
سیاهمشق ۲۴
پیرم
کردی غروب جمعه
وقتی
که شادیهایم را برای فراموش کردنت
از
روزهای دیگرم قرض گرفتم
و
باز هم حالم از خودم به هم خورد
پیرم
کردی
وقتی
که آمدی و کنج آسمان پهلو گرفتی
دلم
گرفته از حرفهای دوپهلویت
همین
که میگویی
صبح
نزدیک است
و
این که از حرفهایت بوی شب میآید
پیرم
کردی
پیر...
جمعه
17 اردیبهشت 1389
معرفی دو کتاب از یک شاعر و یک ناشر
«کفشهای
م...
سیاهمشق ۲۳
نه
از ستارهها و از ماه
نه
از کویر و نه از دریا
نه
با چراغ در شهر
نه...
از
آینهها بپرس انبوه آه را...
زمستان 1388
معرفی کتاب
یکی
از دردهای اصلی جامعۀ ما دوستنشناسی است. بیش از دو سال از بیماری شدید احمد
عزیزی میگذرد ولی نمیدانم چند نفر از کسانی که از آخرین حیلههای ماسونی و
صهیونیستی و هالیوودی باخبرند اصلاً نام او را میشناسند.
در نوجوان...
یونس
چه
قدر بزرگ بودی
آنچنان
که گیسوان جنگل را
با
نام کوچکت شانه میزدی
با
تو زمانه چهها کرد یونس
ولی
تو هرگز
هرگز
با مردمت قهر نکردی
و
نهنگها از غم ندیدنت خودکشی کردند
چه
قدر بزرگ بودی
که
حتی تاب نیاوردی
نامردها
خلخالی
را از پای زنی درآورند
ولی
کوههای خلخال هم به تنهاییات رحم نکرد
باران
همیشه از چشمهای تو میافتاد
وقتی
دختر یتیمی سراغ پدر...
مثل لحظۀ تولدت
مثل ناگهان اتفاق چشم تو
در درون قلب ناگزیر من
مثل لحظۀ تولدت
من در انتظار روز تازهای نشستهام
من از این همه من و تو و تو و من و ضمیرهای مفرد جداکننده خستهام
راز اتفاق سرنوشت در کرانۀ بهشت و آرزو
نه من و نه تو، که ماست
"ما" ضمیر منجی گزارههای غمزده
"ما" شروع عشقهای بیکرانۀ ترانههاست
پنجشنبه 2 دی 1389
پینوشت (پرت
و پلاهای این روزهای ...
من زندهام هنوز و غزل فکر میکنم
گفته بودم که بی لطفت ای دوست، غرق در
یأسم و جان ندارم
غرق در آتش اشتیاقم، بیپناه تو سامان
ندارم
سخت مأیوسم از هر که جز توست، ناامیدم
مکن هرگز ای دوست
من به جز تو بدین ناخدایان، قدر یک ذره
ایمان ندارم
شکر من بدتر از کفر نعمت، توبهام خود
گناهی بزرگ است
آرزوهای دل من حقیرند، جز تبِ گندم و نان
ندارم
وقت شادی به غفلت گذشت و غافل از لطفهای
تو بو...
هنوز منتظرم... شاید نگاهی...
شاید بتوانم
کوچهای که غروب را در آن به یادگار گذاشتی
فراموش کنم
شاید بتوانم صدایت را
که در خیابانهای دیروز پیچیده است
از یاد ببرم
ولی خودم را بدون تو
هرگز
این "من"
این مجسمۀ بغضکرده
یادمان دردهای نبودن توست
پینوشت: ...
ادامه مطلب
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم...
چشمان تو و این همه دریا تناقض است
مهتاب در نگاه تو حتی تناقض است
لیلا نبودهای که جنون را بپروری
مجنون شدن ـ نبودن لیلا؛ تناقض است
از پای تا به سر همگی محو دیدنم
عشقی چنین غریب، سراپا تناقض است
لبخند آتشین تو هم، قاتل من است
قتلی چنین قرین معمّا تناقض است
طوفان چشمهای تو آرامش دل است
آرامشی میانۀ بلوا تناقض است
طوفان کن و میان دلم آسمان بکار
از من...
