
عشق آن حدیث نیست که از دل برون شود
با
دیدنت، آخرِ اسمم
مرا با اسم
فاعل عشق، همقافیه کرد...
دیگر برایم واژه لازم نیست
وقتی که حتی میشود با یک نگاه ساده دل را با نگاهت آشنا کرد
بی هیچ حرفی عاشقانه دوستت داشت
هر لحظه بیش از پیش، چشمان تو را عاشقترین بود
و عشق را در لحظههای خویش بویید
من دوستت دارم، دگر پیرایه و آرایه لازم نیست
من دوستت دارم
تو را زیباترین؛ نه مثل مجنون وُ نه چون...

سیاهمشق ۲۷
اسمت
به زبان هر مترسک پیداست
چون
لقلقه بر هر دل کوچک پیداست
شرمندهام
از این همه سرگردانی
در
مزرعۀ یقینمان شک پیداست
اسفند
1389
پینوشت
این
روزها حال و هوای جنوب خیلیها را میگیرد ولی من امسال ناگزیرم از نرفتن. بالأخره
زندگی در من چون پیلهای پیچید. امیدوارم دوستانی که میروند ما را نیز دعاگو
باشند.
معرفی
کتاب
تجربۀ
چهار سال اخیر در فضای راهی...

گویاترین وحی خداوند
باغی
پر از عطرِ گلِ ...
دوستت دارم
-برایت گفتهام
این را-
تو را افزونتر از خود گاهگاهی دوست میدارم
برای تو ولی از دردهای دوریات چیزی نگفتم...
–آه!-
نمیدانی چه رنجی هست در دوری
نمیدانم
که تا کی میتوان با شعرهای خستهام دل را
به دست لحظههای بیدر...
من سالهای سال مُردم
شعرم غزلی از آفتاب دل توست
جانم سخنی که بازتاب دل توست
این دفتر گر گرفته در آتش عشق
از نسخۀ خطی کتاب دل توست!
«وحید امیری»
تلخ است آری این که این
دیدار شاید وداع آخرم باشد
هرگز گریزی نیست از رفتن
-باید همیشه باورم باشم-
باید همیشه باورم باشد،
تعبیر خواب آخرم مرگ است
پایان این خواب زمستانی،
آغاز راه دیگرم باشد
میترسم از رفتن که در
عمرم، جز وا...
پارک شهر
إِنَّ
الْإِنسَانَ لَيَطْغَى أَن رَّآهُ اسْتَغْنَى (علق، 6-7)
چشمانش
خیره به سقف اتاق بود. سرش را از روی بالش برداشت. از جایش بلند شد و روی میز
نشست. دفتر چهل برگ روی میز را باز کرد و شروع کرد به نوشتن.
«گاهی
آدم دوست دارد کسی حواسش جمع او باشد، کسی دوستش داشته باشد»
با
خودکار شروع به خط زدن روی کاغذ کرد. صدای غژ و غژ تماس خودکار با کاغذ توی اتاق
پی...
من عاشق تواَم به غزل احتیاج نیست
«از
دوستت
دارم
به
دوستت
دارم
که
دوستت
دارم
نه !
دوستت
دارم
بی
هیچ حرف اضافهای»
جلیل صفربیگی
گاهی
برای عشق تو فریاد هم کم است
آوازهای
در به در باد هم کم است
با
کوهی از غم عشقت به جان من
اعجاز
ناب تیشۀ فرهاد هم کم است
دریا
برای وصف نگاه تو عاجز است
در
وصفت ای عزیز، پریزاد هم کم است
آری؛
هزار مثنوی از عاشقانهها
در
شرح حسن خداداد هم کم است...
شاهبیت غزل زندگیام
از
هقهق بیامان دلم میگیرد
از
نحسی این جهان دلم میگیرد
من
دلخوشیام به دیدن روی تو بود
نه،
نه، تو نرو! بمان! دلم میگیرد
یکشنبه
3 بهمن 1389
ادامه مطلب
نام تو
بغض چندین سالۀ ما باز شد...
عطرفروش
باز هم نامت را از
چشمانم خواند
از میان آن همه عطر
شیشۀ عطری را جلوی من
گذاشت و گفت:
فقط همین یکی را برای تو
دارم...
پینوشت:
فاش میگویم و از گفته خود
دلشادم
بندۀ عشقم و از هر دو جهان
آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح
فراق
که در این دامگه حادثه چون
افتادم
من ملک بودم و فردوس برین
جایم بود
آدم آورد در این دیر ...
آی عاشقان، سلام
در
واژههای خویش گم بودم...
آی
عاشقان سلام!
گر
چه این سلامِ من، سلامِ گرگ نیست
لیک
قلب کوچکم
مثل
وسعت دل شما بزرگ نیست
گر
چه راه را
گاه
تند و بیشکیب
گاه
خسته و ملول آمدم
گر
چه در مقابل شما بدِ بدم
من
که در مرور گامهای خود
در
شروع کوچۀ نخست ماندهام
من
که تاکنون فقط
داستان
هفت شهر عشق را
در
کتابهای قصه خواندهام
آمدم
که لااقل
نام
کوچکم
-با
وجود...
یادداشتهای درد جاودانگی
اگر
تنها مجال گفتن یک جمله را در پیش رویت داشتم، آنگاه
با
سری افکنده بر پایین
غمگنانه
میگفتم: غلط کردم...
چارهای
نداشتم
جز
که قصههای غصههای جاودانگی خویش را
در
میان بغضهای ناشکستۀ دلم
جا
کنم که بشکند به ناگهان
بغضهای
خستهام –تمام ثروت شکستنی من-
تا
که حرف چشمهای من
بر
زمین بماند و تو را
در
شکوه آرزوی ساده و محال خود
باز
آرزو کنم
این
همی...
نفرین به عشق
نفرین
به عشق، اگر اوج قصهاش
در
لحظههای تلخ جدایی رقم خورَد
با
تواَم تنهاییام
تنهاترین
گمگشتۀ این روزهای من
تو
را گم کردهام در جذبۀ بیهودۀ بودن
تو
را، آری
تو
که سنگ صبور دردهای بیامانم بودهای هر شب
تو
که میخواستی من را
شبیه
واژههای جاودان از خویش بگریزم
بپیوندم
به لبخندی که فردا را پر از امّید میبیند
تو
را، آری، تو را بسیار دلتنگم
تو
را...
دلم گرفته از این روزها، دلم تنگ است
میخواست
بگوید د...
دلش
شکست
انگار
سرنوشت مرا خواب دیدهاند
من
را میان این همه آدم گزیدهاند
در
قسمتم نوشته جدایی، که این چنین
خونگریهها
به گونۀ من آرمیدهاند؟
تا
آمدم که یاد تو را جستجو کنم
کابوسهای
تلخ به خوابم پریدهاند
ماهم
-که آه!- مشتری من نشد ولی
غمها
مرا به قیمت اشکم خریدهاند
غمها
بت مناند که هر لحظه از مرا
شکلی
جدید ساخته و ...

