخت
چشمهای تو طعم دریا را
با تپشهای قلب من آمیخت
نیویورک -- ۱۰ سپتامبر ۲۰۱۶
شرابههای سفر ۹: تعطیلی مذهبی امریکا
شنیدهام بحثی باز شده در مورد مسابقهٔ فوتبال و شب تاسوعا. من کارشناس مسائل دینی نیستم و اجازهٔ نظر دادن حداقل در ملأ عام به خودم نمیدهم. اما به ذکر خاطرهای بسنده میکنم از فرهنگ امریکایی.
در دو سال اول دکترا، محل کارمان در ساختمانی بزرگ و سیزده طبقه بود کنار رودخانهٔ هادسن و نزدیک خیابان برادوی و پشت سر دانشگاه کلمبیا (سمت غرب نیویورک). ساختمانی ...
سیاهمشق ۴۴
با کاروان
آهسته آهسته
نجوای شبهایی لبالب از غمی لبریز...
باور ندارم تلخی آوازهایم را
-چو کاروان رود، فغانم از زمین بر آسمان رود... چه غمی دارم-
باور ندارم غربتم را...
لبریزم از یادی که در اعماق جانم ماند
از کاروانِ مانده بر جا و منی که رفتهام از دست...
پندار من این است...
نیویورک - فوریه ۲۰۱۳
سیاهمشق ۴۳
بگو باور کنند اینها که عاشق را رهایی نیست
زبان گنگ کفترها نشان بیصدایی نیست
بگو سجادههاشان را بسوزانند و برخیزند
که هر قد قامتی حتماً اشارات خدایی نیست
دلت را سوخت میدانم؛ دل است این چاره دیگر چیست
چه میدانند عاقلها که دل چون و چرایی نیست
در این بازار مکاره که دین با دین هماورد است
نمیفهمند بعضیها که شیدایی گدایی نیست
انا الحق گفتهای شاید ک...
سیاهمشق ۴۲
شاعرانههای صبح
گفت و گوی آفتاب با پرندهها
عاشقانههای آخرین ماه با نسیم و برکهها
روی باز کوچه سوی خندهٔ پیادهها
که نیستند
ای دریغ
کوچهها چه خالیاند و آسمان چه بینصیب
نیویورک -- سپتامبر ۲۰۱۶
همسفر شراب (سفرنامهٔ نیویورک) - فصل ۳۶
آدم اوایل که پا میگذارد در این مملکت غریب، همهٔ هم و غمش این میشود که گلیمش را از آب بکشد بیرون. بعد که کمکم حق آب و گل پیدا کرد، یک سر پیدا میکند و هزار سودا. من هم همین طور بودم. مثلنش این که، دوست داشتم ایرانیهای امریکا را بیشتر بشناسم. فکر میکردم که اکثر اینها یک مشت نخبهاند با کلی مدال المپیاد و افتخار نژاد آریایی (بیشوخی میگویم) و ی...
سیاهمشق ۴۱
آنگه درخت…
و باران
که خیس شد
دریا که غرق شد وسط موجهای خود
چشمی ستاره ریخت به یک آسمان نگاه
رودی که رفت هراسان به پشت کوه
بر شانههای سنگ که سر میگذاشت خواند
با گریه میسرود غم داغهای خویش
آرام میگریست که هی...
هیش…
هیش…
هیش…
دل مانده است در این حال ناگهان
جان در میانهٔ بغض و سرود اشک
گیرم که کوچه هم شده پاسوز پنجره
گیرم شمرده است قدمهای لال ...
شرابههای سفر ۸: جذب مخاطب
توی سرویس دانشگاه نشستهام. یک ون فورد با حداکثر ۱۴ نفر سرنشین. کنارم دو خانم نشستهاند؛ هر دو امریکایی. دارم از روی کیندل شعر میخوانم. خانم کناری به هیجان آمده داد میزند: «این دیوونگیه» انگاری عکسالعملش هست به برنامهٔ رادیویی که توی خودرو پخش میشود. حواسم میرود سمت رادیو. خانمی تلفنی با دو مجری (یک خانم و یک آقا) صحبت میکند. میگوید که زنی ...
سیاهمشق ۴۰
عکست که حک شده در قلب خستهام
یادت که خیس میگذرد گونههام را
دل، سنگ نیست که از سوز دوریات
دم برنیاورد
از بغض نشکند
باران که میگرفت اگر دل گرفته بود
یاد تو بود و عطر تو را باد برده بود
باران و باد خاطرهٔ دوری تواَند
نیویورک -- آوریل ۲۰۱۳
سیاهمشق ۳۹
در جاری زمانه اگر نام روشنت
در پشت ابرهای تجاهل ز یاد رفت
در خشکسال بیرمق غفلت زمان
گلهای بینشان جهانم به باد رفت
نام تو در عمیق زمان جلوهگر شده
کو چشم روشنی که تو را جستجو کند
یا در سرود اشک ز باران صبحگاه
یاد تو را به گوش زمان بازگو کند
گوش دلم که کر شده از های و هویها
چشم مرا بدوز به انوار ماهتاب
ای تو امید روز و شبم، آفتاب جان
بر تیرگی غر...
سیاهمشق ۳۸
شاید به درد و داغ خودش خو گرفته است
دریا دلش به تنگی یک جو گرفته است
از بس که زخم باز دلش را رفو نکرد
مرداب شد، هوای دلش بو گرفته است
عمری گذشت ماه من از روزهداریاش
حتی ز چشم برکهٔ شب، رو گرفته است
اما دریغ که دریا به خواب رفت
در این خسوف، بغض هیاهو گرفته است
و این زورق خیال در این راه بیمسیر
بر سنگ ساحلی یله پهلو گرفته است
گیسو بریز بر سر مرداب...