
جوار آب
حاضرجوابیاش به نهایت رسیده بود
او در جوار آب، عطش را جواب کرد

...
آسمان را به دو دستان بلندت سوگند
مرد و مردانگی از تشنگیات میبارد
به گوش باش آسمان
...
و هیچ کس هزار و یک شب نگاه بیقرار را
در
این توهم سکوت موزیانۀ زمان
نرفت
تا که بشنود
حساب
کار آسمان به دستهای بیطراوت من و تو خیره مانده است
چه
قدر میشود مگر همیشه قصه را دوباره خواند؟
چه
قدر ما -من و تو- سادهایم
چه
قدر در سواری مسیر بادها پیادهایم
به
گوش باش آسمان
که
چشمهای من از این همه نیاز بیصداقت زمانه آب هم نمیخورد
بگو
به او که ...
سراب نیست
این که دیدهای سراب نیست
خواب آب نیست
اشکهای تشنه را دوباره پاک کن، ببین
در کویر خشک ناسپاسی سپاه خصم
جز هجوم کینه، هیچ ابر خواهشی
روی خوش به ما نشان نداده است
24 خرداد 1390

تا شام چه قدر مانده؟
باشد
بابا
با
من حرف نمیزنی، نزن
لااقل
از آن بالای نیزه
بگو
تا شام چه قدر مانده
پاهایم
دیگر نای رفتن ندارند
22
خرداد 1390
الف سه نقطه
نیست
بر لوح دلم جز الف قامت یار
برای
آن که مینویسندش: «الف سه نقطه»
مبهمی!
مثل آرزو
روشنی!
مثل روشنای صبح صادق
نجابت شکوفهها
بازگشت
عاشقانۀ پرندهها به سوی تو
ای
که هر چه قاصدک شده دوان دوان به جست و جوی تو
تو
برای من
ابتدا
و انتهای هر چه عاشقانهای
تو
یگانهای یگانه...

مدیون تواَم
به
احترام آبروی شهر قم، حضرت فاطمۀ معصومه سلام الله علیها
ای
هر دو جهان به عطر تو آکنده
بر
گنبد تو عشق شده تابنده
مدیون
تواَم، بود و نبودم همه تو
قلب
همه واژهها به عشقت زنده
جمعه
16 اردیبهشت 1390
پینوشت:
سال قبل معرفی کتابهای ادبی به مناسبت
نمایشگاه کتاب گذاشته بودم، خواستید نگاهی بیندازید (اضافه کنید به این فهرست
«نفحات نفت» و «جانستان کا...

مثل موسیقی ترِ باران
مثل
موسیقی ترِ باران، در تب جنگلی پر از پاییز
میشود
از صدای سرشارت، لحظه لحظه قلب من لبریز
میشود
کوچه کوچه بشمارم، ردّ پای بی تو بودن را
کوچههای
تنگ دلتنگی، اشکهای خسته و بیچیز
من
همینم: آسمانی که ابر و باران غم شده سهمش
بی
طلوع گرم چشمانت، آسمانم ولی ملالانگیز
مصلحت
نبوده تا اکنون من و تو ما شویم و برخیزیم
وای
از این فرصتی که میسوزد،...
عارفانهها
پلهها
را
با
زانوانی از تردید میرفتم
تا
که آسمانم گفت:
همسفر
نمیخواهی؟
گفتمش
آری
امّا که...؟
آسمان
مکث
مرموزی کرد...
تا
که خندۀ نجیب تو را
عطر
دلفریب تو را
ناگهان
چشمهای تو را
عاشقانه
خیره شدم
حال
با توام ای دوست
در
مسیر آسمانی خود
همسفر
نمیخواهی؟
30 بهمن 1389
پینوشت:
کارتان
را برای خدا نکنید، برای خدا کار کنید. تفاوتش فقط همین قدر ...
آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد
تقدیم به تو ای خوبْ و به پاسِ
مهربانیهایت
ای جاریِ ترنم هستی و
روشنی
ای مبهمِ سکوتِ جهان در
خیالِ من
اینک شکوهِ چشمِ تو در من
ترانهایست
چون گویش لطیفِ گُلی در شمیمِ صبح
□□□
دلتنگم از همیشۀ تنهاییات
که باز
طعمِ سرودنی دگر از دل
برون شده
شیرینِ من!
از آن زمان که شدی همنوایِ
من
عشقت به کامِ این دلِ
عاشق، جنون شده
چالوس ـ ششم فرودین 1390
زیباترین شعر
زیباترین شعر
چشمان تو بود
وقتی که ناگهان
در برابر چشمانم سبز شد
چالوس - 2 فروردین 1390
سیاهمشق ۲۹
گر
رنگ ریا به رسم دنیا بخورد
در
قحطی آسمان، زمین جا بخورد
در
سردی بازار محبت، ای وای
میترسم
از این که عشق سرما بخورد
2
فروردین 1389

یا مقلب القلوب
حسودیام
میشود
به آینۀ اتاقت
که میتواند هر روز صبح
پس از طلوع چشمهات
ماه را به نظاره بنشیند
و با خندههای زیبایت بخندد
و در چشمهایت، زیباترین رنگ جهان را
مرور کند
چه خوب که دست تقدیر
رقیبم را شکستنی آفرید
اسفند 1389
پینوشت:
چند
سلام به کوچه بدهکارم، چند نگاه پر از حسرت به دریا، چند پیوند نگاه به منظره به
پنجرۀ ...
وصال نام تمام خیابانهای جهان است
تنها تو را ستودم
آنسان
ستودمت که بدانند مردمان
محبوب من به
سان خدایان ستودنی است
«حمید مصدق»
میدانم...
میدانی...
که
این شعرها فقط بهانهاند
تا
که «دوستت دارم»هایم
در
کتابخانۀ دلت
ماندگار
و جاودانه شوند
30 بهمن 1389
پینوشت :
تا شقایق هست... زندگی باید کرد...
این روزها در مقبرۀ شهدای علم و صنعت زیبایی شقایقها بیداد میکند.
عنوان این مطلب نام ک...
سیاهمشق ۲۸
آن
لحظه دلم کم شد، از روحم و از جانم
جز
اشک ندیدم من، در خانۀ چشمانم
کم
نه، که دلم گم شد، گم نه که تلاطم شد
دل
غرق جنون تو، جان در پی جانانم
آن
لحظۀ جانفرسا، جادوی دو چشم تو
سحرش
به دلم چون شد... افسوس نمیدانم
زندانی
چشمام دل، از خویش گریزان بود
با
اشک فرود آمد از گوشۀ مژگانم
زمستان
1389
پینوشت: این عکس را این روزها دوستتر
دارم از قبل،...