سیاهمشق ۲۶
بگو
این چیست؟
این
انگارۀ نفرینشده
تصویرهای
تارِ تو در تو
چرا
حتی ندارم محرمی تا رازهایم را
نگویم
باز با دریا
و
آن امواج مست کف به لب آورده
-آن
آوازهای گنگ و نامفهوم گیج از مستی شبها-
بگو
این چیست؟
این
نومیدی سرشار از امّید
یکی
با من بگوید نردبان چشمهایم را کجا بردند؟
کجا
بردند آن زنجیرۀ امّیدهایم را...
سیاهمشق ۲۵
روزی
برای دفترم میگویم
کسی
شعرهایم را از من دزدید
همان
که عطر خندههایش مرا مست میکرد
روزی
رازهایم را
روی
شانهات خواهم گریست
آن
روز که خواندن شعرهای فردا
از چشمهایت جرم نباشد
عطری
از نام تو را
بر
واژههایم میزنم
تا
حتی گلهای باغچۀ دلم
به
شعرهایم حسودی کنند
و
عطر نفسهایت را
برای
روز مبادا
در
زندان شعرهایم حبس میکنم
روزی
که آغوش تو
آخری...

نام اعظم
هان
بگو که چیست؟
نام
اعظم تو چیست؟
تا
که بازگو کنم
با
تمام نام تو
آرزوی
ناتمام خویش را...
تابستان
1389
پینوشت:
1-
طرح اولیۀ این سروده را ماه رمضان زده بودم. ناگهان واژهها آمدند و نوشته شدند.
مانده بودم که اصلاً چرا این طوری نوشتم. تا این که همان شب حاج احمد چینی بعد از
روضۀ حاج مجتبی تهرانی در وسط مداحیها گفت: نام حسین را صدا کن؛ اگر حاجتهایت...