سیاهمشق ۲۲
نمیدانم چرا تا پاسی از شب چشمهایت را
به رؤیاهای خود غمناک میدیدم
نمیدانم
که این رؤیاست، کابوسست، نفرین نگاه توست
یا پسلرزههای چشمهای تو
بر این دل
این دل ویران ز آوار نگاه توست
منم، آری
همان که حجم انبوه درختان را شبیه گیسوان تو
صدای رود را همچون صدای آشنای تو
و حتی مهرْبانیهای دریا را شبیه چشمهای مهربان تو
سراب مبهم و دور بیابان را
چو...
سیاهمشق ۲۱
با آن امیدی که برای تاج و تختم بود
تقدیرِ رنجی این چنین دشوار، سختم بود
پیرم؛ فریب ظاهر من را نخور هرگز
موی سیاه من نشان از رنگ بختم بود
سهشنبه 10 شهریور 1388
پینوشت:
....
ادامه مطلب
سیاهمشق ۲۰
شاعرم و
غرق غزلخوانیام
راوی صد
غصۀ پنهانیام
اشک مرا
حین سرودن ببین
خیسترین
واژۀ بارانیام
بوسۀ من بر
سر هر واژه هست
عشق تو شد
علّت حیرانیام
بر لب تو
بوسۀ من جاری است
در همه
هنگام که میخوانیام
میشود این
بار که با خندهات
با نگهت
باز بلرزانیام
خانۀ دل از
غمت آوار شد
شاعر آواره
ز ویرانیام
مِهر تو ای
ماه دلم را ربود
در قفس چشم
تو ...
سیاهمشق ۱۹
من اینجا خستهام
تنهاییام از مرزهای کشور صبرم گذر کرده
و من غرق هجوم لشکر تنهایی لبریز خود جانم به لب آمد
نمیدانی!
نباید هم بدانی
که اینجا شاعری غرق تماشای ندیدنهای تو
به دنبال رسیدن میرود تا ساحل امن نگاه تو
ولی شاید بدانی
آسمان هم قصۀ تنهایی من را
برای آفتاب خسته هر شب باز میخواند:
"لالا لالا
بخواب ای آفتاب روشن هر روز
بیا امشب بگویم قصها...
سیاهمشق ۱۸
خبری نیست
به جز بغض غریبی
که شب و روز سراغ دل غربتزده را میگیرد
خبری نیست
به جز اشک
که هر لحظه گلاویز دو چشمم شده است
و امیدی به رسیدن به نگاهی
که برایش کمی از درد دل خویش بگویم، هم نیست
چشم من روزنۀ بارانست
دلم آهستهترین راز خدا بود
که در بغض فرود آمد و ناگاه شکست
باورم نیست
که آوارهام و تنهایی
مثل آوار فرو ریخته بر خانۀ دلتنگی من
گلهای نیس...
واگویههای یک دیوانه ۱
بگذار روحت رساتر آواز سر دهد. نگذار در قفس تن مویه کند. رهایش کن تا آسوده صحن چشمانت را به آسمان معرفی کند.
روحت را به دریا بفرست و بگذار آبی دریا از آن آرام بگیرد. تا کویر ببر و ستارهها را به تماشایش دعوت کن. روحت را به پذیرۀ آفتاب ببر. لیاقت چشمهای تو حجم میلهای قفس نیست. از لیلاهای کوچه و خیابان بگذر. لیلایی مجنونتر از هزار فرهاد در درون توس...
سیاهمشق ۱۷
در من شاعریست که گاهی
بهشت را با سرنوشت
و انسان را با نسیان
همقافیه میکند
در من شاعری تنهاست که گاهی
-بی که از من اجازهای بگیرد-
عاشق میشود
اشکهای مرا وام میگیرد
و در چشمهای من میگرید
در من شاعریست که حتی
لبخند سادهای را
با شعر اشتباهی میگیرد
و در شعرهایش
تمام کودکیاش را آه میکشد
ولی من سالهاست خودم را گم کردهام
و مجبورم
به ...
....
راستی زندهام برای چه؟
وَز برای که
میتَپَد دلم به ناگزیر؟
این سؤال ساده سالهاست
بختک شبانههای شعرهای من شده
شعرهای شاعری که خویش را
سهم بادهای رو به ناکجا نکرده است.
اردیبهشت 1388
پینوشت: ....
ادامه مطلب